۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

عمو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵
  • ۲۳:۴۴
  • ۰ نظر

از وقتی عمو آمده، خانه ی عزیز جون هر روز پر میشود از آدم هایی که یک روزی با او خاطره ای داشته اند. خوب بودن همین است. وقتی توی بیست سالگی ات رام و دوست داشتنی باشی یک روزی توی سی و دو سالگی ات حتمن یک فوج آدم هستند که دوستت داشته باشند انقدر که برای نیم ساعت نشستن کنارت کیلومتر ها رانندگی کنند، لبخند بزنند و بگویند که چقدر جایت کنارشان خالی بوده است. خالی بودن جایش را من شاید بیشتر از هر کس دیگری حس کرده باشم که تمام ِ کودکی ام خلاصه میشد در او. حالا اما دارمش، خلاصه ی کودکی هایم تمام قد رو به رویم می ایستد و میگوید که دلش تنگ بوده...

برسد به دست عمو

  • پری سا
  • جمعه ۱۳ فروردين ۹۵
  • ۲۳:۴۸
  • ۰ نظر

آخ نمیدانی که چقدر عشق میکنم از دیدنت وقتی پله های خانه ی عزیزجون را پایین میآیی، وقتی با ولع غذا میخوری، وقتی زل میزنی توی چشم هایم، وقتی بی هوا بغلت میکنم تا صدای قلبت را بشنوم، وقتی خطوط دست هایت را لمس میکنم، آخ نمیدانی که چقدر کیف میدهد داشتنت، شنیدنت، دیدنت، بدون خطوط تلفن، بدون عکس، بی واسطه، نابِ ناب؛ خالص ِ خالص...

هی روزگار!

  • پری سا
  • دوشنبه ۹ فروردين ۹۵
  • ۲۳:۴۹
  • ۰ نظر

بعضی ها هم انقدر خوب عکاسی میکنند که با دیدن سوژه هایشان دلم میخواهد سرم را محکم بکوبم به دیوار. حسود هم نیستم:/  هی روزگار... 

مرد رویایی

  • پری سا
  • جمعه ۶ فروردين ۹۵
  • ۲۳:۴۹
  • ۰ نظر

نزار قبانی میخواندم و به این فکر میکردم دنیا کسی شبیه به احساسات ِ فوق العاده ی این مرد، شبیه به آرامش و عشق ِ سرشارِ این مرد باز هم آفریده است؟ که برای من کنار بگذارد...

 

دوست داشتنت را

از سالی به سال دیگری جا‌به جا می کنم

مثل دانش ‌آموزی که مشقش را

در دفتری تازه پاک نویس می کند

صدای تو، عطرتو، نامه ‌های تو

و شماره تلفن تو و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم

و می آویزمشان به کمد سال جدید

اقامت دائمی قلبم را به تو می دهم

تو را دوست دارم

و هرگز رهایت نمی ‌کنم بر برگه‏ تقویم آخرین روز سال

در آغوش می گیرمت

و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت

در زمستان کلاه پشمی قرمزی بر سرت می‏ گذارم

که سردت نشود

و در پاییز، تنها بارانی ام را به تو می ‌بخشم

بپوشش تا که خیس نشوی

و در بهار

رهایت می کنم تا بر چمن ‌های تازه بخوابی

تا به صبحانه بپردازی

با گنجشک‌ ها و ملخ‌ ها

و در تابستان

تور کوچک ماهی گیری برایت می‏ خرم

تا صدف‌ ها و

مرغان دریایی و ماهیان بی ‌نام را شکار کنی

تو را دوست دارم

و نمی ‌خواهم تو را به خاطره های گذشته

و به حافظه قطار‌های مسافربری پیوند دهم

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز سفر می ‌کند

بر رگ های دستم

تو آخرین قطار منی

و من، آخرین ایستگاه تو

تو را دوست دارم

و نمی‌ خواهم تو را به آب یا باد 

یا تاریخ ‌های هجری و میلادی

و یا به جذر و مد دریا

و یا به ساعت ‌های کسوف و خسوف، پیوند دهم

مهم نیست ستاره شناسان و  

خطوط فنجان های‌ قهوه، چه می‌گویند

دو چشمانت، به تنهایی بشارت دهنده اند

آن ‌ها مسئول شادمانی این هستی اند 

دوستت دارم

و می خواهم به حال و هوایم پیوندت دهم

تو را ستاره مدار زندگی ام قرار می دهم 

می خواهم شکل واژه‌ ها

و ابعاد کاغذ را به خود بگیری

تا هنگامی که کتابی را چاپ می کنم که مردم بخوانند،

تو را مانند گل در درون آن، بیابنن

می خواهم شکل دهانم شوی

تا وقتی که حرف که می زنم

مردم تو را شناور در صدایم بیابند  

می خواهم شکل دستانم شوی

تا وقتی که به میز تکیه می دهم

تو را در میان دستانم در خواب ببینند

مانند پروانه ‏ای در دستان کودکی

پیشه ای ندارم الا آیین پرستش تو

عشق آیین من است

تو آیین منی

عشق جولان می‌دهد بر پوستم

و در زیر پوستم تو جولان می‌ دهی

و اما من

خیابان ‌ها و پیاده رو‌های شسته از باران را

بر دوشم حمل می ‌کنم

در جست و جوی تو 

چرا به من و باران ایست می‌ دهی؟ وقتی که می‌ دانی

همه زندگی ام با تو در ریزش باران قرین شده ‌است 

و تنها حس من

حس باران است

چرا می ‌ایستانی ام؟ وقتی که می ‌دانی

تنها کتابی که بعد از تو می ‌خوانم

کتاب باران است

تو را دوست دارم

این تنها شگردی است که آموخته ‌ام

و دوست و دشمنم به آن حسادت می‌ کنند 

پیش از تو آفتاب و کوه ‌ها و جنگل ‌ها

سرگردان بودند

واژه ها سرگردان بودند و گنجشک‌ ها سرگردان بودند 

ممنونم که به مدرسه راهم دادی 

ممنونم که الفبای عشق را به من آموختی  

و ممنونم که پذیرفتی معشوقه ام باشی

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"