۳ مطلب با موضوع «فیلم ها» ثبت شده است

دویست و نود و یک

فیلم های ایرانی با موضوع اجتماعی (به جز چند فیلم انگشت شماری که تحسین کننده بودند) را دوست ندارم! اگر بخواهم تفریح سینمایی داشته باشم، ترجیح میدهم فیلم های سطح پایین سینمای ایران را ببینم که مردهایش قر می‌دهند و درباره‌ی زن‌ها شوخی های زننده می کنند و آدم های درون سالن برایشان کف و سوت  و قهقهه می‌زنند! من بین اعصابم و تاسف خوردن برای سینمای ایران، تاسف خوردن برای این سینمای جلف ِ دور از شان مخاطب ِ چند همسر پرداز را انتخاب می کنم نه خورد شدن اعصابِ نازنینم برای موضوعات مهم ِ اجتماعی!

حواسم نشد و نشستم پای فیلم "عصبانی نیستم"؛ حالم بد شد. اخرین بار موقع اکران فیلم "لانتوری" ناراحت و ترسیده به خودم قول دادم هیچ وقتی تحت هیچ شرایطی فیلم های جدی ِ سینمای این مملکت را نبینم. نشد. از دستم در رفت و حالا من ماندم و حال ِ خوش ِ کدر شده ام. 

+ بعضی چیزا فیلم ساختن نداره. همین که به چشم توی شهر می بینیم کافیه..

ایستاده در غبار

روی صندلی قرمز شماره ی هشت فرو رفته بودم. فیلم شروع نشده بود. زن کناریم غر میزد. از این آدم ها که باید حرف بزنند تا راحت شوند. بغل گوشم حرف میزد، حرف که نه، نق! فکر کنم بیست بار خطاب به صداهای پشت سرمان گفت "سسسسسسس" با همین غلظت! پیرمرد جلویی از آن تلگرام بازهای حرفه ای بود، نور موبایلش چشمم را میزد. خدا من را ببخشد، حواسم به موبایلش شد! مسی گفت "اگه فیلمو دوست نداشتی فوحشم نده". فیلم که شروع شد ساکت شدیم. ساکت که نه، شگفت زده! مسحور! تمام طول فیلم محو شده بودیم، یک جاهایی هم صدای فیش فیش گریه مان بلند شد و از هم دستمال خواستیم. نور موبایل پیرمرد هنوز اذیتم میکرد، دستم را سایه ی چشمم کرده بودم. فیلم که تمام شد طول کشید از جایمان بلند شویم باید چیزهایی میگفتیم. اگر نمیگفتیم خودمان را نمیبخشیدیم! مسی به پیرمرد گفت "حیف فیلم نبود که همه اش سرتون توی گوشی بود؟" زن کناری هنوز غر میزد، به همه چیز! بهش گفتم "حیف فیلم نبود که انقدر غر وسطش زدید؟" منتظر جواب نشدیم.

گذشته

ده دقیقه از فیلم رفته بود. دیر رسیدم. آقای بازیگر در حال حرف زدن با خانم بازیگر بود. کلماتشان را نمی فهمیدم. سالن تاریک بود و جلوی پایم سخت دیده می شد. یک صندلی وسط سالن پیدا کردم و نشستم. سالن خالی بود. یعنی حدس زدم که خالی باشد. از سینما بدم می آید. فیلم دیدن هم زیاد خوشایندم نیست. حدیث گفته بود برویم "گذشته" را ببینیم. قبول کرده بودم. چهار نفر بودیم. فلانی و فلانی هم بودند. گمانم وسط فیلم بود که خسته شدند. من خسته نشده بودم. زل زده بودم به آقای بازیگر و سعی میکردم همزاد پنداری نکنم. تمام تلاشم را میکردم ارتباطی بین دنیای خودم و دنیای گذشته پیدا نکنم. یک بار حدیث گفت برویم. فلانی روزه بود و تشنگی اذیتش میکرد. گوش نکرده بودم. خانم بازیگر داد میزد، جیغ می کشید، فحش می داد. کیف موبایلم را گرفته بودم دستم و با آهنربایش بازی میکردم. آقای بازیگر دست خانم بازیگر را گرفته بود. فیلم تمام شد. درست حدس زده بودم. سالن خالی بود!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب