۸ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مای دنتیست

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵
  • ۱۴:۵۶
  • ۰ نظر

شاعر میگوید "دیده از اشک و دل از داغ و لب از آه پر است" و من در ادامه اضافه میکنم که  "فک و دندان که شود مایه ی آزار گُه است"

از دندانپزشکی و معطلی هایش و دکتر دورگه ی ایرانی_آمریکایی و دردی که الان دارم میکشم و اشکی که یک ریز میریزم اگر بگذریم؛ سوالی ذهنم را درگیر کرده، چرا دندانپزشک ها همگی شنگولند؟! عنوان پایان نامه میتونه باشه حتا!

زنانگی...

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵
  • ۱۳:۰۷
  • ۰ نظر

بیا برگرد با هم گاه، با هم راه، باهم آه

مرا دور از تو خواهد کشت، باهم های بعد از تو... مژگان عباسلو 

 

زن ها همان طور که صادق تر و پر محبت تر و پایبندترند به عشق، شاعری را هم بهتر بلدند. زن ها شاعرهای بهتری هستند و لاغیر! 

stay away

  • پری سا
  • شنبه ۲۴ مهر ۹۵
  • ۲۳:۳۶
  • ۰ نظر

 "فاصله ت رو با همه حفظ کن. آدما اون جوری که میخوای نیستن"

از سری توصیه های تکراری و دردناکِ من به خودم! 

تجربه نکن!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵
  • ۱۹:۱۵
  • ۰ نظر

از شندیدن و خواندن داستان های زندگی آدم ها لذت میبرم. انگار با تجربیات بقیه، هزارتا در روبرویم باز میشود. انگار علاوه بر خودم و اتفاق هایم، تبدیل میشوم به کسی دیگر با اتفاق هایی دیگر. این روزها مشغول خواندن زندگی دختری هستم که حس میکنم لازم و واجب بود وسط زندگی ام پیدایش کنم و بخوانمش. از این اتفاق های یهویی خوشحالم...

زهره :)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵
  • ۰۱:۳۴
  • ۱ نظر

چند ماه پیش یکی بازوم را کشیده بود و گفته بود "وای پریسا"!. همین که برگشتم، دستش را باز کرد که یعنی بیا بغلم! ماندم توی معذوریت و رفتم بغلش! خواستم بگم "ببخشید شما؟" اما مهلت نداد و شروع کرد از خاطرات دبیرستان گفتن. کمی که گذشت چهره اش به نظرم آشنا آمد ولی اسمش! هیچی یادم نیامد. مدام سوال میپرسید "پریسا یادته خانوم غفاری چقدر سخت گیر بود؟" " گروه رباتیکتون چی شد مقام اوردین؟" " یادته تو و عابدی مهتابی مدرسه رو شکوندین؟"( اینو بفهمم کی بهش گفته کشتمش!)  " یادته ناظم اومد گوشی هارو بگیره، تو نماینده بودی مجبور شدی بگردی بچه ها رو ولی هیچ کسیو لو ندادی؟" ( یه همچین لوتی و بامرامی بودم من :دی) تمام طول مدت حرف زدنش، با سر تایید میکردم و در تلاش بودم یادم بیاد اسمش چی بود. انقدر مهربان و صمیمی بود باهام که خجالت کشیدم این فراموشیم را به رویش بیاورم. مجبور شدم تا مدتی که آنجا بودم "عزیزم" صدایش بزنم گرچه انقدر استرس گرفته بودم که همان "عزیزم" هم با لکنت از دهانم خارج میشد! چطور ممکن بود؟ حافظه ای که همیشه پزش را میدادم حالا انقدر کند کار میکرد که اسم کسی که من را کامل خاطرش بود، فراموش کرده بودم. هر طوری بود بدون اینکه متوجه بشود گذشت تا همین چند دقیقه ی پیش، داشتم برای خودم چای میریختم که نمیدانم چه اتفاقی توی سرم افتاد بلند گفتم "زهره"! "اسمش زهره بود. زهره زودرنج"! 

بادکنک :)

  • پری سا
  • شنبه ۱۷ مهر ۹۵
  • ۰۰:۳۱
  • ۰ نظر

بادکنک هام

 عاشق بادکنکم:دی

وصلش کرده بودم به میله ی پنجره ی اتاقم. یک روز تمام پنجره را خوشگل کرد و بعد ترکید:)

بیا...

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
  • ۰۰:۱۲
  • ۰ نظر

بیا ابرها را به هم بدوزیم
من دستم می لرزد
من از ترس از هم پاشیدن این آسمان
من از ترس از هم پاشیدن رویای تو
دستم می لرزد
تو سوزن را نخ کن...

 

شبیه نوزده سالگی ام نیستم. دلم که میگیرد، دلهره که سراغم میاد، دیگر نه حافظ خوانی حالم را خوب میکند نه شعر های مهدیه و نه اشک. باید دنبال تسکین جدیدی بگردم! و چه کار طاقت فرسایی...

پاییز

  • پری سا
  • دوشنبه ۵ مهر ۹۵
  • ۱۳:۵۸
  • ۰ نظر

پاییز همیشه برایم بوی نارنگی میدهد. مثل وقتی که پوست سبزش را جدا میکنم و بویش پخش میشود توی هوا. مثل وقتی که دست هایم عطر نارنگی را به خودش میگیرد. مثل الان که هی دستامو بو میکنم :)

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"