۴۹ مطلب با موضوع «خوشبختی های ریز ریز» ثبت شده است

هم سایه!

خونه‌ی قبلی همسایه‌های خوبی داشتیم. طبقه‌ی بالاییمون یه خانوم شمالی زندگی می‌کرد. هر سال برای من جدا ترشی درست می‌کرد، اون مدلی که دوس دارم، تند ِ تند. می‌دونست عاشق دست پختشم، یه وقتا از غذاهای خوشمزش برام می‌اورد پایین، یه بارم در رو زد و وقتی بازش کردم یه بشقاب پر از گوجه سبزی که با دَلار کوبیده بودش، جلوم ظاهر شد. امروز زنگ زده گفته پریسا چای شمال دوست داره، براش چای خریدم:)

سیصد و پانزده

نوشته بود زن عاشق میگه "میمیرم اگه اتفاقی برات بیفته" و مرد عاشق میگه "نمیذارم برات اتفاقی بیفته"... 

سر جریانی به یارم میگم "نفسم بنده به نفسات" سر جریانی یارم میگه "دفعه ی بعدی من پیشتم جرات نداره کسی داد بزنه روت"... 

سیصد و چهارده

توی عکس دونفرمون، اونی که عمیق میخنده منم، اونی که تهه چشم هاش برق داره یارِ..

این جوانه های سبز درون دلم

تو در من ریشه دوانده ای، عمیق شده ای...

سیصد و هفت

دارم همان لحظه، در همان نقطه، روی آن سبزیِ سبز، روبه روی چشم هایش، وقتی حرکت دستش و خنکی انگشتر را روی انگشتم حس کردم. دقیقن همان لحظه که چشمم را باز کردم و دلم از شوق تپید را مرور می کنم و نفسش می کشم. مرور می کنم و زندگیش می کنم. مرور می کنم و دلم غش می رود... 

سیصد و شش

از شوق سرازیر می‌شوم بین ابرهای دستانش، باران سا! 

سیصد و پنج

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد..

سیصد و چهار

می پیچد، می نوازد، گرم می کند. دست هایش؛ دست هایش حرارت دارد. دست هایش شعله ی تابانِ من است. 

پاییز طلایی

پاییز امسال را جوری دوست دارم که انگار این اولین پاییزی است که دارم می بینم و زندگیش می کنم:)

زیباترین آهنگ. بشنوید..

.

.

که با عشق، زندگی رو به سامان است

صبحی، وقتی با جمله‎های پر تپش یک ماه پیشمان غافلگیرم کرد، چشم‎هایم را بستم و به خدا جان گفتم "عشقش دِه و عشقش دِه و بسیارش دِه". 

دویست و نود و هفت

عطر بهارنارنج می‎دهد قلبم؛ بوی دارچین گرفته است دستم؛ طعم لیمو دارد نفس هایم؛ این روزها عشق دَم می‌کنم. 

دویست و نود و شش

سهم من از وفا تویی..

این ساقه ی نازک درون دلم

این اکلیل های خوشگل و تن صورتی روی ناخن هایم. همین که کتاب "هنر زن" بودن را می خوانم. همین که دلم ضعف می‌رود برای حرف هایش. همین نیم ساعت ورزش سریع کردن ِ دم ِ صبحم. همه و همه زیر سر این حس ِ نازکی است که انداخته به جانم... و این ساقه‌ی نازکِ درون دلم، که هر روز برایش آب می‌ریزم و در انتظار قد کشیدن و تنومندیش، روزها را می‌گذرانم. و امید، چیزی که نیمه ی تاریکم را روشن و طلایی می کند. و نور، وقتی از لابلای سنگ ریزه های روحم راه پیدا می کند به چشم هایم. و رویا، وقتی ذوق می کند و رنگِ واقعیت می گیرد.

بخواه تا داده شود

خواسته‌های کوچکی داشتم. یکی کوچک و دست نیافتنی و دیگری کوچک و شدنی. هر دو برآورده شدند. انگار که یکی از فرشته‌های دیزنی آمده باشد بالای سرم و چوب جادویی‌اش را تکان داده باشد و بی بی دی بابی دی بو گفته باشد، انگار که شاهزاده‌ای راه درازی را آمده باشد و در خواب من را بوسیده باشد یا انگار که غولِ چراغی گفته باشد " بخواه تا داده شود".

مامان زهرا

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

دویست و شصت و یک

دکترا مجاز شدم و به قدری هیجان زدم که دلم میخواهد جیغ بکشم. (حتا کشیدم) :)

پرستوهای دوست داشتنی

پرستوهام!

شش تا پرستو دارم! صبح ها بعد از اذان صبح و ظهر ها وقت ِ اذان ظهر می‌نشینند روی میله های بالکن و آواز می‌خوانند. صدای آواز و جیغ زدن هایشان را عاشقم. عادت کردم صبح ها با آوازشان بیدار بشوم و ظهر ها تا صدایشان می‌پیچد توی خانه بروم پشت میله ها و ادایشان را دربیاورم:) مگه پرستوها مهاجر نیستن؟ اینا چرا یه مدت ِ میان خونه ی ما جیغ جیغ میکنن؟:)) 

بعد نوشت: حالا که بیشتر فکر ‌می‌کنم می‌بینم خیلی ریاضی ضعیفی دارم:دی

یک جفت چشم

دلم میخواست اون لحظه دستمو میذاشتم روی دکمه ی پاور و هوم مغزم و از اون صحنه اسکرین شات میگرفتم. کاش میشد حس اون لحظه رو میریختم توی یه شیشه و بوش میکردم برای همیشه. اصلن کاش میشد اون دقیقه هارو قرص میکردم هر هشت ساعت یکبار قورت میدادم میرفت توی جانم...

دویست و شش

از دلخوشی های این روزها شنیدن دعای خیلی قشنگ ِ سحر ِ که از مسجد پشت خانه پخش میشود توی اتاقم و مغزم را آرام میکند. اون صبحی که چپیده بودم زیر پتوی قرمزم و غصه میخوردم که صدای دعا پخش شده بود و همه چیز رو خوب کرده بود:)

مینویسم تا فراموش نشود1

از لذت های دوران دانشجویی "داشتن ِ بهترین کنفرانس و ارائه ی کلاس" است:دی از نظر من حتا از معدل بالا و اپلای کردن هم لذت بخش تر است :))

کیپ کالم پری!

درباره ی هوش هیجانی باهام حرف زد. درباره ی کنترل هیجان و احساسات، و روی کاغذ نوشت: کیپ کالم پری

دویست و دو

یه پرنده ی مهربونی هم هست که صبح ها میاد پشت پنجره ی اتاقم میشینه و کلی برام آواز میخونه :) 

چشم هایش

چشم هایش

سورپرایزززز

شیفته ی لحظه هایی هستم که غافلگیر میشوم! عکس العمل آرام ظاهرم و منفجر شدن درونم از شدت خوشحالی:) 

شد بیست و سه سال! نه نه، شد بیست و سه سال:)

همیشه دلم میخواست روز تولدم متن بلند بالایی بنویسم اما هر بار به هر دلیلی نشد یا نتوانستم یا نخواستم یا...

من بیست و سه ساله شده ام. به قول بابا بیست و سه سال است روی کره ی زمین درحال زندگی کردنم. گرچه از نظر من کلمه ی زندگی برایم کمی سنگین است. ترجیح میدهم بگویم بیست و سه سال است  که روی کره ی زمین درحال قر دادنم. هر سالی که میگذرد قر دادن هایم منعطف تر میشود، هر سال بهتر و هر سال موزون تر. خنده دار است اما هنوز هم بعد از سوال ِ چند سالته ی آدم ها انگار که یادم رفته باشد چند سالم است مکث میکنم و با تردید جواب میدهم! به کسی نگفتم ولی گاهی فکر میکنم هنوز هجده سالگی ام را تمام نکرده ام اما حالا روی سکوی بیست و سه سالگی ایستاده ام! روبرویم سفید است و زیر پایم روزهای گذشته. توی سرم نقشه ها دارم، برای رنگ پاشیدن، برای شکل دادن به روزهای سفید روبرو... امشب؛ در آستانه ی بیست و سه سالگی و یک روز شدن، خوشحالم. امشب وقت ِ خواب، چشم هایم را میبندم و آرزو میکنم برای پری ِ رویا پرداز، برای دخترِ خوشحال و جیغ جیغوی درونم، برای خودِ خودِ خودم:)

روزمون مبارک:)

روز جهانی چپ دست ها مبارک

وقتی چپ دست باشی همه ی قفل های دنیا باهات مشکل دارند و توی جهتی که فکر میکنی باید باز بشوند بسته میشوند! چپ دست که باشی حتمن روزهایی بوده که موقع غذا خوردن دستت به آرنج بغل دستی خورده و گوش ت یک ای بابای بلند مهمان شده! چپ دست که باشی باز کردن شیشه ی همه ی ماشین ها سخته، استفاده از موس کامپوتر سخته، قیچی دست گرفتن سخته. چپ دست که باشی بعد از تمام شدن کلاسِ درس حتمن به خاطر کج نشستن روی صندلی، کمر درد خفیف گرفتی... با همه ی ناملایمتی های روزگار، ما چپ دست ها هنوز وجود داریم و همچنان اصالت خودمان را حفظ کردیم پس زنده باد چپ دستی:)) 

هپی اینترنشنال لفت هندرز دی توو می اند آل آف لفت هندرز پیپل:)

خوشبختی

صبحی با دست های بابا بیدار شدم. موهام رو نوازش میکرد...

عمو

از وقتی عمو آمده، خانه ی عزیز جون هر روز پر میشود از آدم هایی که یک روزی با او خاطره ای داشته اند. خوب بودن همین است. وقتی توی بیست سالگی ات رام و دوست داشتنی باشی یک روزی توی سی و دو سالگی ات حتمن یک فوج آدم هستند که دوستت داشته باشند انقدر که برای نیم ساعت نشستن کنارت کیلومتر ها رانندگی کنند، لبخند بزنند و بگویند که چقدر جایت کنارشان خالی بوده است. خالی بودن جایش را من شاید بیشتر از هر کس دیگری حس کرده باشم که تمام ِ کودکی ام خلاصه میشد در او. حالا اما دارمش، خلاصه ی کودکی هایم تمام قد رو به رویم می ایستد و میگوید که دلش تنگ بوده...

برسد به دست عمو

آخ نمیدانی که چقدر عشق میکنم از دیدنت وقتی پله های خانه ی عزیزجون را پایین میآیی، وقتی با ولع غذا میخوری، وقتی زل میزنی توی چشم هایم، وقتی بی هوا بغلت میکنم تا صدای قلبت را بشنوم، وقتی خطوط دست هایت را لمس میکنم، آخ نمیدانی که چقدر کیف میدهد داشتنت، شنیدنت، دیدنت، بدون خطوط تلفن، بدون عکس، بی واسطه، نابِ ناب؛ خالص ِ خالص...

نود و پنج عزیز:)

روزهای شمارش معکوس ِ قبل از عید را عاشقم و برای آمدن نود و پنج ِ عزیز خیلی خیلی اشتیاق دارم. دعا کنیم امسال به همه ی خواسته هایمان پیوند بخوریم و روز به روز بیشتر شبیه ایده آل هایمان شویم:)... نود و چهار لعنتی را با همه ی اذیت و آزار های نامنصفانه اش، با همه ی سختی ها و تجربه های دردناکش میبخشم.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب