۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

هنوز موی بسته را اگر به شانه وا کنم*

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۵۲
  • ۰ نظر

موهایم را ناشیانه بالای سرم جمع میکنم، مواد کتلت را فرم میدهم و نیلوفر اندی گوش میکنم، دلم میخواهد کسی پیدا شود آواز بخواند، دلم آواز زنده میخواهد، بابا خانه نیست، اگر بود برایم سفارشی میخواند. قبل تر ها همسایه صدای نافرمش را میانداخت توی سرش و ترانه های عجیب میخواند، حالا او هم نمیخواند. کتلت های قلبی را از حلقه ای شکل ها جدا میکنم. گوجه ها را خورد میکنم و باخواننده همراه میشوم "در خواب نازی شب ها نیلوفر من". یاد چیز هایی میافتم که نباید، حرف هایی که نباید، خاطراتی که نباید. تمام ِ این هفته ها را شاهد خاک بازی گنجشک ها ی ساعت ِ هفت صبح بودم و حسادت به اتاق کار ِ پر گل و رنگی ِ آن دختری که انگار در سر کردن شال مشکی از من سبقت گرفته است. مامان صدایم میکند "حواست به گل ت هس ؟" کاکتوس، بیچاره کاکتوس ِ من. نگاهش میکنم، همچنان سرحال و سبز ِ. برایش آب میریزم. مامان میگوید دارم گل بیچاره را عذاب میدهم. ازش میپرسم: عذابت میدم؟ مامان جوابم را میدهد که "البته"! 

*شعری از سیمین بهبهانی

دورهمی به صرف رستوران ترکی!

  • پری سا
  • جمعه ۲۴ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۷
  • ۰ نظر

هوایی که میشویم، دلمان برای دورهمی های دخترانه مان که تنگ میشود، خستگی کلاس ِ پنج ساعته ی پنج شنبه هایمان را میگذاریم توی کوله های بزرگمان و خودمان را مهمان غذاهای عجیب میکنیم، و چه چیزی بهتر از نفس کشیدن کنار دوست های فوق العاده ات؟ 

دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟

  • پری سا
  • چهارشنبه ۸ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۴
  • ۰ نظر

بیرون هنوز تابستان است و درست چهل و هشت روز دیگر بیست و یک ساله میشوم... هنوز همان دختر رویا گونه ی رویا پردازم، روزها آواز میخوانم، شب ها لباس بلند ِ خیالی به تن میکنم و مثل دخترهای ِ فیلم ها میرقصم... ریشه ی خیالم را گره میزنم به درخت ِ تنومندی و تاب میخورم، تاب میخورم، تاب میخورم، بلندی آنقدر ها هم ترسناک نیست... آخ از رویاهای بی نقص من، چقدر دوست داشتنی اند. 

من زنی بودم نیلی رنگ با زمزمه ی شعری عاشقانه

  • پری سا
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۳
  • ۰ نظر

من هیچ وقت برای این روزها نبودم، برای این شهر برای این زمان و برای این فکر ها، من زنی بودم در روزهایی خیلی دورتر از حال که صبح ها خانه ی تماما چوبی اش را برای دیدن طلوع ترک میکرد و عصر ها موهایش را تسلیم باد... من زنی بودم در چشم های براق مردی وقت ِ رقص. شبیه خواندن آوازی که کولی های زمان کودکی ام زمزمه میکردند، من هیچ وقت برای این تاریخ برای این لحظه نبودم، من زن ِ بیست و اندی ساله بودم در نقطه ای خیلی دورتر از اینجا، خالی از فکر های زمان ِ حال و پر از اندیشه هایی که گوش این تاریخ نمیشنود، زنی که یک روز چمدان ِ توسی کوچکش را پر کرد از لباس های زیبا و گذشته اش را بوسید و به مقصدی نامعلوم رفت.

از گذشته ها عبور کرده ام؛ حالا خودم مانده ام و رویاها و دست هایی که بوی سیب میدهند

  • پری سا
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۲
  • ۰ نظر

از آن قطار فقط صدای چمدان ِ شکسته ماند و حرف های دخترانه و ریز ریز خندیدن ها، یادم می آید پله ی دوم را ندیدم، صدای افتادنم توی ایستگاهِ سه و سی دقیقه صبح پیچید و دردی که چشم هایم را سیاهی داد، یادم نمی رود چشم های زن ِ سیاه پوشی که نگاهش هیچ زنانگی نداشت.

دلم میخواهد...

  • پری سا
  • شنبه ۴ مرداد ۹۳
  • ۱۱:۴۷
  • ۰ نظر

دلم میخواهد جایی بودم که آسمان ِ روزش آبی تر از اینجا بود و آسمان شب هایش سیاه تر و بی نور تر؛ جایی که شب ها چشم بدوزی به ستاره های بیشمار تا خوابت ببرد و روزها چشم هایت رنگ بگیرد از سبزی و زردی و نارنجی ِ زمین. جایی که شب های سیاهش را نور ماه روشن کند و روزهای روشنی که خورشیدش گرم بتابد. دلم میخواهد جایی بودم دور از اینجا، خیلی خیلی دور از اینجا...

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"