۲۰ مطلب با موضوع «کتاب ها» ثبت شده است

زندانی شماره 119104

  • پری سا
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۱۴:۱۰
  • ۱ نظر

مرا چون مُهری بر قلبت بزن، عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ.

|انسان در جستجوی معنی_ ویکتور فرانکل|

مامان زهرا

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

دویست و سی و سه

  • پری سا
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

قبل از این که با دکتر جعفری آشنا بشم هیچ وقتی هیچ موضوع استراتژیکی کنجکاوم نمیکرد اما الان وضعیتم طوری شده که با همه ی فکر مشغولی هام برای پیدا کردن کمی دغدغه، که شاید کمکم کنه برای نوشتن ِ پایان نامه (از اون جایی که هیچ بحثی علاقه مندم نمیکنه و اصولن آدم ِ کنجکاوی نیستم!) وقت گذاشتم برای کتاب "Blue Ocean Strategy" و خوندمش. جایی از کتاب نوشته بود که استراتژی اقیانوس آبی برای همه ی آدم هاست نه فقط مدیران. یعنی حتا برای منی که نه شرکتی دارم نه کارمند جایی هستم:/  کتاب خوب و مفیدی بود. بیشتر نمینویسم، لطفن بخونیدش.

+خلاصه ترین چیزی که وجود داره از این کتاب! خلاصه کتاب اقیانوس آبی

+با وجود دکتر جعفری، به جای این که بیشتر راجع به اوراق مشتقه بدونیم داریم کارافرین میشیم. وای بر ما! 

اجزاء زیبا، دنیای زیباتر

  • پری سا
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
  • ۲۳:۴۷
  • ۰ نظر

صبح با دلگیجه بلند شدم. هنوز اذان نگفته بود و من خواب از سرم پریده بود. روی تختم دراز کشیده بودم و با خودم حرف میزدم که آروم بشم و چشمام رو محکم بسته بودم که خوابم ببره! ولی فکر دلتنگیم و دوتا کتابی که استاد محترم اجبار کرده و باید برای این هفته کامل بخونم و موضوع سمینار که فقط دو روز برای انتخابش وقت دارم اذیتم میکرد. بعد از کلی کلنجار رفتن نشستم پای کتابی که ربطی به تخصصی که میخوام بگیرم نداره اما به درد بخور ِگرچه حق انتخاب دیگه ای هم ندارم!

اسم کتابش a whole new mind (ذهن کامل نو) نوشته ی دنیل پینکِ و درباره ی توانایی های نیمکره ی چپ (منطقی) و نیمکره ی راست (شهودی) مغز صحبت میکنه. کتاب بیشتر مایه های بازرگانی داره که ربطی به من نداره علاقه ای هم بهش ندارم اما شناختنش توی روزمره و نگاهت به دنیا و اجزاش به شدت لازمه. دنیای گذشته بیشتر تفکر ِچپ هادی داشته. به این معنی که دنیا روی بعد منطقی و تحلیلی مغز یعنی نیمکره ی چپ و تولید مهندس و دکترهایی که یه جاهای خشک مغز میگه بهشون میچرخیده. حتا یه دوره ای دانشمندها نیمکره ی راست مغز رو ناقص و برده ی نیمکره ی چپ مغز میدونستند. اما خب آدمی زاد بدون هر دو نیمکره یعنی منطق و احساس یه جای کارش لنگ میزنه. نویسنده اصرار داره که بگه دنیا به سمتی درحال حرکته که وجود مهندسین لازمه اما کافی نیست. درواقع توی دنیایی که توش پره از فراوانی نیاز داریم بعد احساسی و خلاق و نوآور مغز رو پر رنگ تر کنیم. باید به کیفیت و زیبایی شناسی توجه بیشتری داشته باشیم. حتا یه جاهایی میگه که شرکت های مهندسی بزرگ ِ دنیا دنبال شاگرد زرنگای دانشکده های هنر هستند نه دانشجوهای زرنگ مهندسی! چون باید این رو در نظر بگیریم که در عصر فراوانی صرف متوسل شدن به نیازهای معقول، منطقی و کارکردی دیگه کافی نیست و مهندسین فقط میتونن بگن که چیزها رو چجوری میتونیم کار بندازیم اما اگر اون چیزها به چشم زیبا نباشند و برای روح گیرا نباشند تعداد کمی از آن رو خواهند خرید چون گزینه های زیادی وجود داره پس پای هنر و نیمکره ی راست مغز میاد وسط! یه جاهایی هم میگه که چپ دست ها بیشتر راست مغز هستند یعنی بعد غیر خطی و شهودی و کل گرای مغز فعالتره. من از این بابت خوشحالم:)) 

نتیجه گیری: خشک مغز نباشید. نیمکره ی راست رو کار بندازین و با دید خلاقانه و زیبایی شناسانه و نو آورانه حتا احساسی دنیا رو ببینید.

چقدر حرف زدم! الان که دارید این نوشته رو میخونید به خاطر چینش از راست به چپ ِ زبان فارسی، درحال فعال سازی نیمکره ی راست مغز هستید. هنر نزد ایرانیان است و بس!

دویست و شانزده

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۷:۰۲
  • ۰ نظر

و هر‌کس بدی یا بر خویش ستم کند، سپس از خداوند آمرزش بخواهد، خدا را آمرزگار مهربان می‌یابد.

و هرکس مرتکب گناهی شود، تنها به زیان خویش چنین کاری کرده است، و خداوند دانای فرزانه است.

و هرکسی که مرتکب خطا یا گناهی شود، سپس آن را به گردن بیگناهی بیندازد، زیر بار بهتان و گناهی آشکار رفته است.

|سوره نساء_ آیه 110و111و112|

دویست و پانزده

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۶:۴۷
  • ۰ نظر

آنگاه پروردگارشان دعای آنان را اجابت کرد که من عمل هیچ صاحب عملی را از شما چه مرد باشد، چه زن ـــ‌که همه همانند یکدیگریدـــ ضایع [و بی‌پاداش] نمی‌گذارم، آری کسانی که هجرت کرده‌اند و از خانه و کاشانه‌هایشان رانده شده‌اند و در راه من آزار دیده‌اند و به جهاد پرداخته‌اند و کشته شده‌اند، سیئاتشان را می‌زدایم و به بوستانهایی که جویباران از فرودست آن جاری است درشان می‌آورم، این پاداش الهی است و پاداش نیکو نزد خداوند است.

|سوره آل عمران_ آیه 195|

دویست و دوازده

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶
  • ۱۳:۱۳
  • ۰ نظر

حق این است که هر کس روی دل به سوی خدا نهد و نیکوکار باشد پاداشش نزد پروردگارش [محفوظ] است و نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین می‌شوند.

|سوره بقره_ آیه 112|

دویست و ده

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۱۸:۰۸
  • ۰ نظر

و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من گمارنده‌ی جانشینی در زمینم، گفتند آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن فساد می‌کند و خون ها می‌ریزد، حال آنکه ما شاکرانه تو را نیایش می‌کنیم و تو را به پاکی یاد می‌کنیم؛ فرمود من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

|سوره بقره_ آیه 30|

دویست و نه

  • پری سا
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

خداوند پروا ندارد که به پشه و فراتر [یا فروتر] از آن مثل زند، آنگاه مومنان می‌دانند که آن [مثل] راست و درست است [و] از سوی پروردگارشان است؛ ولی کافران می‌گویند خداوند از این مَثل چه می‌خواهد؟ [بدینسان] بسیاری را بدان گمراه و بسیاری را راهنمایی می‌کند، ولی جز نافرمانان کسی را بدان بیراه نمی‌گرداند.

|سوره بقره_ آیه 26|

دویست و هشت

  • پری سا
  • شنبه ۱۰ تیر ۹۶
  • ۱۴:۰۲
  • ۰ نظر

روش ایجاد نیم فاصله در تایپ فارسی:

حرف مدنظر را تایپ کنید و سپس کلید ctrl را به‌همراه shift و کلید 2 هم‌زمان فشار دهید (2+ctrl+shift).

|خاطره نویسی پیشرفته_ ابوالفضل درخشنده|

نمکو، صفرو و اسدو!

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۱۴:۰۸
  • ۰ نظر

کتاب فروشی مورد علاقم یک قفسه دارد پر از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی. هر وقت مسیرم آنجا باشد اولین کاری که میکنم مستقیم سراغ آن قفسه میروم. کتابی که جدیدن ازش خواندم "بچه های قالیباف خانه" است. داستان دردناکی دارد. ناتوانی و بیماری و گشنگی بچه ها را، به قدری خوب توصیف کرده بود که میتوانستی خشکی و بی ثمری زمین و آدم ها را کامل درک کنی. انگار که ده سالت است و وسط یک روستای بی آب و علف ایستاده ای درحالی که هیچ کسی را نداری و دلت ضعف میرود از گشنگی اما... 

این کتاب پر بود از تکه کلام های محلیِ خیلی خیلی جالب اما نویسنده ی مورد علاقم دلش نمیخواهد بدون اجازه اش تکه ای از کتاب جایی نوشته شود. حیف! 

اگر چه من...

  • پری سا
  • شنبه ۸ خرداد ۹۵
  • ۲۱:۰۸
  • ۰ نظر

اگر چه من در شهر متولد شده ام، مانند پدرم به طبیعت عشق می ورزم و از تماشای این خاک حاصلخیر، سرسبزی گیاهان، محصولات، گاومیش ها و پروانه های زرد رنگ درحال پرواز لذت می برم. مردم روستا بسیار فقیر بودند، اما هنگامی که به آن جا رسیدیم خانواده ی پر جمعیت ما جشن بزرگی برپا کرده بودند. کاسه های پر از جوجه، برنج، اسفناج محلی و گوشت گوسفند که همگی آنها را زنان روی آتش پخته بودند دیده می شد. همچنین بشقاب هایی پر از سیب های خورد شده، تکه های کیک زرد و کتری بزرگی حاوی چای همراه با شیر نیز در آن جا قرار داشت. هیچ یک از بچه ها کتاب یا اسباب بازی نداشتند. پسرها در یک بریدگی کریکت بازی میکردند و حتی توپ آنان از کیسه های پلاستیکی گره خورده با نوار های فنری ساخته شده بود.

روستا یک محل فراموش شده بود. آب از چشمه آورده می شد. تعداد ناچیزی خانه های بتنی توسط خانواده هایی که پسرها یا پدرهای آنان برای کار به معادن جنوب یا خلیج رفته و دستمزد خود را برای خانواده می فرستادند، ساخته شده بود. چهل میلیون پشتون در این جا زندگی میکنند که کمابیش ده میلیون آنان در خارج از میهن خود مشغول به کار هستند. پدر می گفت:

خیلی ناراحت کننده است که آنها برای این که زندگی جدید خانواده ی خود را حفظ کنند هرگز نمیتوانند بازگردند... و باید همان جا بمانند و کار کنند.

خانواده های بسیاری بودند که بدون مردان خود زندگی می کردند. آن ها تنها یک بار در سال یکدیگر را می دیدند و همیشه نه ماه بعد یک کودک دیگر متولد می شد.

|من ملاله هستم_ ملاله یوسف زی|

من از...

  • پری سا
  • دوشنبه ۳ خرداد ۹۵
  • ۰۰:۰۴
  • ۰ نظر

من از بالاترین نقطه ی بام دگرگونی کوهستان را در پی تغییر چهار موسم سال تماشا می کردم. بادهای سرد در پاییز می وزیدند و در زمستان همه چیز پوشیده از برف بود و قندیل های یخ مانند خنجر از بام آویزان بودند. در زمستان ها مسابقه می دادیم، آدم برفی می ساختیم و سعی می کردیم دانه های برف را با دست بگیریم. سوات در بهار به رنگ سبز بود. شکوفه های اکالیپتوس به داخل خانه می وزید و همه چیز را سفید رنگ می کرد، و باد بوی تند شالیزارها را همراه خود می آورد. من متولد فصل تابستان هستم و شاید به همین دلیل است که این فصل را دوست دارم اگرچه تابستان مینگوره بسیار گرم و خشک است و جریان آب به علت انداختن زباله ها در آن بوی بدی میدهد.

|من ملاله هستم_ ملاله یوسف زی|

 

قبل از این؛ هیچ وقتی به یک دختر ِ پاکستانی فکر نکرده بودم، که چقدر چقدر چقدر داشتن ِ ابتدایی ترین حقوق می تواند برایش شبیه یک رویا باشد.

یک مرد می تواند...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۰
  • ۰ نظر

به فاخته می گویم: یک مرد می تواند بی آن که عقیده ای در موردی ابراز کند، تو را از کاری که در پیش داری منصرف کند. 

لبخند می زند و می گوید: منصرف کلمه ی ظریفی است. یک مرد می تواند از کاری که می خواهی انجام دهی بیزارت کند. فقط یک مرد عقیده اش را طوری بیان می کند که با مخالفت کردن تفاوتی نداشته باشد.

***

می گوید من خواب زده و رویایی ام. در لحن گفته اش سرزنشی احساس می کنم. می گوید زنها در دنیای خواب و خیال زندگی می کنند. تصور می کند من بیش از دیگران به این مرض گرفتارم. از خونسردی مطلق یا به قول خودش از بی تفاوتی مطلق من دلخور می شود، نمی توانم درک کنم که چطور انسان زمانی کسی را بیشتر از جانش دوست داشته باشد و نتواند بدون او زندگی و خوشبختی را باور کند، بعد روزی به زحمت بتواند آن همه شیفتگی را به یاد بیاورد. نگاهش می کنم و می اندیشم اگر عشق همچون مه بخار شده و آرام و بی سرو صدا محو شده است، چه چیزی جای آن را گرفته؟ این که هنوز هم دوستش دارم چه شکلی از عشق است؟ و چرا هزار علامت سوال به دنبال دارد؟

***

می گوید: اگر بخواهی از اوضاع دنیا سر در بیاوری فایده ای ندارد که اخبار روز را بخوانی کسی در آن حرف سر راستی نمی زند. اگر بخواهی چیزی بفهمی باید اخبار چند هفته پیش را بخوانی. برای فهمیدن جهان باید همیشه اخبار ماه پیش را خواند.

 

|چه کسی باور می کند_ روح انگیز شریفیان|

 

این کتاب را نخوانید چون اگر شبیه من باشید به یک جور افسردگی چند ساعته دچار میشوید.

شمس جان:)

  • پری سا
  • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴
  • ۲۳:۲۸
  • ۰ نظر

شمس: آه من العشق! قبل از عشق بعد از عشق... عشق قدیم ترین و پابرجا ترین سنت روی زمین است. عاشق رانده می شود، اما نمی راند. عاشق آزار می بیند، اما آزارش به مورچه هم نمی رسد. عاشق که شدی می فهمی. دلت به کیسه ای مخملی تبدیل می شود، درونش گلوله های ابریشمی؛ با این دل ِ نازک نمی توانی کسی را برنجانی. به صف عشاق می پیوندی. نترس! در عشق که فنا شوی تعاریف ظاهری و مقوله های ذهنی دود می شود و می رود به هوا. از آن نقطه به بعد چیزی به نام "من" نمی ماند. تمام منیتت می شود یک صفر بزرگ. آن جا نه شریعت می ماند، نه طریقت، نه معرفت. فقط و فقط حقیقت است که می ماند... 

|ملت عشق_ الیف شافاک|

 

ملت عشق را بخوانید و باور کنید که پشیمان نمیشوید.

مارک دوپلو!

  • پری سا
  • سه شنبه ۹ تیر ۹۴
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

کتاب ِ مارک دوپلوی ِ منصور ضابطیان عزیز را میخوانم، نوشته هایش شبیه خودش آرام و مرتب و دور از حاشیه است. یک جور خوبی میشود کتابش را یک جا بلعید، اما من دلم میخواهد جرعه جرعه لذتش را ببرم. هر روز بعد از این که تمام ِ کارهای حوصله سر برم تمام میشود میروم سراغ کتاب ِ ساده اش. این مرد چهره ی مدل واری ندارد اما تا بینهایت کلام و قلم آرام و دوست داشتنی دارد، در قلم کمی کمتر از هوشنگ مرادی کرمانی ست، اما همان اندازه میتواند من را سرحال بیاورد. 

کاش دنیا...

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۳
  • ۰ نظر

کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییدن اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟

|سووشون_ سیمین دانشور|

 

سووشون را بخوانید. بخوانید و اشک نریزید، بخوانید و دلتان نسوزد، از ته دل آه نکشید برای روزهای عجیب و غریبی که برای "ایرانمان" میگذشت/ میگذرد/ خواهد گذشت. سرتان درد نگیرد از نفهمی ها، بی مسئولیتی ها و بی سوادی ها، سووشون را فقط بخوانید. بدون ذره ای احساس ِ دلتنگی برای آدم هایی مانند "یوسف"،که باید باشند و نیستند! 

هنر ِ گفتن...

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۱
  • ۰ نظر

کینه دل را سیاه می کند. شعر بخوان، قصه بساز. دلت نرم می شود از هنر ِ گفتن.

 

|آب اَنبار_ هوشنگ مرادی کرمانی|

 

هوشنگ مرادی کرمانی را تا بینهایت عاشقم. نوشته هایش، صدایش، صورتش، رفتارش. این مرد بوی پرتقال و بهشت میدهد. 

غرق شدن!

  • پری سا
  • سه شنبه ۳۰ مهر ۹۲
  • ۱۳:۰۴
  • ۰ نظر

غرق شدن! چقدر می تواند آسان باشد، چون رقبای کمی وجود دارد! اما مسئله ی تعجب آور این است که اغلب غرق شدن سخت تر از نجات یافتن و بلند شدن است. همیشه چیزی وجود دارد که انسان را بلند کند به علاوه هیچ کس تنهای مطلق نیست. 

|keep the Aspidistra flying_ جورج اورول|

 

بنابراین خواب من هزیانی، ناشی از بهم ریختن دل و روده ام بیش نبود.

لیرشاه!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۸ دی ۹۰
  • ۱۰:۰۵
  • ۰ نظر

لیر شاه: 

فکر می کنی لطمه های این طوفان ستیزه خو بر پوست مان اهمیت بسیار دارد؟ برای تو چنین است. ولی در جایی که درد بزرگتری ریشه دوانده درد کوچک تر به زحمت احساس میشود تو از پیش یک خرس میگریزی ولی در این گریز اگر پاهایت تو را به کام دریای خروشان بکشاند, به دهان خرس پناه میبری. جان که در آسایش باشد, تن زودرنج میشود. توفانی که در جان من است هرگونه احساسی را جز آن یکی که بر قلبم ضربه میکوبد از اندام های حسی ام سلب میکند. نا سپاسی فرزند! این آیا به آن نمی ماند که دهانم دستم را که برای رساندن غذا به سویش می آید گاز بگیرد؟ 

 

پ.ن: سفارش میکنم کتاب لیر شاه رو بخونین.

پ.ن: به قول مامانم من کتابارو میجوم!!!!!!!!

پ.ن: کتاب بعدی اتلو خواهد بود, البته اگر پیداش کنم.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب