۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

give me a sign

  • پری سا
  • يكشنبه ۳۰ خرداد ۹۵
  • ۱۳:۱۰
  • ۱ نظر

کاش یکی از آن فرشته های دیزنی بیاید چوب جادویی اش را تکان بدهد، گرد جادویی نقره ای رنگش را پخش کند توی هوا، روی سرم، بین دست هام.

اگر چه من...

  • پری سا
  • شنبه ۸ خرداد ۹۵
  • ۲۱:۰۸
  • ۰ نظر

اگر چه من در شهر متولد شده ام، مانند پدرم به طبیعت عشق می ورزم و از تماشای این خاک حاصلخیر، سرسبزی گیاهان، محصولات، گاومیش ها و پروانه های زرد رنگ درحال پرواز لذت می برم. مردم روستا بسیار فقیر بودند، اما هنگامی که به آن جا رسیدیم خانواده ی پر جمعیت ما جشن بزرگی برپا کرده بودند. کاسه های پر از جوجه، برنج، اسفناج محلی و گوشت گوسفند که همگی آنها را زنان روی آتش پخته بودند دیده می شد. همچنین بشقاب هایی پر از سیب های خورد شده، تکه های کیک زرد و کتری بزرگی حاوی چای همراه با شیر نیز در آن جا قرار داشت. هیچ یک از بچه ها کتاب یا اسباب بازی نداشتند. پسرها در یک بریدگی کریکت بازی میکردند و حتی توپ آنان از کیسه های پلاستیکی گره خورده با نوار های فنری ساخته شده بود.

روستا یک محل فراموش شده بود. آب از چشمه آورده می شد. تعداد ناچیزی خانه های بتنی توسط خانواده هایی که پسرها یا پدرهای آنان برای کار به معادن جنوب یا خلیج رفته و دستمزد خود را برای خانواده می فرستادند، ساخته شده بود. چهل میلیون پشتون در این جا زندگی میکنند که کمابیش ده میلیون آنان در خارج از میهن خود مشغول به کار هستند. پدر می گفت:

خیلی ناراحت کننده است که آنها برای این که زندگی جدید خانواده ی خود را حفظ کنند هرگز نمیتوانند بازگردند... و باید همان جا بمانند و کار کنند.

خانواده های بسیاری بودند که بدون مردان خود زندگی می کردند. آن ها تنها یک بار در سال یکدیگر را می دیدند و همیشه نه ماه بعد یک کودک دیگر متولد می شد.

|من ملاله هستم_ ملاله یوسف زی|

من از...

  • پری سا
  • دوشنبه ۳ خرداد ۹۵
  • ۰۰:۰۴
  • ۰ نظر

من از بالاترین نقطه ی بام دگرگونی کوهستان را در پی تغییر چهار موسم سال تماشا می کردم. بادهای سرد در پاییز می وزیدند و در زمستان همه چیز پوشیده از برف بود و قندیل های یخ مانند خنجر از بام آویزان بودند. در زمستان ها مسابقه می دادیم، آدم برفی می ساختیم و سعی می کردیم دانه های برف را با دست بگیریم. سوات در بهار به رنگ سبز بود. شکوفه های اکالیپتوس به داخل خانه می وزید و همه چیز را سفید رنگ می کرد، و باد بوی تند شالیزارها را همراه خود می آورد. من متولد فصل تابستان هستم و شاید به همین دلیل است که این فصل را دوست دارم اگرچه تابستان مینگوره بسیار گرم و خشک است و جریان آب به علت انداختن زباله ها در آن بوی بدی میدهد.

|من ملاله هستم_ ملاله یوسف زی|

 

قبل از این؛ هیچ وقتی به یک دختر ِ پاکستانی فکر نکرده بودم، که چقدر چقدر چقدر داشتن ِ ابتدایی ترین حقوق می تواند برایش شبیه یک رویا باشد.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"