۵۷ مطلب با موضوع «دوستشان دارم» ثبت شده است

سیصد و پانزده

نوشته بود زن عاشق میگه "میمیرم اگه اتفاقی برات بیفته" و مرد عاشق میگه "نمیذارم برات اتفاقی بیفته"... 

سر جریانی به یارم میگم "نفسم بنده به نفسات" سر جریانی یارم میگه "دفعه ی بعدی من پیشتم جرات نداره کسی داد بزنه روت"... 

سیصد و چهارده

توی عکس دونفرمون، اونی که عمیق میخنده منم، اونی که تهه چشم هاش برق داره یارِ..

این جوانه های سبز درون دلم

تو در من ریشه دوانده ای، عمیق شده ای...

سیصد و هفت

دارم همان لحظه، در همان نقطه، روی آن سبزیِ سبز، روبه روی چشم هایش، وقتی حرکت دستش و خنکی انگشتر را روی انگشتم حس کردم. دقیقن همان لحظه که چشمم را باز کردم و دلم از شوق تپید را مرور می کنم و نفسش می کشم. مرور می کنم و زندگیش می کنم. مرور می کنم و دلم غش می رود... 

سیصد و شش

از شوق سرازیر می‌شوم بین ابرهای دستانش، باران سا! 

سیصد و چهار

می پیچد، می نوازد، گرم می کند. دست هایش؛ دست هایش حرارت دارد. دست هایش شعله ی تابانِ من است. 

پاییز طلایی

پاییز امسال را جوری دوست دارم که انگار این اولین پاییزی است که دارم می بینم و زندگیش می کنم:)

زیباترین آهنگ. بشنوید..

.

.

سیصد

برای هم حمد بخوانیم. برای هم آرزوی خوشبختی کنیم. برای هم دعاهای خوب کنیم بلکه حال خوش شود. که دعاهایمان سبز شود. که سر دربیاورد. که جوانه بزند از سرزمینی که خانه ی مشترکمان است. این حجم از خشونت نسبت به هم ترسناکه..

.

.

.

دویست و نود و نه

ای بیست و پنج سالگی، ای زیبا! خوب باش، خیر باش و سلامت.

که با عشق، زندگی رو به سامان است

صبحی، وقتی با جمله‎های پر تپش یک ماه پیشمان غافلگیرم کرد، چشم‎هایم را بستم و به خدا جان گفتم "عشقش دِه و عشقش دِه و بسیارش دِه". 

دویست و نود و هفت

عطر بهارنارنج می‎دهد قلبم؛ بوی دارچین گرفته است دستم؛ طعم لیمو دارد نفس هایم؛ این روزها عشق دَم می‌کنم. 

دویست و نود و شش

سهم من از وفا تویی..

این ساقه ی نازک درون دلم

این اکلیل های خوشگل و تن صورتی روی ناخن هایم. همین که کتاب "هنر زن" بودن را می خوانم. همین که دلم ضعف می‌رود برای حرف هایش. همین نیم ساعت ورزش سریع کردن ِ دم ِ صبحم. همه و همه زیر سر این حس ِ نازکی است که انداخته به جانم... و این ساقه‌ی نازکِ درون دلم، که هر روز برایش آب می‌ریزم و در انتظار قد کشیدن و تنومندیش، روزها را می‌گذرانم. و امید، چیزی که نیمه ی تاریکم را روشن و طلایی می کند. و نور، وقتی از لابلای سنگ ریزه های روحم راه پیدا می کند به چشم هایم. و رویا، وقتی ذوق می کند و رنگِ واقعیت می گیرد.

تا زمین می چرخد تا هوا هواست/من و تو در جنونی سر به راهیم

یک جایی از آهنگِ می‌خواند "من و تو نغمه ای بی اشتباهیم". آوازخوان و خوشحال مکث می‌کنم روی همین تکه ی کوچک ترانه بس که قشنگ است.

دویست و هشتاد و نه

بیشترین سرچی که آدم ها را از گوگل به اینجا می رساند: 

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو
من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو

با این شعر، انگار که شاعر عزیزِ راه دوری دارد و رویایی که با دیدار ِدوباره، محقق می شود.. شایدم آدم ها همه شان در انتظار پیدا شدن هستند که هر روز این شعر را جستجو می کنند. 

این غار حرای من

از هیاهوی دنیا و همهمه ی چیزهایی که بهشان اعتقادی ندارم، حرف هایی که دلم نمی خواهد دیگر بشنوم و قیاس ِ اذیت کُنی که مدام درگیرشم؛ پناه میبرم به این چند متری ِ آرام. به این تنها اَمن، برای ساختنِ "خیال" هایم؛ به این چاردیواری ِ دوست داشتنیم؛ این غار حرای من، به اُتاقم.

بخواه تا داده شود

خواسته‌های کوچکی داشتم. یکی کوچک و دست نیافتنی و دیگری کوچک و شدنی. هر دو برآورده شدند. انگار که یکی از فرشته‌های دیزنی آمده باشد بالای سرم و چوب جادویی‌اش را تکان داده باشد و بی بی دی بابی دی بو گفته باشد، انگار که شاهزاده‌ای راه درازی را آمده باشد و در خواب من را بوسیده باشد یا انگار که غولِ چراغی گفته باشد " بخواه تا داده شود".

مامان زهرا

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

دویست و شصت و یک

دکترا مجاز شدم و به قدری هیجان زدم که دلم میخواهد جیغ بکشم. (حتا کشیدم) :)

بچه یاکریم بارون خورده هستم

بهم گفت "بچه یاکریم خیس شده زیر بارون"

+ من عاشق بابا و ترکیب های ساختگیشم:)

دویست و چهل و سه

مامان جان

هوشنگ مرادی کرمانی

بوی خشم و عصبیت را این عزیز روستایی سیرچی ِ دوست داشتنی با عطر نارنج ِحرف هایش می‌شوید و من را با خودش می برد به همه ی قصه هایی که تک تک واژه هایش را عاشقم:)

آدم ها وقتی از عادت هایشان دور ‌می‌شوند بوی دلتنگی می‌گیرند

نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.

فقط و فقط یک نفر

یکی باید چشم های آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی باید صدای آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی دستهایش را،

و یکی لبخندهایش را،

و یکی باید آن طرز قدم

برداشتنِ آدم را، و یکی باید

آن طرز سر خم کردنش را،...

یکی باید آن طرز کوله پشتی

بر کتف انداختن آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی عطرش را،...

یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را،

و یکی باید آغوش آدم را

و یکی باید آن بوسه های بی هوا را،

و یکی باید چشم های آدم را،

نه؛

چشم ها را که گفته بودم،

یکی باید نگاه های آدم را

دوست داشته باشد!...

و همه ی اینها باید یک نفر باشند/ مهدیه لطیفی

یک جفت چشم

دلم میخواست اون لحظه دستمو میذاشتم روی دکمه ی پاور و هوم مغزم و از اون صحنه اسکرین شات میگرفتم. کاش میشد حس اون لحظه رو میریختم توی یه شیشه و بوش میکردم برای همیشه. اصلن کاش میشد اون دقیقه هارو قرص میکردم هر هشت ساعت یکبار قورت میدادم میرفت توی جانم...

دویست و شش

از دلخوشی های این روزها شنیدن دعای خیلی قشنگ ِ سحر ِ که از مسجد پشت خانه پخش میشود توی اتاقم و مغزم را آرام میکند. اون صبحی که چپیده بودم زیر پتوی قرمزم و غصه میخوردم که صدای دعا پخش شده بود و همه چیز رو خوب کرده بود:)

دویست و دو

یه پرنده ی مهربونی هم هست که صبح ها میاد پشت پنجره ی اتاقم میشینه و کلی برام آواز میخونه :) 

چشم هایش

چشم هایش

صد و نود

به اندازه ی چندسال دلم برای دانشگاه تنگ شده! 

دو نقطه لبخند

با این بارانی که میبارد، دلم میخواهد شخصیت اول یک فیلم سینمایی اروپایی باشم با بارانیِ کرم رنگ و موهای بلوند رها شده! مثلن کیفم را هم یک وری انداخته باشم و دامن چارخانه ی آجری رنگ هم داشته باشم که زیر این باران بی وقفه از کنار مغازه های رنگی و پر تب و تاب ِ سال نو میگذرم. اگر جای باران، برف ببارد و شالگردن قرمز رنگ هم به لباس ها اضافه شود که چه بهتر! مثلن یک جا هم صدای خنده های بلند بچه ها بیاید درحال گوله برف بازی و در همان حال دوربین زوم کند روی من که موهایم را خیلی حرفه ای پشت گوش هایم میبرم و برای کسی آن دورها دست تکان میدهم...

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب