۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

وقتی همه یه جوری میشن!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۱ تیر ۹۵
  • ۰۰:۰۵
  • ۰ نظر

اندی داره میخونه "خشگلا باید برقصن خشگلا باید برقصن..." راننده تاکسی با صدای موزیک ضرب گرفته و تکرار میکنه خشگلا باید برقصن! دارم نگاهش میکنم. شاید سی سالش باشه ولی انقدر کار کرده و آفتاب صورتشو سوزونده که شبیه چهل ساله هاست، صورتش استخونی و تیره ست. انگشتاشو روی فرمون تکون میده و ضربه میزنه. حالش خوبه. حالش خیلی خیلی خوبه! پشت چراغ قرمز ایستادیم. به وانتی کناری میگه دو کیلو آلو بکش برمیگردم میبرم. دوباره ضرب میگیره و با اندی میخونه که خوشگلا باید برقصن! آهنگ بعدی عربیه، نمیتونه با خواننده بخونه فقط ادای کلمات رو درمیاره. حالتاش خنده داره. من حالم خوب نیست ولی رفتارش میخندونتم. انقدر توی حال خودشه که وقتی میگم آقا من پیاده میشم جا میخوره از صدام! گوشیم زنگ میخوره. باباست میگه مراقب خودت باش، از تلفن صدای آواز خوندن داییم میاد و دست زدن حضار! از ماشین پیاده میشم. خیابون خلوته. دختر نوجوانی که کنارم راه میره داره اهنگ گوش میده با صدای بلند! بشکن میزنه و سرشو تکون میده. روی کولش کلاه رزمی داره. سرشو با آهنگ تکون میده و من رو نگاه میکنه و لبخند میزنه. راننده داره داد میزنه ونک یه نفر ونک به نفر. سوار میشم. هوا گرمه. توی آینه ی ماشین خودمو نگاه میکنم. گونم گل انداخته و موهای لختم فر خورده! رادیو میخونه "از خون جوانان وطن لاله دمیده ". راننده زیر لب تکرار میکنه و سرشو آروم  تکون میده. سوزناک تر از خواننده میخونه. به مسی پیغام میدم "امروز همه یه جوری شدن". میگه "ببین صدام چقدر شبیه هایدست"! صداشو ضبط میکنه در حال خوندن آهنگ وای به حالش ِ هایده!

خوشبختی

  • پری سا
  • جمعه ۲۵ تیر ۹۵
  • ۱۹:۲۴
  • ۰ نظر

صبحی با دست های بابا بیدار شدم. موهام رو نوازش میکرد...

ایستاده در غبار

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵
  • ۱۲:۰۳
  • ۰ نظر

روی صندلی قرمز شماره ی هشت فرو رفته بودم. فیلم شروع نشده بود. زن کناریم غر میزد. از این آدم ها که باید حرف بزنند تا راحت شوند. بغل گوشم حرف میزد، حرف که نه، نق! فکر کنم بیست بار خطاب به صداهای پشت سرمان گفت "سسسسسسس" با همین غلظت! پیرمرد جلویی از آن تلگرام بازهای حرفه ای بود، نور موبایلش چشمم را میزد. خدا من را ببخشد، حواسم به موبایلش شد! مسی گفت "اگه فیلمو دوست نداشتی فوحشم نده". فیلم که شروع شد ساکت شدیم. ساکت که نه، شگفت زده! مسحور! تمام طول فیلم محو شده بودیم، یک جاهایی هم صدای فیش فیش گریه مان بلند شد و از هم دستمال خواستیم. نور موبایل پیرمرد هنوز اذیتم میکرد، دستم را سایه ی چشمم کرده بودم. فیلم که تمام شد طول کشید از جایمان بلند شویم باید چیزهایی میگفتیم. اگر نمیگفتیم خودمان را نمیبخشیدیم! مسی به پیرمرد گفت "حیف فیلم نبود که همه اش سرتون توی گوشی بود؟" زن کناری هنوز غر میزد، به همه چیز! بهش گفتم "حیف فیلم نبود که انقدر غر وسطش زدید؟" منتظر جواب نشدیم.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب