۳۶ مطلب با موضوع «خوشبختی های ریز ریز» ثبت شده است

بخواه تا داده شود

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۱۱
  • ۰ نظر

خواسته‌های کوچکی داشتم. یکی کوچک و دست نیافتنی و دیگری کوچک و شدنی. هر دو برآورده شدند. انگار که یکی از فرشته‌های دیزنی آمده باشد بالای سرم و چوب جادویی‌اش را تکان داده باشد و بی بی دی بابی دی بو گفته باشد، انگار که شاهزاده‌ای راه درازی را آمده باشد و در خواب من را بوسیده باشد یا انگار که غولِ چراغی گفته باشد " بخواه تا داده شود".

مامان زهرا

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

دویست و شصت و یک

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۳۳
  • ۰ نظر

دکترا مجاز شدم و به قدری هیجان زدم که دلم میخواهد جیغ بکشم. (حتا کشیدم) :)

پرستوهای دوست داشتنی

  • پری سا
  • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
  • ۱۵:۱۸
  • ۲ نظر

پرستوهام!

شش تا پرستو دارم! صبح ها بعد از اذان صبح و ظهر ها وقت ِ اذان ظهر می‌نشینند روی میله های بالکن و آواز می‌خوانند. صدای آواز و جیغ زدن هایشان را عاشقم. عادت کردم صبح ها با آوازشان بیدار بشوم و ظهر ها تا صدایشان می‌پیچد توی خانه بروم پشت میله ها و ادایشان را دربیاورم:) مگه پرستوها مهاجر نیستن؟ اینا چرا یه مدت ِ میان خونه ی ما جیغ جیغ میکنن؟:)) 

بعد نوشت: حالا که بیشتر فکر ‌می‌کنم می‌بینم خیلی ریاضی ضعیفی دارم:دی

یک جفت چشم

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۱۷:۱۵
  • ۰ نظر

دلم میخواست اون لحظه دستمو میذاشتم روی دکمه ی پاور و هوم مغزم و از اون صحنه اسکرین شات میگرفتم. کاش میشد حس اون لحظه رو میریختم توی یه شیشه و بوش میکردم برای همیشه. اصلن کاش میشد اون دقیقه هارو قرص میکردم هر هشت ساعت یکبار قورت میدادم میرفت توی جانم...

دویست و شش

  • پری سا
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۲۳
  • ۱ نظر

از دلخوشی های این روزها شنیدن دعای خیلی قشنگ ِ سحر ِ که از مسجد پشت خانه پخش میشود توی اتاقم و مغزم را آرام میکند. اون صبحی که چپیده بودم زیر پتوی قرمزم و غصه میخوردم که صدای دعا پخش شده بود و همه چیز رو خوب کرده بود:)

مینویسم تا فراموش نشود1

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۱:۰۳
  • ۱ نظر

از لذت های دوران دانشجویی "داشتن ِ بهترین کنفرانس و ارائه ی کلاس" است:دی از نظر من حتا از معدل بالا و اپلای کردن هم لذت بخش تر است :))

کیپ کالم پری!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۴۳
  • ۰ نظر

درباره ی هوش هیجانی باهام حرف زد. درباره ی کنترل هیجان و احساسات، و روی کاغذ نوشت: کیپ کالم پری

دویست و دو

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۴:۱۲
  • ۱ نظر

یه پرنده ی مهربونی هم هست که صبح ها میاد پشت پنجره ی اتاقم میشینه و کلی برام آواز میخونه :) 

چشم هایش

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۰۷
  • ۳ نظر

چشم هایش

سورپرایزززز

  • پری سا
  • شنبه ۲۷ آذر ۹۵
  • ۱۳:۴۹
  • ۰ نظر

شیفته ی لحظه هایی هستم که غافلگیر میشوم! عکس العمل آرام ظاهرم و منفجر شدن درونم از شدت خوشحالی:) 

شد بیست و سه سال! نه نه، شد بیست و سه سال:)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵
  • ۱۹:۱۲
  • ۰ نظر

همیشه دلم میخواست روز تولدم متن بلند بالایی بنویسم اما هر بار به هر دلیلی نشد یا نتوانستم یا نخواستم یا...

من بیست و سه ساله شده ام. به قول بابا بیست و سه سال است روی کره ی زمین درحال زندگی کردنم. گرچه از نظر من کلمه ی زندگی برایم کمی سنگین است. ترجیح میدهم بگویم بیست و سه سال است  که روی کره ی زمین درحال قر دادنم. هر سالی که میگذرد قر دادن هایم منعطف تر میشود، هر سال بهتر و هر سال موزون تر. خنده دار است اما هنوز هم بعد از سوال ِ چند سالته ی آدم ها انگار که یادم رفته باشد چند سالم است مکث میکنم و با تردید جواب میدهم! به کسی نگفتم ولی گاهی فکر میکنم هنوز هجده سالگی ام را تمام نکرده ام اما حالا روی سکوی بیست و سه سالگی ایستاده ام! روبرویم سفید است و زیر پایم روزهای گذشته. توی سرم نقشه ها دارم، برای رنگ پاشیدن، برای شکل دادن به روزهای سفید روبرو... امشب؛ در آستانه ی بیست و سه سالگی و یک روز شدن، خوشحالم. امشب وقت ِ خواب، چشم هایم را میبندم و آرزو میکنم برای پری ِ رویا پرداز، برای دخترِ خوشحال و جیغ جیغوی درونم، برای خودِ خودِ خودم:)

روزمون مبارک:)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵
  • ۰۰:۱۵
  • ۰ نظر

روز جهانی چپ دست ها مبارک

وقتی چپ دست باشی همه ی قفل های دنیا باهات مشکل دارند و توی جهتی که فکر میکنی باید باز بشوند بسته میشوند! چپ دست که باشی حتمن روزهایی بوده که موقع غذا خوردن دستت به آرنج بغل دستی خورده و گوش ت یک ای بابای بلند مهمان شده! چپ دست که باشی باز کردن شیشه ی همه ی ماشین ها سخته، استفاده از موس کامپوتر سخته، قیچی دست گرفتن سخته. چپ دست که باشی بعد از تمام شدن کلاسِ درس حتمن به خاطر کج نشستن روی صندلی، کمر درد خفیف گرفتی... با همه ی ناملایمتی های روزگار، ما چپ دست ها هنوز وجود داریم و همچنان اصالت خودمان را حفظ کردیم پس زنده باد چپ دستی:)) 

هپی اینترنشنال لفت هندرز دی توو می اند آل آف لفت هندرز پیپل:)

خوشبختی

  • پری سا
  • جمعه ۲۵ تیر ۹۵
  • ۱۹:۲۴
  • ۰ نظر

صبحی با دست های بابا بیدار شدم. موهام رو نوازش میکرد...

عمو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵
  • ۲۳:۴۴
  • ۰ نظر

از وقتی عمو آمده، خانه ی عزیز جون هر روز پر میشود از آدم هایی که یک روزی با او خاطره ای داشته اند. خوب بودن همین است. وقتی توی بیست سالگی ات رام و دوست داشتنی باشی یک روزی توی سی و دو سالگی ات حتمن یک فوج آدم هستند که دوستت داشته باشند انقدر که برای نیم ساعت نشستن کنارت کیلومتر ها رانندگی کنند، لبخند بزنند و بگویند که چقدر جایت کنارشان خالی بوده است. خالی بودن جایش را من شاید بیشتر از هر کس دیگری حس کرده باشم که تمام ِ کودکی ام خلاصه میشد در او. حالا اما دارمش، خلاصه ی کودکی هایم تمام قد رو به رویم می ایستد و میگوید که دلش تنگ بوده...

برسد به دست عمو

  • پری سا
  • جمعه ۱۳ فروردين ۹۵
  • ۲۳:۴۸
  • ۰ نظر

آخ نمیدانی که چقدر عشق میکنم از دیدنت وقتی پله های خانه ی عزیزجون را پایین میآیی، وقتی با ولع غذا میخوری، وقتی زل میزنی توی چشم هایم، وقتی بی هوا بغلت میکنم تا صدای قلبت را بشنوم، وقتی خطوط دست هایت را لمس میکنم، آخ نمیدانی که چقدر کیف میدهد داشتنت، شنیدنت، دیدنت، بدون خطوط تلفن، بدون عکس، بی واسطه، نابِ ناب؛ خالص ِ خالص...

نود و پنج عزیز:)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴
  • ۲۳:۳۳
  • ۰ نظر

روزهای شمارش معکوس ِ قبل از عید را عاشقم و برای آمدن نود و پنج ِ عزیز خیلی خیلی اشتیاق دارم. دعا کنیم امسال به همه ی خواسته هایمان پیوند بخوریم و روز به روز بیشتر شبیه ایده آل هایمان شویم:)... نود و چهار لعنتی را با همه ی اذیت و آزار های نامنصفانه اش، با همه ی سختی ها و تجربه های دردناکش میبخشم.

زهرا...

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۳ اسفند ۹۴
  • ۲۳:۳۴
  • ۰ نظر

تابلویی که زهرا برایم کشیده روی دیوار اتاقم، هر وقت، هر وقت، هر وقت دلم میگیرد، انگار که قرص مسکن میشود، دعا میشود می نشیند روی قلبم. خاصیت ِ شفا دارد انگار. شاید وقتی رنگ ها را روی تابلو حرکت میدادِ از ماهی و ماه ِ توی تابلو خواسته که حال ِ پریسا را خوب کنند شاید با چشم هایش جادویشان کرده که هر وقت نگاهش میکنم دلم آرام میشود.

چشم نخورم!

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۵ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۱
  • ۰ نظر

برگه هایم را میگیرد، نوشته هایم را نگاه میکند و با پشت دستش چندبار میزند به تخته ی چوبی. این تمام ِ تشویقِ استاد ِ خط من است. 

بگو سیییب:)

  • پری سا
  • جمعه ۸ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۴
  • ۰ نظر

آدم های زندگیتان را ثبت کنید. ازشون عکس بگیرید. وقتی پدرتان لیوان چایش را هورت میکشد عکس بگیرید. وقتی دوستانتان به جوک بیمزه ای بلند میخندند وقتی مادربزرگتان پیرهن گلدار ِ بلندی تن کرده و به گل های حیاطش آب میدهد حتا وقتی همسرتان خواب است ازش عکس بگیرید. آدم های زندگیتان را ثبت کنید. وقتی دارند به شما نگاه میکنند با چشم هایتان ببلعیدشان، وقتی اسمتان را صدا میکنند با گوش هایتان قورت بدهید تمام ِ آهنگ صدایشان را. بعد چشم هایتان را ببندید. صدای قلبتان را میشنوید که میگوید چقدر خوشبختید. 

از عمه عکسی انداخته بودم که امروز پیدایش کردم. درحالی که فرش میشوید و قهقهه میزند. آن روز را خوب یادم است و بابت عکسی که انداختم خوشحالم، شاید دیگر عمه را نداشته باشم اما چشم هایم را که میبندم صدای قلبم را میشنوم که میگوید خوشبختم.

پسرم

  • پری سا
  • يكشنبه ۳ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۷
  • ۰ نظر

"کلاهش را روی سرش مرتب کردم، زیپ کاپشن آبی اش را کشیدم بالا، لقمه ی نان و پنیر دستش دادم و بعد سه تایی راه افتادیم. زمستان بود و همه جا سفید، پسر ِ هفت ساله ام جلو تر از من و مردی که احتمالن همسرم بود راه میرفت، مراقبش بودم و حس میکردم که چقدر، که چقدر دوستش دارم"... بیدار که شدم هنوز هم دوستش داشتم...

دوستان جان

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۳
  • ۰ نظر

فرقی نمیکند روز تولدت بیست و پنجم شهریور باشد یا هجدهم مهر، مهم این است دوستان ِ جانی داری که برایت شاد ترین و غافلگیرانه ترین تولد دنیا را میگیرند، و بعد تو بال در میآوری، بالا میروی، خیلی بالا:)

باروون

  • پری سا
  • پنجشنبه ۹ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۷
  • ۰ نظر

پاییز، ابرهای خاکستری و بعد، باران:)

بغل شدن:)

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۸
  • ۰ نظر

از خوشبختی های من: بغل شدن یهویی توسط یک کودک در ابعاد چهل در بیست. نرم، با دوتا چشم ِ تیله ای و دست و پاهای تا خورده از شدت چاقی. بغلش انقدر نرم بود که دلم نمیخواست ولم کند. این که بین دویست نفر آدم من را برای بغل کردن انتخاب کرد ازش متشکرم:)

قرار بود غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم...

  • پری سا
  • شنبه ۲۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۱
  • ۰ نظر

پرده را کنار میزنم. نور خورشید پخش میشود روی تنم روی موهام روی فرش ِ سیستانی دوست داشتنیم. چند تا گل ِ بنفش ِ خوشگل توی باغچه میبینم، بس که ذوق میکنم درد ماهانه ام فراموش میشود. باید لباس خوبی بپوشم. قرار است دوستان ِ جان را ببینم.

ده دقیقه به قرار دیر میرسم. نگران میشوم از این بدقولی اما زهرا انقدر آرام نشسته که تصور نمیکنم حتا کمی اخم کند. بغلش میکنم. کمی که میگذرد هر پنج تایمان توی ماشین تنگ ِ هم نشسته ایم. خوشحالیم. قرار است غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم.

روی میز پر از خوراکی های خوب است. نگار انقدر با سلیقه ست که خدا میداند! قاشق ها و چنگال ها را با ظرافت روی میز چیده و برایمان کلاه های خوشگل درست کرده. صدای آهنگ بلند میشود. چه چیزی بهتر از رقصیدن؟

عکس میندازیم، ادا درمیاوریم و با صدای بلند میخندیم. کبرا چند روز دیگر عروس میشود. کارت عروسی اش پر از گل های صورتی ِ ناز است. برایش آرزوهای خوب میکنیم.

بیرون تاریک است. از پنجره اتاقم هزار نقطه ی نورانی در حرکتند. پرده را میندازم. لباس راحت میپوشم، موهایم را شانه میکنم و برای بابا چای میریزم.

خدای چیزهای کوچک

  • پری سا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴
  • ۱۹:۵۷
  • ۰ نظر

چطور دلم آمد حذف ت کنم؟ چطور توانستم تمامِ نوشته های چند ساله ام را پاک کنم. چطور انقدر سرد بودم...  زمان که میگذرد آدم ها که بزرگ تر میشوند انگار همه چیز حالت دیگری میگیرد. انگار زمین آرام تر میچرخد و ترس ها کم رنگ تر میشوند. آدم صبور تر و گذشته برایش خنده دار میشود... چهارم تیر ماه ِ نود و چهار ِ من پر شد از حس ِ خوب ِ دوباره داشتن و خدا میداند که چقدر از این وقفه ی بلاگفا خوشحالم. از این خراب شدن ِ بی موقعش. از این بکآپ ِ دوست داشتنی که اینجا و کامنت ها و نوشته ها و لبخند هایش را برایم تازه کرد.  همین که به من برگشتی یادگاری هجده سالگی ام، همین یعنی معجزه.  

نمیدانم هنوز هم میتوانم اینجا را داشته باشم یا بلاگفا به آخرین حالتش برمیگردد و اینجا کامل حذف میشود فقط این را میدانم که حالم خوب تر از قبل است:)

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو / من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو*

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ نظر

بین وسایل های قدیمی یک شیشه عطر پیدا کردم که توش پر بود از بوی ِ خوبِ مورد علاقه ام. نمیدانم برای چند سال پیش است، نمیدانم اسم این بوی ِ خوب ِ موردعلاقه ام چیست؛ فقط میدانم دلیلی شد برای خوشحال بودنم. خیلی وقت بود بوی ِ مورد علاقه ام را گم کرده بودم و خدا میداند چقدر پیدا کردن میتواند خوب باشد.

*متن آهنگی از سارا نائینی

آسمان...

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

آسمان ِ غروبِ بیست و یکم بهمن ِ من پر بود از آبی ها، نیلی ها، سبزها و ابر هایی که سرخ ِ سرخ ِ سرخ بودند، انگار خدا انگشتش را مهربانانه کشیده باشد روی آسمان و لبخندهای خوب زده باشد. انگار آسمان با نوازش های دم ِ غروب ِ خدا سرخ از خجالت شده باشد.

برف برف برف میباره...

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۱ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۱
  • ۰ نظر

برف می بارد

 

+یعنی همه چیز خوب خواهد شد؟ خوب تر از خوب؟

بی وقفه زیبایی

  • پری سا
  • جمعه ۶ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۷
  • ۰ نظر

مامان بزرگم را عاشقم. دست هایش بوی مهربانی میدهد و پیرهنش عطر بهشت.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب