دفتر جلد توسی ِ دوست نداشتنی دارم که هر چند شب یک بار تویش چیزهایی مینویسم. گذاشتمش زیر پوشه های مدارک و جعبه ی مداد رنگی سی و شش تایی استدلرم. میترسم مامان پیدایش کند! چند بار هم با خودم سر مصاحبه های کاری بردمش، حتا یک بار به جای زیر دستی ازش استفاده کردم که نزدیک بود توی آن سازمان بازرسی جایش بگذارم! چقدر خوانده شدن ترسناک است! این را از وقتی توی آن دفترِ پردردسر نوشتن را شروع کردم فهمیدم. این که خودت را زیادی نوشته باشی طوری که یکی با خواندنشان بتواند "بلد" ت شود. همین "بلد" شدن کار را ترسناک میکند. برای همین گاهی نویسنده ها را نمیتوانم درک کنم. آن هایی که خودشان، فکر و مغزشان را توی کتاب هایشان خالی میکنند، بعد تو کتاب را دستت میگیری و نویسنده را میخوانی. میخوانی و "بلد" ش میشوی. میخوانی و "میفهمی" ش. آن نویسنده را تصور میکنم که تحلیل میرود. مینویسد و خالی میشود. مینویسد و دیگر برای خودش رازی ندارد، این یعنی تمام شدن...