۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلتنگ "خاص" دیدن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۳۴
  • ۰ نظر

دوره‌ای از وبلاگ‌نویسی تقلید خیلی زیاد بود. نمی‌دانم چرا حتا جمله‌های ساده‌ت را هم کپی می‌کردند یا اگر سبک جدیدی برای نوشتن داشتی چند نفری پیدا می‌شدند که وبلاگ‌های جعلی بسازند و نوشته‌های تو را به اسم خودشان ثبت کنند. تب وبلاگ‌نویسی به قدری بالا بود که حتا از وبلاگ‌نویس‌ها درباره‌ی محل زندگی، کار و درس، مصاحبه گرفته می‌شد! مورد‌های جالب هم کم نبود، زیر پست هر کدام پر بود از واژه‌های هندونه زیر بغل طور و قربون صدقه رفتن‌های زیاد مجازی. یک مورد جالب هم درباره‌ی اسم بود. اوایل دوره‌ی فاز تقلیدی(!) وبلاگ‌ها، اکثر وبلاگ‌نویس‌ها "راحیل و ری‌را" بودند. کافی بود دهانت را فرو کنی توی مانیتور و داد بزنی راحیل... ری‌را... سر جمع دویست نفر سر برمی‌گرداندند! دوران عجیبی بود. یادم می‌آید نوجوان بودم و برایم دیدن این همه دست و پا زدن کلی سوال ایجاد می‌کرد. این که چرا همه شکل همند؟ کتاب‌هایی که می‌خواندند، موسیقی که گوش می‌کردند، موضوعاتی که علاقه داشتند، حرفه‌ای که بلد بودند یا دنبال می‌کردند، حتا لباس پوشیدن‌ها و اکسسوری‌هایشان هم لنگه هم بود! اما سوال اینجا بود که چرا؟ حالا اما همه‌ی این اتفاق‌های سال‌های گذشته را به طور کاملن تکراری در اینستاگرام می‌بینم. همان رفتارها، همان سبک، همان تقلید و تقلید و صد البته دست و پا زدن؛ گرچه این بار برای چیز قابل تاملی، پول!

پنجره‌های باز ذهن من

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۵۱
  • ۰ نظر

سردرگمی

بی‌حوصلگی

ترس

حسادت

امید

دوست داشتن

انتظار

ذوق‌های کور شده

...

من را چه به ارزیابی مالی. من هنر کنم خودِ پیچیده‌ام را ارزیابی کنم!

چرا نمی‌توانم از دوست داشتن چیزها دست بکشم؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

گاهی که روزگار بهم سخت می‌گیرد هرچقدر سعی می‌کنم غمباد بگیرم و از همه چیز و همه کس متنفر بشوم نمی‌شود که نمی‌شود. فقط یکی دو روز  با بدبختی دکمه‌ی محبتم را روی آف می‌گذارم و سنسور رنگ چشم‌هایم را هم دست کاری می‌کنم تا همه جا را سیاه و سفید ببینم اما نمی‌دانم چرا هر بار موفقیت زیادی نصیبم نمی‌شود، نمی‌توانم درست و حسابی برای زندگی و آدم‌ها قیافه بگیرم. انگار قیافه گرفتن هم هنر می‌خواهد که من از آن بی بهره‌ام. امروز که از خواب بیدار شدم همه‌ی مشکلاتم یادم رفته بود. دلم می‌خواست همه‌ی آدم‌ها را بگیرم بغلم و فشار بدهم. اما نمی‌شود بی‌هوا بروی مثلن همسایه‌ات را بغل کنی. ذهن آدم ها چیز می‌شود. یعنی آدم ها درک نمی‌کنند که تو به عنوان یک هم نوع دلت می‌خواهد بهشان بغل هدیه بدهی و فکرشان چیز می‌شود. بگذریم. داشتم می‌گفتم، امروز که از خواب بیدار شدم حس کردم باید دنیایم را کمی رنگی‌تر کنم؛ باید یکی دو رنگ به دنیایم اضافه کنم. باید دنبال یکی دو رنگ جدید بگردم تا بهتر و خوشگل‌تر دنیا را ببینم:)

نقطه سر خط

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶
  • ۲۰:۰۹
  • ۰ نظر

و سرانجام، جایی حوالی قدم‌هایی، طلوع خواهد کرد.

.

باید شجاع بود

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۱۲
  • ۰ نظر

دیشب بعد از این که حسابی به خدا جان غر زدم و به خاطر وضعیتی که دارم به زور دو سه قطره اشک ریختم بلکه دلش به حالم بسوزد و از آسمان برایم معجزه نازل کند، این جمله به ذهنم آمد که "به جای غر زدن از متفاوت بودن، شجاعتتو بیشتر کن". از سری جمله‌های دیوارکوبی است که بعد از هر شکست، احساسم برایم با هزار زور و زحمت جور می‌کند و می‌فرستد به منطقم. منطق بیچاره‌ من هم که حس ذلیل ِ قهاری است فوری چکش کاریش می‌‌کند و این جوری می‌شود که از جمله ی "کاش زودتر دنیا به آخر برسه" می‌رسم به جمله ی "فردا روز بهتریه" و یک نفس راحت می‌کشم!

بنواز ساز دلت که زندگی رقصد به آهنگ تو

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۴۴
  • ۰ نظر

من که نواختن را شروع کردم، پس کی به ساز من می‌رقصی زندگی جان. کار سختی نیست! دست ها را بالا ببری و کمی قر به کمر بدهی همه چیز خوب می‌شود. برقص جانم؛ به ساز من برقص!

رادیو جان!

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۰ نظر

با تشکر از رادیو جوان جان که سر ظهری حال خسته‌ی من را خوش می‌کند. ساعت دو ظهر برنامه دنگ و دونگ گوش کنید، آن وسط‌ها هم پروپوزال بنویسید که وقت کم است:دی

کمال‌گرایی

  • پری سا
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶
  • ۰۰:۴۷
  • ۰ نظر

یکی از سوال‌های کنکور امروز درباره ی کمال‌گرایی بود. نوشته بود آدم‌های کمال‌گرا با تردید کارها را شروع می‌کنند و چون اغلب می‌ترسند آنطور که راضیشان می‌کند، از عهده ی انجام کارها برنیایند دچار افسردگی می‌شوند. این‌ها را که می‌خواندم حس کردم چقدر کمال‌گرا هستم و چقدر این حس ِ کاذب ِ "عالی نبودن" بد است. یک جایی از متن هم نوشته بود کمال‌گراها فرصت‌های زندگی را به راحتی از دست می‌دهند. خواندن این جمله وسط کنکور، من را یاد همه‌ی از دست دادن‌های کوچک و بزرگم انداخت و این سوال که چجوری می‌شود باقی عمر را این همه کمال‌گرا نبود؟!

آرزو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

دارم آرزوی هجده سالگیم را زندگی می‌کنم.. خدا جان شکرت

چند میگیری گریه کنی طور!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶
  • ۱۶:۰۴
  • ۰ نظر

داشتم به این فکر می‌کردم که تا کی می‌خواهم این همه ساختگی به حرف‌ها بخندم، متعجب بشوم یا غمگین حتا! وقتی ذره ای درونم واکنش ندارد:دی

+اگر بعضی آدم‌ها می‌دانستند به خاطر این که ناراحتشان نکنم حاضرم واکنش‌های ساختگی داشته باشم حتمن اشک شوق میریختند:دی  گرچه کیه که قدر بدونه!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب