۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

من کارم رو درست انجام میدم! بعله!

  • پری سا
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴
  • ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

یک بار هم موقع اتو کردن مقنعم دستم را سوزانده بودم و موقع سوار شدن سرم را محکم زده بودم به تاکسیِ زرد. بعد هم وقتی خواستم وارد آنجا بشوم پایم پیچ خورده بود. نشسته بودم پشت سیستم و تند و تند کار میکردم. سر و دست و پایم درد میکرد! به این فکر میکردم چرا از ساعت دو ظهر به بعد بازدهی کارم به زیر صفر میرسد. سند ها را مرتب پرینت گرفتم و رویش با خط درشتی شماره گذاری کردم. از کشوی آقای همکار لیبل رنگی برداشتم و همه سندها را کاملن قانونی و درست، روی میز مالی گذاشتم. کارم را دوست نداشتم ولی دلم میخواست بی نقص باشم، حداقل تا مدتی که آنجام. زنگ میزنم دانشگاه دنبال کارای مدرک. خانم کارشناس ِ رشته ریز ریز میخندد. میگوید مسئول رشته ت اسم دانشگاه مبدا را اشتباهی زده! سکوت میکنم... به یک ماه صبرم فکر میکنم. موبایلم را نزدیک دهانم میبرم، آرام میپرسم "حالا میگید من چیکار کنم؟" میگوید "عزیزم(!) از این اشتباها زیاد پیش میاد دنیارو سخت نگیر درست میشه ایشالا"... عصبانی نمیشوم. خوشحالم از این که حداقل من کارم را درست انجام میدهم. تلفن را قطع میکنم. برای خودم چای میریزم. به پیرمردی که توی باجه ی هفت با عصبانیت حرف میزند نگاه میکنم. صدایش انقدر بلند است که کل سالن نگاهش میکنند. آقای همکار برایش آب میریزد. پیرمرد ناله کنان میگوید چرا کسی پیدا نمیشود کارش را درست انجام دهد. لیوان آب را با عصبانیت از دست ِ آقای همکار میگیرد و به زمین و زمان بد میگوید. من نگاهم به سندهایی که زودتر از موعد تحویل دادم می افتد. همه سکوت کرده اند، شاید با حرف پیرمرد موافقند، حتا تحویل دار باجه ی شماره هفت...

خجالتی نباش دختر

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴
  • ۲۳:۲۸
  • ۰ نظر

انقدر خجالتی نباش دختر... باید چند صدبار از روش بنویسم. خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش خجالتی نباش...

شمس جان:)

  • پری سا
  • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴
  • ۲۳:۲۸
  • ۰ نظر

شمس: آه من العشق! قبل از عشق بعد از عشق... عشق قدیم ترین و پابرجا ترین سنت روی زمین است. عاشق رانده می شود، اما نمی راند. عاشق آزار می بیند، اما آزارش به مورچه هم نمی رسد. عاشق که شدی می فهمی. دلت به کیسه ای مخملی تبدیل می شود، درونش گلوله های ابریشمی؛ با این دل ِ نازک نمی توانی کسی را برنجانی. به صف عشاق می پیوندی. نترس! در عشق که فنا شوی تعاریف ظاهری و مقوله های ذهنی دود می شود و می رود به هوا. از آن نقطه به بعد چیزی به نام "من" نمی ماند. تمام منیتت می شود یک صفر بزرگ. آن جا نه شریعت می ماند، نه طریقت، نه معرفت. فقط و فقط حقیقت است که می ماند... 

|ملت عشق_ الیف شافاک|

 

ملت عشق را بخوانید و باور کنید که پشیمان نمیشوید.

مولانا جان:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۷ بهمن ۹۴
  • ۲۳:۳۱
  • ۰ نظر

نزدیک تر.. اصلا هیچ!
خودم می آیم
یک جوری می بوسمت
که بوسه از شدت حسادت
حالیش نشود چه بر فهم علاقه رفته است/ علی صالحی  

 

نشسته ام "ملت عشق" میخوانم. انقدر خوب و دوست داشتنی ست و انقدر از مولانا و شمس خوانی خوشم آمد ِ که میتوانم همه ی چند صدصفحه را یک جا بخوانم. یکی میگفت باید دنیا را مزه مزه کرد. میگفت آن وقت ها که جوان بوده همه چیز را یک جا میبلعیده. کتاب ها، اتفاق ها، آدم ها؛ حالا میداند باید همه چیز را مزه مزه کرد. نباید گذاشت یکدفعه تمام شود. باید انقدر کشش داد که ریشه کند، بنیاد بگیرد، فهم شود، برود زیر پوست، بشود خون، برود توی رگ ها... 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"