۷ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

دانشکده ی عزیزم

  • پری سا
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
  • ۲۱:۳۲
  • ۰ نظر

روز آخر دانشگاه به قدری افسرده شدم که باور کردنی نبود. احساس خلا ای رو تجربه کردم که قبل از آن حسش نکرده بودم. برگه ام را تحویل مراقب دادم و از کلاس خارج شدم. انگار روی زمین میکشیدنم. دلم میخواست همان جا بشینم و گریه کنم ولی حراست نگاه چپی به لباس هایم کرد و گفت "خانوم وسط سالن واینستید"! از شدت افسردگی دلم میخواست بروم گوشه ی چادرش را بگیرم و زار زار گریه کنم. با اکراه از دانشکده خارج شدم. برایم عجیب بود که همکلاسی ها شاد و خوشحال از تمام شدن حرف میزدند اما من نگاهم را از سردر دانشکده نمیتوانستم بردارم! پرسیدند خانم الف مریضی؟ دوست جانم دستش را روی سرم گذاشت و بلند گفت که "تب نداره". 

دویست و چهل و سه

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۱۵:۲۹
  • ۰ نظر

مامان جان

دویست و چهل و دو

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۲
  • ۰ نظر

+ هوی 

وحشی

با من قهری؟

میگن دوست واقعی اونی که باهات رو راست باشه. تا به حال هیچ کسی وحشی بودنم رو به روم نیورده بود.

یک آن...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۳:۱۶
  • ۰ نظر

هیچ وقت نمی توانی بفهمی دنیا برایت چه چیزی در نظر دارد دختر جان، اما می توانی مشتاقانه منتظر باشی ببینی این بار چی قرار است به یک آن،اتفاق بیفتد. خیرباش:)

Visitors!

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۲۱:۱۵
  • ۰ نظر

منتظر نشسته بودم. انتظار خسته کننده ای بود. همین که آمدم وسایلم را روی صندلی خالی کناری بگذارم خانومی آمد و نشست. لبخندی به عرض صورتش زد و ساعت گوشیش را نشانم داد و با حالت جیغ گفت که ساعت 13:13 دقیقه ست. چادرش را که از هیجان رندی ساعت، زمین افتاده بود جمع کرد و از کیفش دفتری دراورد. با ذوق دفترش را به سمت من گرفت و گفت نگاه کن 13:13 دقیقه یعنی "آشنایی تازه" و بعد دستش را دراز کرد و گفت مریم هستم! حالا هم که قسمت بازدیدکنندگان وبلاگ به عدد رند رسیده، من هم شبیه مریم هیجان زده شده ام. نمیدانم توی دفتر مریم، پنج تا یک کنار هم چه معنی میدهد اما  11111تایی شدن شبنم وارم مبارک! :)

هوشنگ مرادی کرمانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۱۳:۰۱
  • ۱ نظر

بوی خشم و عصبیت را این عزیز روستایی سیرچی ِ دوست داشتنی با عطر نارنج ِحرف هایش می‌شوید و من را با خودش می برد به همه ی قصه هایی که تک تک واژه هایش را عاشقم:)

آدم ها وقتی از عادت هایشان دور ‌می‌شوند بوی دلتنگی می‌گیرند

  • پری سا
  • شنبه ۲ دی ۹۶
  • ۰۱:۰۲
  • ۰ نظر

نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"