۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

خواب...

  • پری سا
  • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵
  • ۰۰:۳۷
  • ۰ نظر

هیچی کار ساز نشد. فقط مانده مشت و لگد و ناسزا! این ها را هم باید امتحان کنم بلکه صبح ها بتوانم از بالش و پتوی گرم و نرمم جدا شوم و بروم دنبال کارهای هر روز عقب تر افتاده ام! اصلن یکی باید باشد شش صبح آدم را با دوتا لگد بیدار کند و یازده شب با دوتا توسری بخواباند.

شد بیست و سه سال! نه نه، شد بیست و سه سال:)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۹۵
  • ۱۹:۱۲
  • ۰ نظر

همیشه دلم میخواست روز تولدم متن بلند بالایی بنویسم اما هر بار به هر دلیلی نشد یا نتوانستم یا نخواستم یا...

من بیست و سه ساله شده ام. به قول بابا بیست و سه سال است روی کره ی زمین درحال زندگی کردنم. گرچه از نظر من کلمه ی زندگی برایم کمی سنگین است. ترجیح میدهم بگویم بیست و سه سال است  که روی کره ی زمین درحال قر دادنم. هر سالی که میگذرد قر دادن هایم منعطف تر میشود، هر سال بهتر و هر سال موزون تر. خنده دار است اما هنوز هم بعد از سوال ِ چند سالته ی آدم ها انگار که یادم رفته باشد چند سالم است مکث میکنم و با تردید جواب میدهم! به کسی نگفتم ولی گاهی فکر میکنم هنوز هجده سالگی ام را تمام نکرده ام اما حالا روی سکوی بیست و سه سالگی ایستاده ام! روبرویم سفید است و زیر پایم روزهای گذشته. توی سرم نقشه ها دارم، برای رنگ پاشیدن، برای شکل دادن به روزهای سفید روبرو... امشب؛ در آستانه ی بیست و سه سالگی و یک روز شدن، خوشحالم. امشب وقت ِ خواب، چشم هایم را میبندم و آرزو میکنم برای پری ِ رویا پرداز، برای دخترِ خوشحال و جیغ جیغوی درونم، برای خودِ خودِ خودم:)

از یادداشت های قدیمی

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵
  • ۱۵:۵۴
  • ۰ نظر

دلم خوشه شووَر دارم سایه ی بالاسر دارم"! از این مَثل خیلی خوشم آمد.

یادم باشد چند سال بعد از ازدواج، وقتی عشقِ پر تب و تاب زندگی مشترک کم کم تبدیل شد به یک عشقِ معمولی، یک روز که همسر عزیزم با زیرپیرهن و شلوارک جلوی تلویزیون نشسته و تخمه میشکند و دربی نگاه میکند و گاهی از سر هیجان به سمت تلویزیون حمله ور میشود و صدای منِ عزیز دلش را که تقریبن هنجره ام پاره شده از گفتن "پیاز نداریم عزیزم"! نمیشنود و الهی قربان قد و بالایش بروم (!)، هیجان زده فقط زل زده است به حرکت ناشایستِ بازیکن شماره ی هفت و جز صدای گزارشگر صدایی نمیشنود، این مَثل که دیشب فرزاد حسنی توی رادیو گفت را به کار ببرم. حس میکنم خیلی قلقلک دهنده باشد برایش، احتمالن بهش بر بخورد و غر غر کنان برود پیاز بخرد و من پیروزمندانه لبخند بزنم! :/

پینوکیو نباش

  • پری سا
  • شنبه ۶ شهریور ۹۵
  • ۱۱:۳۵
  • ۰ نظر

آدمهایی که دروغ میگویند را شکل پینوکیویی میبینم که دماغش درحال دراز شدن است، دراز و دراز تر! بعضی ها را بدون دماغ دراز نمیتوانم تصور کنم بس که دروغ بهشان می آید :))

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"