۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

خب به درک!

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۴
  • ۰ نظر

بلاگفا مثل آدمی میماند که سردرگم است، مثل آدمی که نمیداند دلش را بردارد و از همه اتفاق ها بگذرد یا این که بماند و به سماجت احمقانه خود ادامه بدهد. نوشته های شهریور را پاک کرد، کامنت ها و ثبت موقت شده هایم را هم! من هم آدامس ِ طعم ِ توت فرنگی جویدم و گفتم "به درک". اگر پسر بودم فحش بهتری میدادم ولی الآن با این وضعیت فقط میتوانم شانه هایم را بالا بندازم، ادامس بجوم و صد بار پشت هم بگویم "به درک".

قرار بود غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم...

  • پری سا
  • شنبه ۲۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۱
  • ۰ نظر

پرده را کنار میزنم. نور خورشید پخش میشود روی تنم روی موهام روی فرش ِ سیستانی دوست داشتنیم. چند تا گل ِ بنفش ِ خوشگل توی باغچه میبینم، بس که ذوق میکنم درد ماهانه ام فراموش میشود. باید لباس خوبی بپوشم. قرار است دوستان ِ جان را ببینم.

ده دقیقه به قرار دیر میرسم. نگران میشوم از این بدقولی اما زهرا انقدر آرام نشسته که تصور نمیکنم حتا کمی اخم کند. بغلش میکنم. کمی که میگذرد هر پنج تایمان توی ماشین تنگ ِ هم نشسته ایم. خوشحالیم. قرار است غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم.

روی میز پر از خوراکی های خوب است. نگار انقدر با سلیقه ست که خدا میداند! قاشق ها و چنگال ها را با ظرافت روی میز چیده و برایمان کلاه های خوشگل درست کرده. صدای آهنگ بلند میشود. چه چیزی بهتر از رقصیدن؟

عکس میندازیم، ادا درمیاوریم و با صدای بلند میخندیم. کبرا چند روز دیگر عروس میشود. کارت عروسی اش پر از گل های صورتی ِ ناز است. برایش آرزوهای خوب میکنیم.

بیرون تاریک است. از پنجره اتاقم هزار نقطه ی نورانی در حرکتند. پرده را میندازم. لباس راحت میپوشم، موهایم را شانه میکنم و برای بابا چای میریزم.

شهر رنگی

  • پری سا
  • يكشنبه ۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۳
  • ۰ نظر

وقتی توی سالن تاریک ِ سینما فلسطین دنبال نور چراغ قوه ی آقاهه میرفتیم دنیا خوب بود. وقتی روی صندلی ها فرو رفتیم و فیلم را از دقیقه ی نمیدانم چندش نگاه کردیم هم همه چیز خوب بود. وقتی در ِ چوبی کافه را باز کردیم، وقتی بستنی شکلاتی میخوردیم حتا وقتی درباره ی اتفاق های ناگوار حرف میزدیم هم دنیا جای خوبی به نظر میآمد. انگار دلمان میخواست رنگ برداریم همه ی شهر را رنگی کنیم. بهش گفته بودم بیا تمام پله برقی ها را بنفش کنیم. از تصور بنفش شدن ِ آن همه خاکستری دلمان شاد شده بود. دلمان میخواست چوب جادویی بچرخانیم و ورد بخوانیم و تمام ِشهر را شبیه یک سیرک کنیم. دلمان شادی های بی سبب میخواست و دل خوشی های کوچک و آدم هایی که اطرافمان مدام بخندند، خواسته ی زیادی بود با این حال دنیا به طرز مهربانانه ای خوب بود.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب