۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک مرد می تواند...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۰
  • ۰ نظر

به فاخته می گویم: یک مرد می تواند بی آن که عقیده ای در موردی ابراز کند، تو را از کاری که در پیش داری منصرف کند. 

لبخند می زند و می گوید: منصرف کلمه ی ظریفی است. یک مرد می تواند از کاری که می خواهی انجام دهی بیزارت کند. فقط یک مرد عقیده اش را طوری بیان می کند که با مخالفت کردن تفاوتی نداشته باشد.

***

می گوید من خواب زده و رویایی ام. در لحن گفته اش سرزنشی احساس می کنم. می گوید زنها در دنیای خواب و خیال زندگی می کنند. تصور می کند من بیش از دیگران به این مرض گرفتارم. از خونسردی مطلق یا به قول خودش از بی تفاوتی مطلق من دلخور می شود، نمی توانم درک کنم که چطور انسان زمانی کسی را بیشتر از جانش دوست داشته باشد و نتواند بدون او زندگی و خوشبختی را باور کند، بعد روزی به زحمت بتواند آن همه شیفتگی را به یاد بیاورد. نگاهش می کنم و می اندیشم اگر عشق همچون مه بخار شده و آرام و بی سرو صدا محو شده است، چه چیزی جای آن را گرفته؟ این که هنوز هم دوستش دارم چه شکلی از عشق است؟ و چرا هزار علامت سوال به دنبال دارد؟

***

می گوید: اگر بخواهی از اوضاع دنیا سر در بیاوری فایده ای ندارد که اخبار روز را بخوانی کسی در آن حرف سر راستی نمی زند. اگر بخواهی چیزی بفهمی باید اخبار چند هفته پیش را بخوانی. برای فهمیدن جهان باید همیشه اخبار ماه پیش را خواند.

 

|چه کسی باور می کند_ روح انگیز شریفیان|

 

این کتاب را نخوانید چون اگر شبیه من باشید به یک جور افسردگی چند ساعته دچار میشوید.

کتابخوانی به صرف خالی شدن جیب!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۳
  • ۰ نظر

به لطفِ خیلی مسائل(!) بیشتر کتاب هایی که دلم میخواهد بخوانم روی وبسایت ها رایگان هست و به لطف باز هم خیلی مسائل، دوتا کتابی که دلم میخواهد داشته باشمشان انقدر گران هستند که مجبورم کل پولی که برای نمایشگاه کنار گذاشته بودم را صرف همین دوتا کنم. برای بقیه کتاب ها هم چه راهی بهتر از پی دی اف! این درحالی ِ که مسئولین از سرانه ی پایین مطالعه زجه میزنند! با این قیمت ها واقعن انتظار دارند برای کتاب صف بکشیم؟ چه تصور محالی...

استرس

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۲
  • ۰ نظر

یک هفته است دلم میخواهد گریه کنم فرصت نمیشود، نگرانی دارم...

+فردا، ساعت دو بعد از ظهر آزمون ِ بوگندوی بیریخت را میدهم تمام میشود میرود پی کارش، قرار است دویست و هفتاد دقیقه روی صندلی بشینم که احتمالن مثل همیشه چپ دستی نیست.

دینگ دینگ

  • پری سا
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۱:۰۶
  • ۰ نظر

 

دینگ دینگ! وقتِ نوشتن لیست کتاب ها رسیده! 

کاش کتاب نوشتن و کتاب چاپ کردن یک تجارت نبود. مثلن میتوانست به جای تجارت ِ پر خرج، یک امر معنوی ِ انسان دوستانه در جهت رشد بشریت باشد نه این قدر سخت و پر هزینه و گاهن بدرد نخور! مگه نه این که یک فرد از موهبت هوش سرشار و هنر خلاقیت و توانایی ِ نوشتن برخوردار میشود تا با رواج دادنش، بقیه ی آدم های معمولی که نمیتوانند چیز های توی سرشان را با کلمات قشنگ روی کاغذ پیاده کنند هم بتوانند استفاده ای ببرند؟ مگه جز این است که همه ی این چیز ها برای بهتر شدن ِ ما خلق میشود؟ پس چرا من برای دوتا کتابی که دلم میخواهد داشته باشم باید تمام ِ پولی که برای نمایشگاه کنار گذاشتم را خرج کنم؟! چرا وقتی کتاب هایشان روی وبسایت ها برای دانلود گذاشته میشود آهِ تاسف میکشند؟ اگر نویسنده اند پس دلیلشان برای نوشتن فقط بسط دادن علم و هنرشان است و بس. اگر جز این در سرشان است پس اسمش را نویسندگی نباید گذاشت که اسم تجارت برایش مناسب تر می آید. درباره ی هزینه ی کاغذ و بقیه ی عوامل زحمت کش هم میدانم.. اما چقدر خوب میشد که با یک سری مدیریت و تدبیر و این ها، این کتاب های خوب تر از خوب با هزینه ی خیلی کمتر برای عموم عرضه میشد تا این وسط من هم انقدر نصف شبی غر نمیزدم:/

مامان بزرگش!

  • پری سا
  • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۴
  • ۰ نظر

خیلی برایم شنیدن نظریه ی بقیه آدم ها درباره ی مسائل هیجان انگیز میاد همیشه طالب شندین این مدل حرف ها هستم اما اکثر مواقع کسی حرف تازه ای ندارد. داشتم فکر میکردم آخرین باری که تئوری کسی برایم جالب آمد کِی بوده؛ یاد خاطره ی دوستم از مادر بزرگش افتادم که موقع بمب باران های دهه شصت توی زیر زمین پناه گرفته بوده و بلند بلند دعا میکرده "خدایا بمبه رو کوچه ی ما نندازن" بچه هاش اعتراض میکنند که "این چه دعایی بود کردی فامیلا توی بقیه کوچه ها هستن یعنی رو سر اونا بیفته؟" مادر بزرگش این جوری استدلال میکند که "هرکی برای کوچه ی خودش دعا کنه ما مسئول کوچه ی دیگران نیستیم"!!

دوست ِ قدیمی

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۳:۵۵
  • ۰ نظر

خیلی اتفاقی هم را دیدیم. باید از دیدنش خوشحال میشدم مثل همه ی آدم هایی که دوستان ِ قدیمیشان را میبینند و ذوق میکنند اما بر عکس او که چشم های درشت مشکی اش را به من دوخته بود و با شوق حرف میزد، من درونم احساس خوبی نداشتم. انقدر ناگهانی دیدمش که حتا فرصت نکردم راهم را عوض کنم یا هر کار دیگری... زمان زیادی از آدم هایی حرف زدیم که هیچ خاطره ی خوشی ازشان ندارم. خدای من حتا یک لحظه از مرور شان احساس شادی نکردم و باور کنید قبل از این که ببینمش مطمئن بودم هیچ وقت اسمشان را نخواهم شنید اما او که انگار مامور شده بود خاطرات ده سال پیش را برایم کاملن زنده کند بدون جا انداختن از همه شان حرف زد. تغییر نکرده بود. همان دختر سر به زیر ِ آن سال ها بود که با کم رویی اش کنار آمده... تمام مدت حرف میزد، از همه چیز، من گوش میدادم و سعی میکردم عادی و خوشحال به نظر بیام. 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب