۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

صد و هشتاد و هفت

  • پری سا
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵
  • ۰۱:۰۰
  • ۲ نظر

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

+دعای سال تحویل من شعری از سیمین بهبهانی، برای بیشتر دلبری کردن از معبود:دی

+امیدمان به خدا باشد و دستمان و نگاهمان و حواسمان :)

درباره ی من 1

  • پری سا
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵
  • ۰۰:۳۱
  • ۱ نظر

وی بعد از این که بهش پیشنهاد شرکت در مسابقه داده شد با کله قبول کرد و آخرِ سالی کمی به زندگی اش هیجان بخشید! 

صد و هشتاد و پنج

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۰۰
  • ۱ نظر

یک پروانه کوچک وسط سینه ام، کمی پایین تر شاید، وول میخورد. بال های نازک و کوچکش را میزند به تنم. می خواهد راهی به بیرون پیدا کند، باید راهی پیدا کند، کاش راهی پیدا کند...

صد و هشتاد و چهار

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵
  • ۱۷:۰۲
  • ۰ نظر

همیشه و هر وقت مجبور به تلویزیون نگاه کردن شدم یا حرص خوردم یا متعجب شدم از طرز فکرهای احمقانه ی مجری ها و سریال های بیخود تر از بیخودش! افکار کهنه ی صد سال پیش را زنده میکنند و به عنوان سریال میدهند به خورد مردم! بعد برای خودشان جشنواره درست میکنند خودشان به خودشان به به و آفرین میگویند و خودشان به خودشان جایزه میدهند!! خنده آوره :))

صد و هشتاد و سه

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۱۱:۱۳
  • ۰ نظر

"کسی که تو رو واقعن دوست داره، بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی حاضره فداکاری کنه"

نمکو، صفرو و اسدو!

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۱۴:۰۸
  • ۰ نظر

کتاب فروشی مورد علاقم یک قفسه دارد پر از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی. هر وقت مسیرم آنجا باشد اولین کاری که میکنم مستقیم سراغ آن قفسه میروم. کتابی که جدیدن ازش خواندم "بچه های قالیباف خانه" است. داستان دردناکی دارد. ناتوانی و بیماری و گشنگی بچه ها را، به قدری خوب توصیف کرده بود که میتوانستی خشکی و بی ثمری زمین و آدم ها را کامل درک کنی. انگار که ده سالت است و وسط یک روستای بی آب و علف ایستاده ای درحالی که هیچ کسی را نداری و دلت ضعف میرود از گشنگی اما... 

این کتاب پر بود از تکه کلام های محلیِ خیلی خیلی جالب اما نویسنده ی مورد علاقم دلش نمیخواهد بدون اجازه اش تکه ای از کتاب جایی نوشته شود. حیف! 

صد و هشتاد و یک

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵
  • ۱۹:۴۷
  • ۰ نظر

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم...

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب می شود!*

  • پری سا
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵
  • ۲۳:۱۷
  • ۱ نظر

این روزها حتا اتفاق های کوچک هم میتواند من را خوشحال کند. اتفاقاتی که شاید روزمره ترین حالت برای یک نفر دیگر باشد! 

*قیصر امین پور

صد و هفتاد و نه

  • پری سا
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵
  • ۱۰:۴۰
  • ۰ نظر

گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ

موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد... بمان! مژگان عباسلو

 

 

باور کن که دنیا بدون شعر خاکستری رنگ است. 

آسانسور

  • پری سا
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵
  • ۱۲:۰۳
  • ۰ نظر

با آسانسور جور نیستم! بعد از اتفاق ِ سال گذشته ترجیحم شده پله. از نظر مَسی گیر کردن توی آسانسورِ یک ساختمان ِ نیمه تعطیل و خاموش شدن همزمان موبایل می ارزد به ساییده شدن زانو و خستگی بالا رفتن از پله ها! اما من هر وقت به آن صحنه ی تکان خوردن ناگهانی کابین و خاموش شدن ِ موبایلم فکر میکنم دلم میخواهد جیغ بکشم و همه ی پله های دنیا را در آغوش بگیرم! اولش که صدای موزیک قطع شد و کابین تکان شدید خورد هرچی فکر ِ ترسناک بود افتاد به جانم ولی حرکتی نمیکردم. منتظر بودم. منتظرِ صدای پاره شدن ِ کابل ها! اما هیچ صدای کنده شدنی نیامد فقط من بودم و صدای بلند تنفسم. دکمه ها هیچ کاری نمیکردند. نه بالا میبردند نه پایین. فکر کنم همه را امتحان کردم تا شماره موبایل روی دیوار کابین را دیدم. باتری نداشتم، طبق معمول ِ همیشه، طبق ِ عادت ِ بد ِ شارژ نکردن موبایل، باتری نداشتم. زنگ زدم. فقط توانستم اسم ساختمان را بگویم. موبایل خاموش شد. افتاده بودم به جان ِ در و هلش میدادم. چرا؟ نمیدانم؛ فقط میخواستم کاری کنم. یک ربع گذشته بود و من مانده بودم توی آسانسور ِ یک ساختمان ِ نیمه تعطیلی که قاچاقی واردش شده بودم. حقم بود تا فردا صبح همان جا بمانم! گریه نمیکردم. ترسی نداشتم فقط میخواستم حلش کنم. نیم ساعت گذشته بود که صدای کسی آمد. گفت کلید داری؟ داد میزد. داد زدم آره! گفت دندانه هایش را بندازم بالای در و بکشم سمت خودم! نفهمیدم دقیقن این کار یعنی چی! فقط انجامش دادم. کلیدم را انداختم بالای در و کشیدمش سمتِ خودم. اتفاقی نیفتاد. دوباره کلید را انداختم و قوی تر کشیدم. کار افتاد! شروع کرد به بالا رفتن. لعنتی فقط گیر کرده بود! باورت میشود؟ فقط گیر کرده بود! در کابین باز شد. آقای آسانسورچی عصبانی بود. پشت هم سوال میپرسید. هیچی نگفتم، دیرم شده بود. از خیره کاری که برایش آن همه مایکل اسکافیلد بازی درآورده بودم تا وارد آن ساختمان شوم گذشتم! از جلوی چشمای متعجب نگهبانِ ساختمان رد شدم و برای خودم آب پرتقال خریدم.

پسر آکاردئونی

  • پری سا
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵
  • ۲۱:۱۰
  • ۰ نظر

از صدای آکاردئون خوشم میاد. پسر جوانی که معمولن میبینمش آکاردئون میزند. خوب میزند. آواز هم میخواند؛ صدایش خوب است. این را حتمن خودش هم میداند. بعد از هر آهنگ مکثی میکند، با انگشتانش موهای خرمایی اش را مرتب میکند و با لبخند از همه برای گوش دادن به صدایش تشکر میکند. پول زیادی جمع میکند. بلد است! کارش را خیلی خوب بلد است. همین که نواختنش تمام میشود آدم ها هجوم می آورند برای دادن ِ پول! صحنه ی جالبی است. من هم اولین بار که دیدمش با ذوق زیادی برایش دست زدم و تا آخر روز برای هر کسی که می شناختم از صدایش تعریف کردم! امروز هم دیدمش. باز هم توانست با صدایش همه را خوشحال و وادار به پول دادن کند. صدایش حتا اخم های من را هم باز کرد، انقدری که برای چند دقیقه فراموشی گرفتم. انگار با صدایش ابرهای کومولوس ِ بالای سرم را پر داده باشد هوا! 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"