۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ترسیدن طبیعیه!

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ آذر ۹۴
  • ۲۳:۱۳
  • ۰ نظر

"باید شجاعانه با ترس مقابله کرد. فرق ما با سنگها اینه که سنگها احساس ترس نمی کنن و تووی آب غرق میشن. ترسیدن طبیعیه. اما ترس مال طعمه است، پس هر موقع از چیزی بترسی میشی طعمه ی اون. به غریزه ت اعتماد کن و بزن به دل ترس ت" 

چند روزِ که به جمله بالا و اتفاقات و حرف ها و رفتارها و آدم های عجیبی که باهاشون روبه رو شدم فکر میکنم. به این که چقدر این دنیا میتواند عجیب باشد، آنقدر که هر چیزی ممکن باشد درونش اتفاق بیفتد یا انقدر ساده لوحانه، که تو را وادار کند دیگر از هیچ چیزی متعجب نشوی. دلم برای روزهایی که خیلی قدرتمند و توانا بودم تنگ شده. حس میکردم توانا ترین و مقاوم ترین دختر روی زمینم! اما خب درباره ی چکش کاری ها و سنباده کشی های بیست و دوسالگی ام قبل تر نوشتم. گله ای نیست. آدم تا ابد نمی تواند کودک و بی دغدغه باشد. یک وقت هایی هم به سال ها بعد فکر میکنم، به دخترم که همه ی این حس ها را تجربه خواهد کرد حسی که مثل مدرسه رفتن و بیدار شدن ِ ساعت شش صبح میماند؛ وقتی همش یازده سال ت است و دلت شیطنت بیشتر میخواهد نه نشستن سر کلاس ِ درس! با همه ی این ضعف ها، درحال سعی کردنم. سعی و سعی و سعی. به یاد روزهای نه چندان دوری که هر چیز کوچکی میتوانست خوشحال و شگفت زده ام کند. یادم آمد مدت زیادی ست که لاک نزدم، مدت زیادی ست رژ لبم را با روسری قرمزم ست نکردم. هر چه زودتر باید کاری کنم...

my philosophy

  • پری سا
  • شنبه ۲۱ آذر ۹۴
  • ۲۳:۱۶
  • ۰ نظر

!dream big, work hard, stay focused & surround yourself with good people

ادامه فامیلی دوست نداشتنی من:/

  • پری سا
  • شنبه ۱۴ آذر ۹۴
  • ۲۳:۱۶
  • ۰ نظر

 چند وقت بود درباره ی روستایی که اسمش دنباله ی فامیلی ام است تحقیق میکردم! پدر گوگل را درآوردم تا رسیدم به یک وبلاگ. اسم نویسنده آشنا بود فامیلی اش هم با من یکی بود!  انقدر سمج شدم تا فهمیدم این آقای نویسنده همان رییس پست فلان جاست و از قضا هم فامیلی و هم روستایی و هم شهری من است. (یک بار هم تماس گرفته بود که ما با هم فامیلیم بستتون برگشت خورده بیایید ببرید، کلی تحویلم گرفته بود و پز داده بود که رییس است و ذوق مرگ شده بود از این حسن تصادف!) عکس ها و اطلاعات خوبی درباره ی روستای دوست داشتنی و ندیده ام گذاشته بود . از این که یکی پیدا شده با غرور درباره ی روستا یش بنویسد خوشحال شدم. وبلاگش را زیر و رو کرده بودم و درباره ی روستایم چیز های خوبی خوانده بودم. کلمه ای ترکی بلد نیستم اما به شدت دلم خواسته بود هرچه زود تر بروم به آذربایجان شرقی و آنجا را برای یک بار هم که شده ببینم. با این که هیچ دل خوشی از دنباله ی فامیلی ام ندارم اما احمقانست بیست و دو سال یک اسم را باخودت حمل کنی و ندانی چیست و چجوریست. نوشته های وبلاگ فامیل جانمان نگاهم را به روستای اجدادی ام تغییر داد دست کم از حذف دنباله ی فامیلی ام منصرف شده ام! برای شروع خوب است نه خواننده جان؟

به آینه نگاه میکنم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۱ آذر ۹۴
  • ۲۳:۱۷
  • ۰ نظر

به آینه نگاه میکنم. به چشمهای بی حال و صورت رنگ پریده ام. مداد سیاهم را با حرص گوشه ی چشم هایم میکشم. باید از این حالت بی حالت درشان بیاورم باید کاری کنم باید رنگ بزنم به خود بیرنگم. به پیرهن و شال مشکی ام با غیض نگاه میکنم، دلم میخواهد جیغ بکشم. خط باریکی گوشه ی چشمم کشیده ام حواسم هست پر رنگ نباشد، حواسم هست، حواسم هست ،من همیشه حواسم هست. از لباس های مشکی ام بدم می اید، متنفر نیستم فقط بدم میآید، کمی از حوصله ام خارج است، کمی از ظرفیتم خارج است که این همه آدم از دست بدهم، که تیر عمه را از دست بدهم و آذر مامان بزرگ را، که سیاه بپوشم، که سیاه بپوشند که اشک بریزم که دلم بگیرد که روزهایم را از دست بدهم که قبول کنم آدم ها میمیرند، که حوصله کنم حوصله کنم حوصله کنم که صدبار هزار بار بار ها بارها حوصله کنم که خوب شوم که خوب شوند که همه چیز آرام شود. من حالم خوب است. من حالم خوب است فقط باید خط مشکی باریکی کنار چشم هایم بکشم. 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"