۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

تغییر

  • پری سا
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵
  • ۲۱:۳۶
  • ۲ نظر

خوبی وبلاگ نویسی همین است. این که میتوانی خود ِ الآنت را با خود ِ چند سال ِ پیش بسنجی. سنجش من حین انتقال آرشیوم از بلاگفا به اینجا اتفاق افتاد. تنها چیز جالبی که نظرم را جلب کرد این بود که کمی خیلی کم، صبورتر شدم! شیوه ی غر زدن هایم هم کمی عوض شده است! در مجموع تغییر قابل لمسی درونم رخ نداده است که بهش ببالم! برداشت اول این است که شاید به ثبات رسیدم که این یعنی خیلی خوب و عالی و این ها! برداشت دوم این است که امروزم بهتر از دیروز نیست که این یعنی یک جای کار میلنگد! برداشت سومی هم وجود دارد، این که تمام مدت تلاشی نکردم یا اگرم تلاشی بوده نتیجه ی قابل توجهی نداشته که این هم جای فکر دارد! 

ارتفاع!

  • پری سا
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵
  • ۱۳:۱۱
  • ۲ نظر

 روی بلندترین نقطه می ایستم. دلم میخواهد زیر پایم را نگاه کنم. بدنم را کمی جلو میبرم، جرات قدم برداشتن ندارم. دستم را محکم به نرده ی کوتاه و نازکی که اعتباری به استحکامش نیست میگیرم. انقدر ارتفاع زیاد است که احساس سرگیجه میکنم. نمیتوانم جلو تر بروم ولی نمیخواهم که برگردم. همان جور با فاصله به دوردست نگاه میکنم بلخره باید یک روزی به ترسم غلبه کنم. ترسی که یادم نمی آید چجوری و از کجا شروع شد. هر چقدر به نرده خودم را نزدیک تر میکنم احساس ضعفِ پاهایم بیشتر میشود. دلم میخواهد فقط به ارتفاع و تاریکی شب و تمام شدن ِ ترس از اتفاعم فکر کنم اما موفق نمیشوم. همین که به پایین نگاه میکنم هزار تا فکر هجوم می آورد به سرم. باید به همه شان یکی یکی رسیدگی کنم. باد خنکی میخورد به صورتم. کاش میشد همه ی فکر های خوب و بدم را بگذارم برای فردا تا از این تنهایی و تاریکی و شجاعتی که ممکن است امشب نصیبم شود لذت ببرم. از دور صدای سگ میاد و گاهی از نزدیک تر صدای خنده های همراهانم. چند وقت پیش فیلم the walk را دیده بودم. پسری که بین برج های دوقلو بند بازی کرد! تمام طول فیلم زانوهایم یک جور عجیبی سست میشد، چطور میشود یکی بخواهد آن همه ارتفاع را بندبازی کند! ویکی پدیا تعریف خوبی از این ترس احمقانه دارد. یک قدم به نرده ها نزدیک تر میشوم، باید بتوانم. باید سستی زانوهایم و گیز گیز پایم را فراموش کنم، نمیشود تا آخر عمر از همچین چیزِ شاید کودکانه ای ترسید. چشم هایم را میبندم و نفس عمیق میکشم، دو قدم برمیدارم و کامل خودم را به نرده ها نزدیک میکنم. باید تجربه کنم، چشمم را باز میکنم. لبه ی پرتگاه ایستاده ام. دنیای زیر پایم فوق العاده است.

حسود هرگز نیاسود!

  • پری سا
  • شنبه ۲ بهمن ۹۵
  • ۰۹:۵۲
  • ۱ نظر

همه چیز دست به دست هم داد تا روشن شود. خب راستش جرقه اش تقصیر من نبود حتا شعله ور شدنش! من فقط گناهم این بود: رویش آب نریختم! واقعیت این است که حسود شده ام! فکر میکردم تنها حُسنم همین باشد همین که دکمه ی حسادتم روی آف است اما این روزها انقدر همه چیز به شدت حسادت آور است که... یاد شعر محمد علی بهمنی افتادم "خبر این است که من نیز کمی بد شده ام"! حسادت با خودش خیلی چیزها می آورد. بدبینی، لج بازی، دروغ گویی و یک عالمه صفت زشته دیگر! آره من هم کمی بد شده ام. یاد گرفته ام به آدم هایی که به چیزهای توی سرشان رسیده اند حسادت کنم! به آدم هایی که شانس این را دارند بدون دغدغه دوست داشته باشند و دوست داشته شوند! به آن هایی که برای رفیق هایشان مهم اند! به آدم هایی که میتوانند دو رو باشند! به آن هایی که حرفشان خریدار دارد! به آدم هایی که خط فکریشان با اکثر جامعه یکی ست و کمتر توی این لجنزار اذیت میشوند! به آن هایی که برایشان علاقه معنایی ندارد! به آن آدم هایی که بلدند حقشان را بگیرند! جدیدن آدم های نفهم هم برایم قابل حسادت شده اند، آنهایی که نمیفهمند چه گند بزرگی خورده است به هویتشان! همین الان هم حسادت کردم به این دختره، شرکت کننده ی برنامه ی مورد علاقه ام "مشاعره" که انقدر خوب مشاعره میکند، جیگرم را حال می آورد با شعرخوانی اش. القصه! اطرافم پر است از آدم هایی که بهشان حسادت کنم پس با تمام قوا حسادت خواهم کرد. کار دیگری به ذهنم نمیرسد! پناه بر خدا...

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب