۶ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

سیصد و شش

از شوق سرازیر می‌شوم بین ابرهای دستانش، باران سا! 

سیصد و پنج

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد..

سیصد و چهار

می پیچد، می نوازد، گرم می کند. دست هایش؛ دست هایش حرارت دارد. دست هایش شعله ی تابانِ من است. 

سیصد و سه

از مشکلات جدیدم این است که گمان می‌کنم چیزی شبیه به سوسک از کنارم رد می شود:/ 

پاییز طلایی

پاییز امسال را جوری دوست دارم که انگار این اولین پاییزی است که دارم می بینم و زندگیش می کنم:)

زیباترین آهنگ. بشنوید..

.

.

حالِ نامعلوم

ظهری، یارم چشمهایش به مانیتور بود و قیمت دلار و طلا، که ثانیه ای بالا می رفت. من هم زل زده بودم به برنامه ی "حالِ خوب". مجری برنامه آدم جالبی است. هم دانشگاهی بودیم. روانشناسِ برنامه هم فوق العاده است. از آن آدم ها که کارشان درست است. یک آدم حسابی تمام عیار. من اما صدای آن ها را نمی شنیدم. فکری بودم که با این اوضاع قرار ِِ چه بلایی بر سر خودم و بقیه بیاید. دنیا برایم یک جور بدی می چرخید، سنگین و تاسف بار و نامعلوم. از آن امید ِِ همیشگیِ ته ِِ دلم هم خبری نبود. انگار که دنیا رسیده باشد به آخر؛ یا حتا بدتر از آن، انگار که رویاها در چند قدمیِ واقعی شدن، دود شده باشد.

+ پست موقت!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب