۴۱ مطلب با موضوع «آدم ها» ثبت شده است

حالِ نامعلوم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷
  • ۲۱:۱۳
  • ۶ نظر

ظهری، یارم چشمهایش به مانیتور بود و قیمت دلار و طلا، که ثانیه ای بالا می رفت. من هم زل زده بودم به برنامه ی "حالِ خوب". مجری برنامه آدم جالبی است. هم دانشگاهی بودیم. روانشناسِ برنامه هم فوق العاده است. از آن آدم ها که کارشان درست است. یک آدم حسابی تمام عیار. من اما صدای آن ها را نمی شنیدم. فکری بودم که با این اوضاع قرار ِِ چه بلایی بر سر خودم و بقیه بیاید. دنیا برایم یک جور بدی می چرخید، سنگین و تاسف بار و نامعلوم. از آن امید ِِ همیشگیِ ته ِِ دلم هم خبری نبود. انگار که دنیا رسیده باشد به آخر؛ یا حتا بدتر از آن، انگار که رویاها در چند قدمیِ واقعی شدن، دود شده باشد.

+ پست موقت!

سیصد

  • پری سا
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
  • ۲۳:۲۱
  • ۵ نظر

برای هم حمد بخوانیم. برای هم آرزوی خوشبختی کنیم. برای هم دعاهای خوب کنیم بلکه حال خوش شود. که دعاهایمان سبز شود. که سر دربیاورد. که جوانه بزند از سرزمینی که خانه ی مشترکمان است. این حجم از خشونت نسبت به هم ترسناکه..

.

.

.

این ساقه ی نازک درون دلم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷
  • ۱۲:۱۴

این اکلیل های خوشگل و تن صورتی روی ناخن هایم. همین که کتاب "هنر زن" بودن را می خوانم. همین که دلم ضعف می‌رود برای حرف هایش. همین نیم ساعت ورزش سریع کردن ِ دم ِ صبحم. همه و همه زیر سر این حس ِ نازکی است که انداخته به جانم... و این ساقه‌ی نازکِ درون دلم، که هر روز برایش آب می‌ریزم و در انتظار قد کشیدن و تنومندیش، روزها را می‌گذرانم. و امید، چیزی که نیمه ی تاریکم را روشن و طلایی می کند. و نور، وقتی از لابلای سنگ ریزه های روحم راه پیدا می کند به چشم هایم. و رویا، وقتی ذوق می کند و رنگِ واقعیت می گیرد.

دویست و هشتاد و نه

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷
  • ۱۶:۴۴

بیشترین سرچی که آدم ها را از گوگل به اینجا می رساند: 

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو
من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو

با این شعر، انگار که شاعر عزیزِ راه دوری دارد و رویایی که با دیدار ِدوباره، محقق می شود.. شایدم آدم ها همه شان در انتظار پیدا شدن هستند که هر روز این شعر را جستجو می کنند. 

انتخاب

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷
  • ۲۳:۲۵
  • ۸ نظر

شاید آن لحظه ای که از پله های آنجا بالا می رفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز دوباره همان پله ها را بالا بروم؛ اما این بار با یک فرق بزرگ، با یک فرق خیلی بزرگ. دفعه ی قبلی خوشحال بودم و امیدوار، حالِ آن روزم را تا ابد یادم می ماند. یک خوشحالی و امید که بعد ها به احمقانه  و واهی تبدیل شد! این بار اما صبور بودم و ناامید. یک تضاد نچندان دوست داشتنی!

درونم چیزی عجیب بود. انگار که وا داده باشم. حالم خوب بود اما نه خوبِ واقعی! یک جور تلقین بود که ناخودآگاه به خودم می دادم و خیلی هم خوب جواب می داد! به همه مان جواب می دهد. می توانیم به خودمان کلک بزنیم و حالمان را دگرگون کنیم. اما همه اش کلک است. راست نیست؛ واقعی نیست؛ بدون دخالتِ تو نیست؛ بکر نیست؛ چیزی هم که بکر نباشد به درد نمی خورَد. پله ها را بالا می رفتم و به لبخندِ دختری که آنجا بود و خوشامد می گفت جواب می دادم. سعی می کردم یک جوری قدم بردارم که صدای پاشنه ی کفشم، نه آرامش آنجا را بهم بزند و نه مکثی روی فکرهایم بیندازد.

دنیایم شبیه همان گذشته بود. هنوز هم می شد با یک جرقه با یک اتفاق با یک حرف ِ خوب، به همان اندازه ی قبل لبریز شوم. اما از جرقه خبری نبود. حسی بود که لابه لای حرف ها ذره ذره دود می شد و من کم و کمتر شدنش را می دیدم و مثل یک مادر که می خواهد از بچه اش حفاظت کند، به هرچیزی چنگ می زدم تا دردانه ام را از دست ندهم. تا حسم خاموش نشود. 

راه می رفتم و به اشتباهاتم فکر می کردم. به چندین و چند اشتباه. اما "انسان ممکن الخطاست"! این جمله ی دیوارکوب را یکی از روزهای دوران کارشناسی، در جواب "انسان جایز الخطاست" ِ استادم داده بودم. استاد خندیده بود و جمله اش را اصلاح کرده بود و برای توجه و تذکر ِمن چند نمره ی خوب کنار گذاشته بود! خیابان ها را راه می رفتم و به اشتباهات نه چندان بچگانه ام فکر می کردم. سوال فکریم درباره ی "چرایی" آن اشتباهات نبود. درباره ی "چطور" بود. چطور شد که یک اشتباه را برای بار سوم هم مرتکب شدم؟! یک جایی خوانده بودم اگر اشتباه دوبار تکرار بشود دیگر اشتباه نیست یک انتخاب است. و من انتخاب کردم که... باید انتخابام رو تغییر بدم!

دویست و هفتاد و سه

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷
  • ۲۲:۰۳
  • ۰ نظر

به خاطر بیفکری ِ دوتا آدم، دیگه نمی توانم آنجا، کاری که دوست داشتم را انجام بدهم. دیگه نمی توانم مربی مورد علاقم را ببینم و دیگه نمی توانم آن جوری که باید روی دوستی کسی حساب باز کنم. امروز که با مربیم صحبت می کردم دلم می خواست همه چیز را بهش بگویم؛ اما نشد. یعضی چیزها باید بماند پیش خود آدم، نباید کسی را شریکش کرد. نباید کس ِ دیگری را درگیر بی مهری آدم ها کرد. همان روزهای اول غصه هایم را خوردم و همان روز های اول تصمیم گرفتم در جای جدیدی با آدم های جدیدی کارم را شروع کنم. شاید این بار بهتر و شاید این بار قوی تر. بدون وجود آدم‌های بی فکر که معنی اعتماد را نمی فهمند...

در ستایش دیوید فاستر والاس

  • پری سا
  • جمعه ۴ خرداد ۹۷
  • ۱۷:۵۶
  • ۱ نظر

والاس نباید خودش را می‌کشت. نه به خاطر این که خودکشی کار بد یا مثلن ترسناک یا کار آدم های ترسو و بزدل باشد، نه! فقط و فقط به این خاطر که او یک نویسنده است و این دهان پرکن‌ترین لقبی است که می‌توانی به کسی بدهی. کلی کلمه و اتفاق و داستان توی این دنیا وجود داشت که انتظار والاس را می‌کشید. کسی چه می‌داند، شاید همچین آدم خوش‌ذوقی اگر کمی تحمل می‌کرد می‌توانست آن گوی جادویی و طلایی رنگِ امید ِ ته وجودش را دوباره پیدا کند... به چشم‌هایش نگاه کنید، چشم‌های ریز و نگاه باهوشش، مگر می‌شود این همه هوش نتواند امید از دست رفته‌‌اش را دوباره احیا کند؟!

من زیادی شخصی به این مسئله نگاه می‌کنم و دوست ندارم کلی منطق روانشناسی برایم بیاورند که به این دلیل و این دلیل و این یکی دلیل آدم‌ها خودشان را می‌کشند. حتا نمی‌خواهم منطق ریاضی به این جریان داشته باشم که مسئله پی آنگاه کیو شود، من فقط می‌خواهم بگویم نباید آدم‌ها انقدر خودخواه باشند و جز نوک دماغشان، جز راحتی و آسایش خودشان هیچ چیز دیگری را نبینند و چشمشان را روی آدم‌هایی که دوستش دارند ببندند و بروند توی اتاقشان، طناب دار را به دیده ی اثر هنری ورنداز کنند و در نهایت خود ِ بدرد بخور برای این دنیای سراسر پر از احمق را، دریغ کنند و بروند... 

مامان زهرا

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

می‌توانست به آدم‌ها خیره شود و ساعت‌ها زن نباشد

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۳۸
  • ۰ نظر

برای مسی حرف می‌زدم. حرفهای بامزه! بلند بلند می‌خندید. از خنده‌اش کیف می‌کردم و سعی می‌کردم طنز صحبت هایم را بیشتر کنم. باد و باران بود. از این باران‌های یکهویی و شدید. سرعت قدم‌هایمان بیشتر شده بود و صدای خنده‌هایمان بلندتر. از هوای بهار لذت می‌بردیم و شال‌هایمان را چسبیده بودیم که باد نبرد! وسط خنده‌ها چشمم خورده بود به ون سفید سبز(!). خنده‌ام ماسید. می‌خواستم راهمان را عوض کنم، مسی گفته بود بیخیال! شالمان را سفت تر از قبل کردیم و نزدیک ون شدیم. زن سیاه‌پوش نگاهمان کرد. از این نگاه‌های سردِ قدرتمند؛ یک جور بی حسی و یک نگاه ممتدِ عجیب. از نگاهش خوشم آمد! با نگاهش حرف می‌زد. بلد بود نگاهت کند و با همان نگاه بگوید "منو ببین! من خیلی قدرتمندم". بلد بود خستگی‌اش را پنهان کند. بلد بود ضعفش را قایم کند. نگاهش، تظاهرش، بی نقص بود. از کنار قامت خبردارش رد شدیم. باید سربرمی‌گرداندم و سرتا پایش را هم نگاه می‌کردم، لباسش، کفش‌هایش، تارهای نازکِ شاید بیرون مانده از فرق سرش.. اما کار خوبی نبود. دور از حریم خصوصی زن ِ سیاه پوش بود! دور از شان زن بودنش! دور از اخلاقِ انسانی!... باران قطع شده بود و هوا لطیف‌تر. دست مسی را محکم‌‌ گرفته بودم و برایش حرف می‌زدم. حرف‌های خیلی بامزه! بلند می‌خندید، بلندتر از قبل.

دویست و شصت و چهار

  • پری سا
  • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۷:۱۴
  • ۰ نظر

ساعت های زیادی رو صرف سخنرانی ها کردند و کلی کتاب و جزوه و دی وی دی آموزشی خریده بودند تا کمک کند بتوانند به هدفشان برسند. برایم جالب بود، بیشتر از این که تمرکزشان روی کاری که می خواهند شروع کنند باشد، به یک سری جملات انگیزشی کلی هزینه میکردند؛ در صورتی که (از نظر من) تنها چیزی که لازم داشتند حرکت کردن بود. در واقع آن روز کتاب هایی می خریدند تا به آن ها بگوید قدمی بردارند بدون ترس، درحالی که در آن روز تنها کاری که باید می کردند قدم برداشتن بود بدون ترس! 

بچه یاکریم بارون خورده هستم

  • پری سا
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷
  • ۰۰:۳۲
  • ۰ نظر

بهم گفت "بچه یاکریم خیس شده زیر بارون"

+ من عاشق بابا و ترکیب های ساختگیشم:)

دلتنگ "خاص" دیدن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۳۴
  • ۰ نظر

دوره‌ای از وبلاگ‌نویسی تقلید خیلی زیاد بود. نمی‌دانم چرا حتا جمله‌های ساده‌ت را هم کپی می‌کردند یا اگر سبک جدیدی برای نوشتن داشتی چند نفری پیدا می‌شدند که وبلاگ‌های جعلی بسازند و نوشته‌های تو را به اسم خودشان ثبت کنند. تب وبلاگ‌نویسی به قدری بالا بود که حتا از وبلاگ‌نویس‌ها درباره‌ی محل زندگی، کار و درس، مصاحبه گرفته می‌شد! مورد‌های جالب هم کم نبود، زیر پست هر کدام پر بود از واژه‌های هندونه زیر بغل طور و قربون صدقه رفتن‌های زیاد مجازی. یک مورد جالب هم درباره‌ی اسم بود. اوایل دوره‌ی فاز تقلیدی(!) وبلاگ‌ها، اکثر وبلاگ‌نویس‌ها "راحیل و ری‌را" بودند. کافی بود دهانت را فرو کنی توی مانیتور و داد بزنی راحیل... ری‌را... سر جمع دویست نفر سر برمی‌گرداندند! دوران عجیبی بود. یادم می‌آید نوجوان بودم و برایم دیدن این همه دست و پا زدن کلی سوال ایجاد می‌کرد. این که چرا همه شکل همند؟ کتاب‌هایی که می‌خواندند، موسیقی که گوش می‌کردند، موضوعاتی که علاقه داشتند، حرفه‌ای که بلد بودند یا دنبال می‌کردند، حتا لباس پوشیدن‌ها و اکسسوری‌هایشان هم لنگه هم بود! اما سوال اینجا بود که چرا؟ حالا اما همه‌ی این اتفاق‌های سال‌های گذشته را به طور کاملن تکراری در اینستاگرام می‌بینم. همان رفتارها، همان سبک، همان تقلید و تقلید و صد البته دست و پا زدن؛ گرچه این بار برای چیز قابل تاملی، پول!

Visitors!

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۲۱:۱۵
  • ۰ نظر

منتظر نشسته بودم. انتظار خسته کننده ای بود. همین که آمدم وسایلم را روی صندلی خالی کناری بگذارم خانومی آمد و نشست. لبخندی به عرض صورتش زد و ساعت گوشیش را نشانم داد و با حالت جیغ گفت که ساعت 13:13 دقیقه ست. چادرش را که از هیجان رندی ساعت، زمین افتاده بود جمع کرد و از کیفش دفتری دراورد. با ذوق دفترش را به سمت من گرفت و گفت نگاه کن 13:13 دقیقه یعنی "آشنایی تازه" و بعد دستش را دراز کرد و گفت مریم هستم! حالا هم که قسمت بازدیدکنندگان وبلاگ به عدد رند رسیده، من هم شبیه مریم هیجان زده شده ام. نمیدانم توی دفتر مریم، پنج تا یک کنار هم چه معنی میدهد اما  11111تایی شدن شبنم وارم مبارک! :)

هوشنگ مرادی کرمانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۱۳:۰۱
  • ۱ نظر

بوی خشم و عصبیت را این عزیز روستایی سیرچی ِ دوست داشتنی با عطر نارنج ِحرف هایش می‌شوید و من را با خودش می برد به همه ی قصه هایی که تک تک واژه هایش را عاشقم:)

آدم ها وقتی از عادت هایشان دور ‌می‌شوند بوی دلتنگی می‌گیرند

  • پری سا
  • شنبه ۲ دی ۹۶
  • ۰۱:۰۲
  • ۰ نظر

نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.

دروغگو دشمن خداست

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۱۹
  • ۰ نظر

بزرگ ترین دروغی که گفتم، به خاطر پریا بود. تمام حرفایی که پریا ازم خواسته بود رو برای مادرش ناشیانه تکرار کرده بودم که همش دروغ محض بود! تمام مدت حس می‌کردم چشمام از فشار زیادی که روم هست از جا میزنه بیرون و به خاطر دروغی که دارم میگم تا اخر عمرم کور میشم. اون روز مادر ِ پریا حرفمو باور کرد. پریا هم مشکلش برطرف شد حتا مطمئنم فراموش کرده به خاطر ِ آرامشش چه دروغ گنده ای گفتم! اما دلم هیچ وقت از خودم صاف نشد. الان که می‌بینم آدما هر کدوم به نوعی به هم دروغ میگن، وحشت کردم. نه از دروغ های اونا، حس ِ نفرتی که الان نسبت به آدم ِ دروغگو دارم رو مادرِ پریا روزی که بفهمه بهش دروغ گفتم ممکنه به من پیدا کنه. این ترسناک بود. خیلی!

+ یاد بگیریم دروغ نگیم. دروغ میتونه سلاح باشه! اما سلاحِ آدم های ترسو! 

هم سلیقه های لعنتی!

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۰:۲۱
  • ۰ نظر

مشکل بزرگ این ِ که همه باهم، هم سلیقه اند و من از این همه حجم تفاوت ِ سلیقه ای که با بقیه دارم درحال خفه شدنم. قبل تر ها تفاوت ها کمتر بود. حداقل میشد برای حرف زدن نقطه ی مشترکی بین خودت و طرف مقابلت پیدا کنی اما حالا که به اطرافم نگاه میکنم احساس میکنم هیچ آدمی رو نمیتونم درک کنم! 

هر کار میکنی بکن اما ریشه ی موهاتو معلوم نکن!

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۸:۰۹
  • ۳ نظر

آرایش مهم نیست اما ریشه ی موهات توی عکس پرسنلی نباید دیده باشه. حتا به اندازه ی یک میلی متر. یادت باشه سایه ی مقنعه ت هم نباید بیفته روی پیشونیت و این امر مشتبه بشه که اون تیرگی خفیف ِ توی عکس خدایی نکرده محل ِ رویش ِ موهاتِ! وگرنه مجبوری تا ظهر نشده هول هولی بری عکس فوری بندازی و باز ببینی هر چقدر اون مقنعه ی زشت و بوگندوی عکاسی رو میکشی جلو، محل رویشِ یک میلی متری لامصبه موهات همچنان دیده است! اما جای نگرانی نداره چون عکاس این کاره ست و برات درستش میکنه تا یک نفس راحت بکشی و ناراحت نباشی از این که کاملن قیافت شده یکی دیگه! آخه مهم نیست که پیشونیت کوتاه تر از حالت طبیعی میشه و عکست شبیه خودت دیگه نیست و ممکنه در روز مبادا سخت بشه تشخیصت داد! مهم اینِ فقط ریشه ی لامصبه موهات دیده نباشه آخه ما میخوایم هرجور شده فکر خودمون رو بهت دیکته کنیم چون ما همینیم که هستیم. فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟!

کیپ کالم پری!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۴۳
  • ۰ نظر

درباره ی هوش هیجانی باهام حرف زد. درباره ی کنترل هیجان و احساسات، و روی کاغذ نوشت: کیپ کالم پری

دویست و یک

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۳۰
  • ۰ نظر

بعد از بحث جدی که با یکی از اساتید داشتم وقتی از کلاس بیرون آمدم به این فکر کردم که چقدر این سال ها درباره ی خودم اشتباه فکر میکردم و چقدر خوب که از گوشه ی امنم بیرون آمدم و چقدر خوب تر که سعی میکنم آن دختر آرام و حرف گوش کن ِ سابق نباشم! 

نتیجه گیری: به آدم های سطحی نگویید که اشتباه میکنند. آن ها برای پشیمان کردن شما از همه ی قدرتشان استفاده میکنند! سوء استفاده میکنند، اَکشِلی!

قلیون نکشید برای ریاست جمهوری ثبت نام کنید!

  • پری سا
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶
  • ۱۴:۲۳
  • ۰ نظر

بعضی ها هم هستند حوصله شان که سر میرود برای ریاست جمهوری کاندید میشوند. تفریح سالم:)

چشم هایش

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۰۷
  • ۳ نظر

چشم هایش

آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی/آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۴۰
  • ۱ نظر

دلم چند وقت است که غر زدن میخواهد، انگار که تنگ شده باشد افتاده است به جان همه ی دلخوری هایم از آدم های اطراف و حاضر هم نیست دست از سر ِ اتفاق های خاک گرفته ی تهِ مغزم بردارد. این روزها به هر کسی که نگاه میکنم یک چیزی لابه لای خاطراتم پیدا میکنم برای دلگیر شدن! این بیت  ِعنوان را هم اتفاقی پیدا کردم. به نظرم شبیه شعر "نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد" خنده دار و ابتدایی آمد! اما حرف دلم را میزند. هر چیزی که حرف دل آدم را بزند خوب است. داشتم فکر میکردم هر چه که میکشیم از سر ِ این دل است. از سر ِ انتظار های بیخودی که دلمان از آدم ها دارد. وگرنه همه میدانیم که "کس نخارد پشت ِ من جز ناخن انگشت ِ من"! اما دلمان انقدر ساده است که یادمان میرود توی این دنیا آدم های کمی معنی "اهمیت" را میفهمند، معنی این کلمه ی خوب را که اگر بلد باشیم دنیا جای راحت تری میشود، شاید دیگه مجبور نباشیم شبیه بقیه شویم، همان قدر بی حواس و بی فکر! آخ که خدا میداند چقدر از شبیه آن ها شدن فراریم و چقدر این همرنگ نشدن درد سر ساز میتواند باشد. یکیش همین دلتنگی و دلخوری هایی که خسته ام کرده است و غر هایی که دست دارد و دست هایش خفه کردن بلد است. 

تناقض

  • پری سا
  • دوشنبه ۸ آذر ۹۵
  • ۱۴:۵۶
  • ۰ نظر

به تناقض رسیدم! بین تحصیلات و سطح فهم و شعور آدم ها باید رابطه ی مستقیمی وجود داشته باشد. باید باید باید! اما هرچقدر جلوتر میروم بیشتر شک میکنم به آدم ها و این رابطه ی مستقیمی که ندارند!

حواست هست؟

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵
  • ۱۹:۳۶
  • ۰ نظر

دست کوچکش را به سمتِ زنی که کنارش بی "توجه" به او ایستاده بود، دراز میکرد. هربار که دستش را به سمت زن میبرد و لباس او را لمس میکرد، زن با گوشه ی چشمش غیظ کنان، دستش را جابه جا میکرد. بچه دوباره و دوباره و دوباره تلاش میکرد اما زن با هربار برخورد دستِ کودک به لباسش، اخمی میکرد و خودش را دور تر میبرد. کودک چشم هایش پر از اشک میشد اما باز هم دستش را برای "توجه" به سمتِ زن دراز میکرد. با هربار برخورد، زن فاصله اش را بیشتر میکرد تا مبادا دست ِ بچه تنش را لمس کند. مادرش "حواس"ش نبود، متوجه تقلای کودکش برای گرفتنِ کمی "توجه" از آدم ها نبود. زن هم "حواس"ش نبود. حتا صورت کودک را هم نگاه نمیکرد. هیچ کس "حواس"ش نبود. کسی به کودکی که لباس های کثیف تنش کرده بودند و با چادر به کمر مادرش بسته بودند "توجه"ای نمیکرد.

stay away

  • پری سا
  • شنبه ۲۴ مهر ۹۵
  • ۲۳:۳۶
  • ۰ نظر

 "فاصله ت رو با همه حفظ کن. آدما اون جوری که میخوای نیستن"

از سری توصیه های تکراری و دردناکِ من به خودم! 

پینوکیو نباش

  • پری سا
  • شنبه ۶ شهریور ۹۵
  • ۱۱:۳۵
  • ۰ نظر

آدمهایی که دروغ میگویند را شکل پینوکیویی میبینم که دماغش درحال دراز شدن است، دراز و دراز تر! بعضی ها را بدون دماغ دراز نمیتوانم تصور کنم بس که دروغ بهشان می آید :))

هرکسی از ظن خود شد یار من

  • پری سا
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵
  • ۱۷:۴۵
  • ۰ نظر

به سان پری

دوستانم پریسان صدایم میزنند. شهرزاد پریس! آرجینو بلد نبود اسم های ایرانی را مخفف کند صدایم میزد ریسا! بابا پری بابا صدایم میکند و مامان شَپَل! از نظر عمو کوچیکه پولوس هستم و از نظر استاد اصفهانی پریــهــــا! همکار های سابق خانم دکتر صدایم میزدند و آبدارچیِ آنجا رییس پرکیسی ها! این هم از کامنت خواننده ام، به سانِ پری! بین این همه آدم و این همه سلیقه گیر افتادم:)

وقتی همه یه جوری میشن!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵
  • ۰۰:۰۵
  • ۰ نظر

اندی داره میخونه "خشگلا باید برقصن خشگلا باید برقصن..." راننده تاکسی با صدای موزیک ضرب گرفته و تکرار میکنه خشگلا باید برقصن! دارم نگاهش میکنم. شاید سی سالش باشه ولی انقدر کار کرده و آفتاب صورتشو سوزونده که شبیه چهل ساله هاست، صورتش استخونی و تیره ست. انگشتاشو روی فرمون تکون میده و ضربه میزنه. حالش خوبه. حالش خیلی خیلی خوبه! پشت چراغ قرمز ایستادیم. به وانتی کناری میگه دو کیلو آلو بکش برمیگردم میبرم. دوباره ضرب میگیره و با اندی میخونه که خوشگلا باید برقصن! آهنگ بعدی عربیه، نمیتونه با خواننده بخونه فقط ادای کلمات رو درمیاره. حالتاش خنده داره. من حالم خوب نیست ولی رفتارش میخندونتم. انقدر توی حال خودشه که وقتی میگم آقا من پیاده میشم جا میخوره از صدام! گوشیم زنگ میخوره. باباست میگه مراقب خودت باش، از تلفن صدای آواز خوندن داییم میاد و دست زدن حضار! از ماشین پیاده میشم. خیابون خلوته. دختر نوجوانی که کنارم راه میره داره اهنگ گوش میده با صدای بلند! بشکن میزنه و سرشو تکون میده. روی کولش کلاه رزمی داره. سرشو با آهنگ تکون میده و من رو نگاه میکنه و لبخند میزنه. راننده داره داد میزنه ونک یه نفر ونک به نفر. سوار میشم. هوا گرمه. توی آینه ی ماشین خودمو نگاه میکنم. گونم گل انداخته و موهای لختم فر خورده! رادیو میخونه "از خون جوانان وطن لاله دمیده ". راننده زیر لب تکرار میکنه و سرشو آروم  تکون میده. سوزناک تر از خواننده میخونه. به مسی پیغام میدم "امروز همه یه جوری شدن". میگه "ببین صدام چقدر شبیه هایدست"! صداشو ضبط میکنه در حال خوندن آهنگ وای به حالش ِ هایده!

مامان بزرگش!

  • پری سا
  • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۴
  • ۰ نظر

خیلی برایم شنیدن نظریه ی بقیه آدم ها درباره ی مسائل هیجان انگیز میاد همیشه طالب شندین این مدل حرف ها هستم اما اکثر مواقع کسی حرف تازه ای ندارد. داشتم فکر میکردم آخرین باری که تئوری کسی برایم جالب آمد کِی بوده؛ یاد خاطره ی دوستم از مادر بزرگش افتادم که موقع بمب باران های دهه شصت توی زیر زمین پناه گرفته بوده و بلند بلند دعا میکرده "خدایا بمبه رو کوچه ی ما نندازن" بچه هاش اعتراض میکنند که "این چه دعایی بود کردی فامیلا توی بقیه کوچه ها هستن یعنی رو سر اونا بیفته؟" مادر بزرگش این جوری استدلال میکند که "هرکی برای کوچه ی خودش دعا کنه ما مسئول کوچه ی دیگران نیستیم"!!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب