۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

مامان زهرا

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

دویست و شصت و هفت

  • پری سا
  • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۵:۰۱
  • ۱ نظر

دستم به موهایم بود، داشتم به سختی گیره‌ی مویم را از سرم جدا می‌کردم. روی در دستشوییِ مصلی نوشته بود "مستحب است با پای راست خارج شوید" زیرش با خودکار نوشته بودن "اما اختلاس واجب است"! حواسم به این جمله‌های مسخره بود که یکی از پشت سرم گفت"خیلی بلنده اذیت نمیشی؟" نگاهش کردم. مهلت نداد جواب بدهم. گفت "من آرایشگرم اگه خواستی کوتاهش کنی من میخرمش"؛ بعد دستش را حوالی گوشم گذاشت که یعنی از اینجا! با عصبانیت گفتم "چه زشت". گفت "یعنی موهای خوشگلتو بریزی سطل آشغال بهتره؟". داشت شبیه دلال‌ها با من سر موهای بیچاره‌ام چانه می‌زد. گفتم "قصد کوتاه کردن ندارم". رقم زیاد و عجیبی پیشنهاد داد! متعجب مانده بودم که این از کجا پیدا شد. مگر کسی هم مویش را می‌فروشد؟ چه دنیای عجیبی! روسریم را سر کردم، کیف و کتاب‌های قشنگی که خریده بودم را محکم چسبیدم و به سرعت از آنجا خارج شدم! 

می‌توانست به آدم‌ها خیره شود و ساعت‌ها زن نباشد

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۳۸
  • ۰ نظر

برای مسی حرف می‌زدم. حرفهای بامزه! بلند بلند می‌خندید. از خنده‌اش کیف می‌کردم و سعی می‌کردم طنز صحبت هایم را بیشتر کنم. باد و باران بود. از این باران‌های یکهویی و شدید. سرعت قدم‌هایمان بیشتر شده بود و صدای خنده‌هایمان بلندتر. از هوای بهار لذت می‌بردیم و شال‌هایمان را چسبیده بودیم که باد نبرد! وسط خنده‌ها چشمم خورده بود به ون سفید سبز(!). خنده‌ام ماسید. می‌خواستم راهمان را عوض کنم، مسی گفته بود بیخیال! شالمان را سفت تر از قبل کردیم و نزدیک ون شدیم. زن سیاه‌پوش نگاهمان کرد. از این نگاه‌های سردِ قدرتمند؛ یک جور بی حسی و یک نگاه ممتدِ عجیب. از نگاهش خوشم آمد! با نگاهش حرف می‌زد. بلد بود نگاهت کند و با همان نگاه بگوید "منو ببین! من خیلی قدرتمندم". بلد بود خستگی‌اش را پنهان کند. بلد بود ضعفش را قایم کند. نگاهش، تظاهرش، بی نقص بود. از کنار قامت خبردارش رد شدیم. باید سربرمی‌گرداندم و سرتا پایش را هم نگاه می‌کردم، لباسش، کفش‌هایش، تارهای نازکِ شاید بیرون مانده از فرق سرش.. اما کار خوبی نبود. دور از حریم خصوصی زن ِ سیاه پوش بود! دور از شان زن بودنش! دور از اخلاقِ انسانی!... باران قطع شده بود و هوا لطیف‌تر. دست مسی را محکم‌‌ گرفته بودم و برایش حرف می‌زدم. حرف‌های خیلی بامزه! بلند می‌خندید، بلندتر از قبل.

دویست و شصت و چهار

  • پری سا
  • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۷:۱۴
  • ۰ نظر

ساعت های زیادی رو صرف سخنرانی ها کردند و کلی کتاب و جزوه و دی وی دی آموزشی خریده بودند تا کمک کند بتوانند به هدفشان برسند. برایم جالب بود، بیشتر از این که تمرکزشان روی کاری که می خواهند شروع کنند باشد، به یک سری جملات انگیزشی کلی هزینه میکردند؛ در صورتی که (از نظر من) تنها چیزی که لازم داشتند حرکت کردن بود. در واقع آن روز کتاب هایی می خریدند تا به آن ها بگوید قدمی بردارند بدون ترس، درحالی که در آن روز تنها کاری که باید می کردند قدم برداشتن بود بدون ترس! 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب