۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بغض

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مهر ۹۴
  • ۲۰:۵۹
  • ۰ نظر

هنوز هم زیر دوش حمام، توی ماشین، موقع دیدن فصل ِ دوم سریال مورد علاقه ام و حتا موقع تزیین سالاد ِ ناهار بغض میآید دستش را میاندازد دور گردنم مجبورم میکند به اشک ریختن با این حال این روزها حس قوی بودن دارم، انقدر قوی شده ام که درباره ات بنویسم. باید بنویسم. دلم نمیخواهد بماند توی گلو و هی بغض شود.

"دارم نگاهت میکنم. آرومی، یواش میام پیشت. میگم سلام عزیزم، پرستاری که ازت خون میگیره جوابم رو میده میگه سلام، بعد میخنده، میگه فکر کردم با منی، چشماتو باز میکنی، لبخند میزنی، میگی سلام عمه، به دستات نگاه میکنم پر از کبودی، نمیتونم جلو ی خودمو بگیرم. میام بیرون، پشت در بیصدا زار میزنم...... با محیا ایستادیم کنارت، میگی برات کتابایی که خواستی رو آماده کردم، داری آدرس کتابارو میدی، گوش نمیدم، به حرکت لب هات نگاه میکنم، میگم زود خوب شو، بیا خونه...... دوروزه هیچی نخوردم، همش چند ساعته رفتی، همه بی قرار و گیج شدن، ولی باید مهمون داری کنیم، میدونی چند نفر از مهمون ها رو فقط چون ممکن بود تو ناراحت بشی خفه نکردم؟ من غمگین و عصبانیم، دارم به این فکر میکنم که احتمالن درحال خواب دیدنم هنوز باورم نشده. به عکست نگاه میکنم، زار میزنم، جلو همه ی آدم هایی که هیچ علاقه ای بهشون ندارم زار میزنم باورت میشه؟...... میرم آشپزخونه سرگرم لیوان شستن، باید همه چیز خوب پیش بره، چای میریزم، دستمال میچرخونم، خرما میچینم توی سینی نقره ی عزیزجون، از صدای فاتحه دلم به هم میخوره...... داریم باهم شوخی میکنیم، همو میخندونیم، تو جات خوبه ولی ما باید یه جوری خودمونو خوب کنیم، محیا حرفای خنده دار زیادی بلده، بلند بلند میخندیم، از درد زیاد میخندیم...... چند ماه گذشته، دنیا خوبه، هوا خوبه، حال ما خوبه، هر پنج شنبه میایم پیشت، برات رز قرمز میاریم...

نوشتن:)

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مهر ۹۴
  • ۲۰:۵۸
  • ۰ نظر

نوشتن را دوست دارم. وقتی مینویسم، از هر چیزی، انگار بخشی از وجودم اوج میگیرد. احساس ِ خود شیفتگی ام قدرت میگیرد و به نهایت ِ لذت میرسم. تصور میکنم اگر نویسنده ی ماهری بودم، دنیایم رنگ های بیشتری داشت آنوقت شاید دنیا لذت بخش تر از حال میشد. چقدر بد که قدرت نوشتنم محدود است و چقدر خوب که تسلیم نمیشوم و چقدر هیجان انگیز که زندگی ات پر باشد از واژه و معانی و سعی...

دوستان جان

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۳
  • ۰ نظر

فرقی نمیکند روز تولدت بیست و پنجم شهریور باشد یا هجدهم مهر، مهم این است دوستان ِ جانی داری که برایت شاد ترین و غافلگیرانه ترین تولد دنیا را میگیرند، و بعد تو بال در میآوری، بالا میروی، خیلی بالا:)

گوزن های عاشق!

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۴ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۴
  • ۰ نظر

عمو میگفت: "این موقع سال سیب ها به اوج میرسن. گوزن ها هم عاشق سیبن. انقدر سیب میخورن تا مست شن، بعد بی هوا میپرن وسط اتوبان. بیشتر گوزنا این موقع سال میمیرن". گفته بودم "پس گوزن ها هم به اعجاز سیب پی بردن"، خندیده بود. قبل تر ها برایم گفته بود "بهترین هدیه، سرخ ترین سیبی ست که برای آدم مورد علاقه ات میبری". سیب برای من همیشه نماد عشق بوده. نماد ِ دوست داشتن های عمیق. انقدر که برایم اعتقاد شده بود مردها باید برای زن ِ مورد علاقه شان سیب سرخ هدیه ببرند. اما نمیشد از همه ی آدم های دنیا توقع داشت شبیه گوزن ها باشند. مست ِ عطر ِ سیب باشند و عاشق ِ عاشق. فقط میشد یواشکی به سیب فکر کرد و معجزه ای که میاورد...

باروون

  • پری سا
  • پنجشنبه ۹ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۷
  • ۰ نظر

پاییز، ابرهای خاکستری و بعد، باران:)

بغل شدن:)

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۸
  • ۰ نظر

از خوشبختی های من: بغل شدن یهویی توسط یک کودک در ابعاد چهل در بیست. نرم، با دوتا چشم ِ تیله ای و دست و پاهای تا خورده از شدت چاقی. بغلش انقدر نرم بود که دلم نمیخواست ولم کند. این که بین دویست نفر آدم من را برای بغل کردن انتخاب کرد ازش متشکرم:)

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"