۹ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

من حوصله ندارم! کاش کسی بود موهام رو شونه می کرد

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۶ تیر ۹۷
  • ۰۰:۵۳

به قدری در تظاهر کردن ناشیَم که خدا می داند. نه بلدم ناراحتیم را از چهره م پنهان کنم و نه می توانم لبخندم را از روی لب هایم بدزدم. وقت های خوشحالی تبدیل می شوم به یک دخترک ِ وراج ِ جیغ جیغو که با صدای بلند می خندد و با سخنرانی شبکه یک هم می تواند برقصد؛ زمان ناراحتی هم می شوم یک جنگلی ِ بی حوصله که حتا زورش می آید موهای پریشانش را شانه کند. در این مورد حد وسط هم ندارم!

این غار حرای من

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷
  • ۱۹:۳۰
  • ۸ نظر

از هیاهوی دنیا و همهمه ی چیزهایی که بهشان اعتقادی ندارم، حرف هایی که دلم نمی خواهد دیگر بشنوم و قیاس ِ اذیت کُنی که مدام درگیرشم؛ پناه میبرم به این چند متری ِ آرام. به این تنها اَمن، برای ساختنِ "خیال" هایم؛ به این چاردیواری ِ دوست داشتنیم؛ این غار حرای من، به اُتاقم.

دویست و هشتاد و دو

  • پری سا
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷
  • ۰۰:۵۰

در حال حاضر دلم گوشواره ی مرواریدی میخی می خواهد که در جعبه ی سبز مخملی، خیلی شیک و پری کُش طور، تقدیمم شود! 

انتخاب

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷
  • ۲۳:۲۵
  • ۸ نظر

شاید آن لحظه ای که از پله های آنجا بالا می رفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز دوباره همان پله ها را بالا بروم؛ اما این بار با یک فرق بزرگ، با یک فرق خیلی بزرگ. دفعه ی قبلی خوشحال بودم و امیدوار، حالِ آن روزم را تا ابد یادم می ماند. یک خوشحالی و امید که بعد ها به احمقانه  و واهی تبدیل شد! این بار اما صبور بودم و ناامید. یک تضاد نچندان دوست داشتنی!

درونم چیزی عجیب بود. انگار که وا داده باشم. حالم خوب بود اما نه خوبِ واقعی! یک جور تلقین بود که ناخودآگاه به خودم می دادم و خیلی هم خوب جواب می داد! به همه مان جواب می دهد. می توانیم به خودمان کلک بزنیم و حالمان را دگرگون کنیم. اما همه اش کلک است. راست نیست؛ واقعی نیست؛ بدون دخالتِ تو نیست؛ بکر نیست؛ چیزی هم که بکر نباشد به درد نمی خورَد. پله ها را بالا می رفتم و به لبخندِ دختری که آنجا بود و خوشامد می گفت جواب می دادم. سعی می کردم یک جوری قدم بردارم که صدای پاشنه ی کفشم، نه آرامش آنجا را بهم بزند و نه مکثی روی فکرهایم بیندازد.

دنیایم شبیه همان گذشته بود. هنوز هم می شد با یک جرقه با یک اتفاق با یک حرف ِ خوب، به همان اندازه ی قبل لبریز شوم. اما از جرقه خبری نبود. حسی بود که لابه لای حرف ها ذره ذره دود می شد و من کم و کمتر شدنش را می دیدم و مثل یک مادر که می خواهد از بچه اش حفاظت کند، به هرچیزی چنگ می زدم تا دردانه ام را از دست ندهم. تا حسم خاموش نشود. 

راه می رفتم و به اشتباهاتم فکر می کردم. به چندین و چند اشتباه. اما "انسان ممکن الخطاست"! این جمله ی دیوارکوب را یکی از روزهای دوران کارشناسی، در جواب "انسان جایز الخطاست" ِ استادم داده بودم. استاد خندیده بود و جمله اش را اصلاح کرده بود و برای توجه و تذکر ِمن چند نمره ی خوب کنار گذاشته بود! خیابان ها را راه می رفتم و به اشتباهات نه چندان بچگانه ام فکر می کردم. سوال فکریم درباره ی "چرایی" آن اشتباهات نبود. درباره ی "چطور" بود. چطور شد که یک اشتباه را برای بار سوم هم مرتکب شدم؟! یک جایی خوانده بودم اگر اشتباه دوبار تکرار بشود دیگر اشتباه نیست یک انتخاب است. و من انتخاب کردم که... باید انتخابام رو تغییر بدم!

و یک دنیا خجالت روی لب‌های من

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷
  • ۰۱:۲۷
  • ۸ نظر

توی کتاب ِ"چگونه با پریسا رفتار کنم؟" صفحه‌ی بیست و سه آمده که "از نشانه‌های خجالت کشیدن وی، خندیدن‌های ریز و بی‌دلیل است. آرامشتان را حفظ کنید، سوال نپرسید و اجازه بدهید بخندد، اگر خوش شانس باشید خجالتش رفع و خنده‌اش قطع می‌شود و به حالت عادی بر می‌گردد". 

و چند چیز دیگر

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۲۲:۱۳
  • ۴ نظر

اکتیو شدم. پایان نامه می‌نویسم. ورزش می‌کنم. کتاب های نخوانده را می‌خوانم. می رقصم. جام جهانی دنبال می‌کنم. امروز هم در دوره ی آنلاین و رایگان ِ آموزش بورسی که همکلاسی برگزار می‌کند ثبت نام کردم. (لینک سهیل ابراهیمی، اگر خواستید ثبت نام کنید). دیگه این که اگر زبانم را هم شروع کنم به تقویت کردن و همین مهر ماه به شغل دلخواهم برسم و دکترا قبول بشوم، همه چیز بهتر خواهد شد!

ساری گلین

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۱۰:۳۶
  • ۱۲ نظر

همه ی موسیقی های دنیا یک طرف، این یک طرف:)

.



دویست و هفتاد و هفت

  • پری سا
  • شنبه ۹ تیر ۹۷
  • ۱۱:۵۴
  • ۰ نظر

دلم می‌خواهد بیشتر درباره‌ی کتاب فرانکل بنویسم ولی توصیف‌هایش از دورانی که گذارنده به قدری دور از باور ِ من است که هنوز در تعجبم چطور می‌شود از آن همه مصیبت، جانِ سالم بدر برد. چطور می‌شود اصلن درباره‌ی آن همه هیتلر صفتی نوشت! 

کتاب دستم امانت است و در طول زندگیم سابقه نداشته انقدر آرام و بدون انداختن کوچکترین خط تایی کتابی را ورق بزنم! همه‌ی کتاب‌هایم پر است از دست نوشته گوشه کنار ِ صفحات و هایلایت های صورتی. خدا می‌داند چقدر خودم را کنترل کردم کنار تجربیات فرانکل هزارتا جمله ی "متاسفم برای بشریت" نگذارم!

زندانی شماره 119104

  • پری سا
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۱۴:۱۰
  • ۱ نظر

مرا چون مُهری بر قلبت بزن، عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ.

|انسان در جستجوی معنی_ ویکتور فرانکل|

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب