۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

صد و نود و هفت

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۲۰
  • ۲ نظر

پر از تردیدم. راه درمان؟

صد و نود و شش

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۳۷
  • ۱ نظر

حقیقت آن است که خوب یا بد، اما اتفاق افتاد.

قلیون نکشید برای ریاست جمهوری ثبت نام کنید!

  • پری سا
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶
  • ۱۴:۲۳
  • ۰ نظر

بعضی ها هم هستند حوصله شان که سر میرود برای ریاست جمهوری کاندید میشوند. تفریح سالم:)

چشم هایش

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۰۷
  • ۳ نظر

چشم هایش

THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED

  • پری سا
  • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶
  • ۰۲:۳۹
  • ۲ نظر

چند روز است که نگاهم اتفاقی به کیسه ی پلاستیکی گوشه ی اتاقم می افتد. رویش پر از حروف انگلیسی است. هربار حواسم بهش میشود ناخودآگاه دنبال قاعده ای بین حروف ِ نوشته شده میگردم. میخواهم معنی دارشان کنم؛ به هم ربطشان میدهم وصلشان میکنم اما نتیجه ای نمیدهد. وصله ی ناجورند. هر چقدر سعی میکنم و با چشمم کنار هم میچینمشان چیزی دستگیرم نمیشود. تا نگاهم بهش می افتد وسواس گونه وارسیش میکنم. یک بار موقع شانه کردن موهایم یک بار موقع عوض کردن لباس یک بار موقع خوابیدن. مسرم که رابطه ای پیدا کنم، الگویی! طرحی! مثل همان کاری که همیشه انجام میدهم. پیدا کردن ارتباط و منطق بین خودم و آدم هایی که میشناسم، بین رفتارم و اتفاق هایی که برایم میافتد. اعتقاد جالبی دارم که هیچ چیزی بدون دلیل نیست حتا جویده شدن ِ آدامس نعنایی اوربیت توسطِ دندان هایم! حالا برای این اعتقاد با چشم هایم افتاده ام به جان کیسه ی پلاستیکی مشکی رنگ ِ گوشه ی اتاقم! نزدیکش نمیروم، لمسش نمیکنم. از دور نگاهش میکنم. مثل کاری که همیشه انجام میدهم، از دور نگاه کردن و تحلیل کردن. گاهی جواب میدهد گاهی هم نه! باید کاری کنم. روی تخت دراز میکشم و سرم را آویزان میکنم. سوژه ام را وارونه نگاه میکنم. زیر کیسه یک جمله پیدا میکنم. نوشته "THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED" جمله ی جالبی است. خوشم میاد. دنبال این جمله بین حروف میگردم. بین آشفتگی حروف یک دنیا "THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED" اما وارونه پیدا میکنم که خیلی خوب طراحی شده است. از نتیجه ای که گرفتم خندم میگیرد و اسم تکنیکم را "نفس عمیق بکش و دنیا رو وارونه نگاه کن" میگذارم! جواب میدهد باور کن خواننده جان!

صد و نود و دو

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۹۶
  • ۰۲:۲۷
  • ۱ نظر

"بخواه که اتفاق بیفته، بخواه تا بشه"

سکوی چهارم

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۲۰
  • ۱ نظر

اولین باری که مسابقه شرکت کردم 9 سالم بود. جایزه ی نفر اول به نظرم هیجان انگیز میامد. دوچرخه! دوچرخه ای که دوست داشتم مال من باشد. نفر اول ِ آن مسابقه شدم اما دوچرخه را ندادند. به جایش یک لوح گرفتم و یک ساعت رومیزی مشکی که از آن روز تا حالا صبح ها مسئول بیدار کردن من شده است. دومین مسابقه ی عمرم هم با همه ی اتفاق هایی که همراهش داشت همین دیروز تمام شد با این تفاوت که جایزه ی نفر اول چنگی به دل نمیزد و این که من نفر اول نشدم!

صد و نود

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۱۱
  • ۰ نظر

به اندازه ی چندسال دلم برای دانشگاه تنگ شده! 

آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی/آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۴۰
  • ۱ نظر

دلم چند وقت است که غر زدن میخواهد، انگار که تنگ شده باشد افتاده است به جان همه ی دلخوری هایم از آدم های اطراف و حاضر هم نیست دست از سر ِ اتفاق های خاک گرفته ی تهِ مغزم بردارد. این روزها به هر کسی که نگاه میکنم یک چیزی لابه لای خاطراتم پیدا میکنم برای دلگیر شدن! این بیت  ِعنوان را هم اتفاقی پیدا کردم. به نظرم شبیه شعر "نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد" خنده دار و ابتدایی آمد! اما حرف دلم را میزند. هر چیزی که حرف دل آدم را بزند خوب است. داشتم فکر میکردم هر چه که میکشیم از سر ِ این دل است. از سر ِ انتظار های بیخودی که دلمان از آدم ها دارد. وگرنه همه میدانیم که "کس نخارد پشت ِ من جز ناخن انگشت ِ من"! اما دلمان انقدر ساده است که یادمان میرود توی این دنیا آدم های کمی معنی "اهمیت" را میفهمند، معنی این کلمه ی خوب را که اگر بلد باشیم دنیا جای راحت تری میشود، شاید دیگه مجبور نباشیم شبیه بقیه شویم، همان قدر بی حواس و بی فکر! آخ که خدا میداند چقدر از شبیه آن ها شدن فراریم و چقدر این همرنگ نشدن درد سر ساز میتواند باشد. یکیش همین دلتنگی و دلخوری هایی که خسته ام کرده است و غر هایی که دست دارد و دست هایش خفه کردن بلد است. 

صد و هشتاد و هشت

  • پری سا
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶
  • ۱۵:۳۵
  • ۲ نظر

در حال حاضر دلم یک آغوش امن میخواهد و یک صدا. صدایی که چیزهای خوبی توی گوشم بخواند. 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب