دست کوچکش را به سمتِ زنی که کنارش بی "توجه" به او ایستاده بود، دراز میکرد. هربار که دستش را به سمت زن میبرد و لباس او را لمس میکرد، زن با گوشه ی چشمش غیظ کنان، دستش را جابه جا میکرد. بچه دوباره و دوباره و دوباره تلاش میکرد اما زن با هربار برخورد دستِ کودک به لباسش، اخمی میکرد و خودش را دور تر میبرد. کودک چشم هایش پر از اشک میشد اما باز هم دستش را برای "توجه" به سمتِ زن دراز میکرد. با هربار برخورد، زن فاصله اش را بیشتر میکرد تا مبادا دست ِ بچه تنش را لمس کند. مادرش "حواس"ش نبود، متوجه تقلای کودکش برای گرفتنِ کمی "توجه" از آدم ها نبود. زن هم "حواس"ش نبود. حتا صورت کودک را هم نگاه نمیکرد. هیچ کس "حواس"ش نبود. کسی به کودکی که لباس های کثیف تنش کرده بودند و با چادر به کمر مادرش بسته بودند "توجه"ای نمیکرد.