۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

هیچی پیدا نکردیم؛ فقط گم شده بودیم

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶
  • ۰۱:۴۰
  • ۰ نظر

تو تاریکی زیر نور ماه راه افتادیم

تا گنج رو پیدا کنیم

از هفت تا بیابون گذشتیم

از هفت تا دریا

از هفت آسمون،

اما نمی‌دونم چرا تو تاریکی راه افتادیم؟

چون صبح که شد

هیچی پیدا نکردیم

فقط گم شده بودیم!

کی مجبورمون کرده بود

تو تاریکی راه بیفتیم؟ شل سیلور استاین

 

دروغگو دشمن خداست

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۱۹
  • ۰ نظر

بزرگ ترین دروغی که گفتم، به خاطر پریا بود. تمام حرفایی که پریا ازم خواسته بود رو برای مادرش ناشیانه تکرار کرده بودم که همش دروغ محض بود! تمام مدت حس می‌کردم چشمام از فشار زیادی که روم هست از جا میزنه بیرون و به خاطر دروغی که دارم میگم تا اخر عمرم کور میشم. اون روز مادر ِ پریا حرفمو باور کرد. پریا هم مشکلش برطرف شد حتا مطمئنم فراموش کرده به خاطر ِ آرامشش چه دروغ گنده ای گفتم! اما دلم هیچ وقت از خودم صاف نشد. الان که می‌بینم آدما هر کدوم به نوعی به هم دروغ میگن، وحشت کردم. نه از دروغ های اونا، حس ِ نفرتی که الان نسبت به آدم ِ دروغگو دارم رو مادرِ پریا روزی که بفهمه بهش دروغ گفتم ممکنه به من پیدا کنه. این ترسناک بود. خیلی!

+ یاد بگیریم دروغ نگیم. دروغ میتونه سلاح باشه! اما سلاحِ آدم های ترسو! 

هم سلیقه های لعنتی!

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۰:۲۱
  • ۰ نظر

مشکل بزرگ این ِ که همه باهم، هم سلیقه اند و من از این همه حجم تفاوت ِ سلیقه ای که با بقیه دارم درحال خفه شدنم. قبل تر ها تفاوت ها کمتر بود. حداقل میشد برای حرف زدن نقطه ی مشترکی بین خودت و طرف مقابلت پیدا کنی اما حالا که به اطرافم نگاه میکنم احساس میکنم هیچ آدمی رو نمیتونم درک کنم! 

دویست و بیست و شش

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶
  • ۱۳:۰۴
  • ۰ نظر

هر دو به هم عشق میورزیدند

اما هیچ یک را

یارای اعتراف آن به دیگری نبود

چه دشمن خو، به هم می نگریستند

و بر آن بودند

که از عشق درگذرند...

عاقبت از هم جدا شدند

و تنها، گاه در رویا

در اشتیاق هم بودند؛

دیر زمانی بود مرده بودند

و خود این را نمی دانستند...

دویست و بیست و پنج

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

برای اومدن پاییز لحظه شماری میکنم:)

رگ مورچه ای

  • پری سا
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶
  • ۱۶:۴۸
  • ۰ نظر

سوزن رو هی زد دستم دراورد، هی زد دراورد، باز زد دراورد، آخر سر که رگ رو پیدا کرد با دهن کجی گفت "چه رگِ مورچه ای" بعد هم پشتشو کرد و رفت!

هنوز بیست روز مونده!

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۰۴
  • ۱ نظر

به قدری بداخلاق شده بودم که دلم میخواست گوش اون دوتا بچه ی هشت ساله ی زبون دراز، که مزاحم کارم بودن رو بگیرم بپیچونم! اما حیف که تنبیه در تربیت جایی نداره! هرچند بهترین گزینه برای اون دوتا همون پیچونده شدن گوش بود اما به جای تنبیه با صدای بلند از خداجان خواستم هرچه زودتر مهر بشه بلکه برن این دیوانه ها مدرسه. کاش مدرسه ها از شهریور باز بود:/

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب