۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

چشم نخورم!

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۵ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۱
  • ۰ نظر

برگه هایم را میگیرد، نوشته هایم را نگاه میکند و با پشت دستش چندبار میزند به تخته ی چوبی. این تمام ِ تشویقِ استاد ِ خط من است. 

22سالگی

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۲
  • ۰ نظر

بیست و دوسالگی مثل ِ کارگاه ِ کوچک ِ پیکر تراشی میماند. ممکن است کمی چکش و اَره و سنباده کاریش آزارت دهد اما میتوانی تمام مدت امیدوار باشی که شکل میگیری. شاید هم تبدیل به یک اثر ِ هنری گران قیمت شدی.

اشتباهی شد!

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۳
  • ۰ نظر

قبول کردنش سخت بود اما حالا پذیرفته ام که اشتباه کردم. تمام مدت برای چیز بیهوده ای تلاش میکردم برای چیز به درد نخوری. اما گاهی آدم ها اشتباه میکنند نه؟ بعضی وقت ها آدم ها راه را بلد نیستند، کسی هم نیست راه را نشان شان بدهد گاهی هم نگاهمان انقدر محدود است که راه ها را نمی بینیم. هر چیزی که باشد؛ هر دلیلی، هر مانعی که باعثش باشد، دست آخر روز مبادا میرسد، روزی که چشمت را باز میکنی و میبینی تمام راه را اشتباه رفتی، مجبوری قبولش کنی، اگر احمق باشی دیگران را متهم میکنی اگر کمی منصف باشی خوب میدانی که همه ی همه اش تقصیر خودت بوده، تقصیر دنیای کوچکی که داشتی! میشد که اشتباه نکنم، میتوانستم مشورت بگیرم، آخ از من که همیشه فکر میکنم همه چیز دانم! آخ از تمام روزهایی که میشد به بهترین شکل بگذرند. افسوس میخورم و پشیمانم اما عادت ندارم یک جا بشینم و غصه بخورم، باید مغزم را به کار بیندازم. باید خودم را به چالش بکشم. این جور وقت ها آدم ها به چی احتیاج دارند؟ به آرزوی موفقیت؟ به آفرین تو میتوانی؟ شاید؛ اما من به چیز دیگری احتیاج دارم به یک تنبیه درست و حسابی!

بگو سیییب:)

  • پری سا
  • جمعه ۸ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۴
  • ۰ نظر

آدم های زندگیتان را ثبت کنید. ازشون عکس بگیرید. وقتی پدرتان لیوان چایش را هورت میکشد عکس بگیرید. وقتی دوستانتان به جوک بیمزه ای بلند میخندند وقتی مادربزرگتان پیرهن گلدار ِ بلندی تن کرده و به گل های حیاطش آب میدهد حتا وقتی همسرتان خواب است ازش عکس بگیرید. آدم های زندگیتان را ثبت کنید. وقتی دارند به شما نگاه میکنند با چشم هایتان ببلعیدشان، وقتی اسمتان را صدا میکنند با گوش هایتان قورت بدهید تمام ِ آهنگ صدایشان را. بعد چشم هایتان را ببندید. صدای قلبتان را میشنوید که میگوید چقدر خوشبختید. 

از عمه عکسی انداخته بودم که امروز پیدایش کردم. درحالی که فرش میشوید و قهقهه میزند. آن روز را خوب یادم است و بابت عکسی که انداختم خوشحالم، شاید دیگر عمه را نداشته باشم اما چشم هایم را که میبندم صدای قلبم را میشنوم که میگوید خوشبختم.

پسرم

  • پری سا
  • يكشنبه ۳ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۷
  • ۰ نظر

"کلاهش را روی سرش مرتب کردم، زیپ کاپشن آبی اش را کشیدم بالا، لقمه ی نان و پنیر دستش دادم و بعد سه تایی راه افتادیم. زمستان بود و همه جا سفید، پسر ِ هفت ساله ام جلو تر از من و مردی که احتمالن همسرم بود راه میرفت، مراقبش بودم و حس میکردم که چقدر، که چقدر دوستش دارم"... بیدار که شدم هنوز هم دوستش داشتم...

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب