۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

حتمن سنجاب بودم!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۲
  • ۱۳:۱۴
  • ۰ نظر

از بلندی بدم میاد. قبل تر ها بدم نمی امد. حتا یک بار روی برف های نرم کوه سور خوردم بدون آن که یک لحظه از پرت شدن به دره بترسم و یا تا کمر از پشت بام خانه ی عزیزم اینا(!) آویزان میشدم و نمیترسیدم. قبل تر ها از کوکو سیب زمینی و موی کوتاه و فیزیک و آن چند نفر هم بدم نمی آمد. نمیدانم چی شد که حالا از همه شان بدم میآید، بلندی هم کنار آنها. ترسم از فاصله ام با زمین نیست. ترسم از پرت شدن است یا شاید درست ترش پرت کردن خودم باشد.

داشتم گردو میشکستم. میتوانستم همه ی گردوها را درسته از پوست در بیآورم. مثل همیشه برای خودم داستان ساختم. "با فرض بر این که به تناسخ اعتقاد داشته باشم، حتمن در زندگی قبلی ام در سال های خیلی خیلی دور یک سنجاب بوده ام. یک سنجابِ قهوه ای که دوست های معمولی زیادی دارد. خب آن وقت ها امکانات نبوده پس همه ی سنجاب ها معمولی بوده اند. یک روز که روی یکی از آن درخت ها که در زمان های قدیم خیلی بلند و تنومند بوده اند این ور آن ور میپریدم و با دندان هایم گردوهای درسته در میآوردم و توی لپ هایم میچپاندم پایم به شاخه ی دراز درخت کناری گیر میکند و کم مانده بوده که بیوفتم یکی از همان سنجاب های معمولی از دمم میگیرتم. من که از هری ریخته شدن دلم و آن حس عجیب خوشم آمده بوده یکی از روزهای آفتابی هوس میکنم دوباره تجربه اش کنم و این بار تا تهش بروم. خب من حتمن سنجابِ دیوانه و شاید شجاعی بوده ام که از ارتفاع خیلی زیادی خودم را پرت میکنم پایین و بعد از ارضای آن حس عجیب، میمیرم!" 

Im happy as all oceans

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۷ آذر ۹۲
  • ۱۳:۱۷
  • ۰ نظر

توی یک روز پر از اضطراب غریبه ای باشد که بتواند به اندازه اقیانوس ها و ماهی هایش خوشحالت کند:)

لاغر میشویم. بعللله!

  • پری سا
  • شنبه ۲۳ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۰
  • ۰ نظر

صبح که رفته بودم روی ترازو دیده بودم دوکیلو و خورده ای از وزنم کم شده. با چشم های خواب آلود و موهای آشفته رقص آفریقایی کرده بودم و پیش خودم فکر کرده بودم حالا که قرار است اخمالو شرط را ببازد چه اسمی برایش مناسب تر می شود. زهرا گفته بود اسمش را بگذارم "چنبه". قبول کردم.

هیولا

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

من و هیولا*دلمان یک مهمانی درست حسابی میخواهد. از آن مهمانی هایی که یک میز میگذارند وسط و رویش را پر از آلوچه و پفک و چیپس های تند میکنند. مهمانی باید شلوغ باشد. به دیوارها کاغذ های رنگی چسبانده باشند و موزیک شادی با صدای بلند گوش هایمان را درد بیاورد. من موهایم را خرگوشی ببندم و دامن کوتاه چهارخانه ام را بپوشم، هیولا هم موهای شکمش را برس کند و پفی ترین پاپیون دنیا را بزند. 

 

*مثلن یک هیولای سبز و شاید کمی هم ترسناک، وجود داشته باشدکه توی اتاقت رژه برود و هی اصرار کند دوستش داشته باشی. چقدر خوب میشود.

هنر ِ گفتن...

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۱
  • ۰ نظر

کینه دل را سیاه می کند. شعر بخوان، قصه بساز. دلت نرم می شود از هنر ِ گفتن.

 

|آب اَنبار_ هوشنگ مرادی کرمانی|

 

هوشنگ مرادی کرمانی را تا بینهایت عاشقم. نوشته هایش، صدایش، صورتش، رفتارش. این مرد بوی پرتقال و بهشت میدهد. 

یا مثلن روز ِ قهر با تکنولوژی

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۰ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۵
  • ۰ نظر

یک روز باید باشد به اسم روز "غارنشینی" که قوانین خاصی برای خودش داشته باشد، استفاده از موبایل و اینترنت و انواع کامپیوتر ها ممنوع باشد. مثلن همه مان هم پایبند این قانون ها باشیم و موبایل ها و کامپیوترها و مودم هایمان را خاموش کنیم و شبیه انسان های سالم و عاقل به زندگیمان برسیم.

گاهی غریبه ها می توانند با حرف هایشان برایت دو تا بال بسازند

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۶
  • ۰ نظر

but i can not live anywhere else. very difficulty to be +

(:there is nothing you cannot do -

دانشجوی شب امتحانی!

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۸ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۷
  • ۰ نظر

بعد از مشورت های طولانی با عمه وسطی به این نتیجه رسیدیم که من نباید انقدر حرص دانشگاه را بزنم و اگر شش واحدی که روی مخم رژه می رود را حذف کنم، علاوه بر این که اعصابم کمی آرام می شود، به هیچ جای دنیا هم بر نخواهد خورد و کسی زیر گلویم چاقو نگذاشته که حتمن باید این ترم بیست واحد کامل پاس کنم و من خیلی جنگلی هستم که فکر میکنم این کتاب های بیریخت را میشود شب امتحان خواند و نمره ی بیست هم گرفت!

موهایت را دم اسبی ببند و با صدای بلند بخند

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۸
  • ۰ نظر

خودم  را مینشانم روبه رویم و نگاهش میکنم. موهای فرق شده اش را پشت گوش هایش میبرد و با چشم های براق به آخرین روزهای پاییز و برگ های خشک خیابان نگاه میکند. احساس میکند دلش برای این روزها تنگ خواهد شد. برای پاییزی که شبیه هیچ پاییز دیگری نیست.

اولین حقوق:)

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۸
  • ۰ نظر

با اولین حقوقم فقط میتوانم خودم را به یک میلک شیک شکلاتی دعوت کنم نه بیشتر! اما به اندازه ی یک بچه خرس قطبی که بعد از چند روز تلاش توانسته از زیر یخ ها ماهی شکار کند، خوشحالم!

برای چهل و شش سالگی بابا

  • پری سا
  • جمعه ۱۵ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۹
  • ۰ نظر

روی شیشه ی باران خورده ی ماشینش نوشتم "تولدت مبارک با یک قلب گنده"، نگاهم کرد و خندید.

 

دختر ها ذاتا بابایی اند . حالا اگر این وسط کسی باشدکه بگوید نه خانوم ما خیلی هم مامانی ایم در جوابش باید بگویم آدم ها دو دسته اند یا دخترند و بابایی یا پسرند و مامانی. از این دوحالت هم بیرون نیست. من هم یکی از آن بابایی های لوس و ننرم که گاهی حرص مامان را در می آورم، موقع غذا خوردن برای بابا از قسمت خوشمزه ترش می ریزم، وقتی از کار برمی گردد شبیه کوآلا بهش میچسبم و ادا اطوار در می آورم و شونصد بار قربان صدقه ی قدو بالای بلندش می روم. فقط به بابا اجازه ی شانه کردن موهایم را می دهم و قرار های دونفره و فلسفه بافی هایمان را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم. حالا هم تولدش است. تولد چهل و شش سالگی. موهایش سفید شده. دیگر از آن سبیل های مدل زورویی اش خبری نیست. قدش نسبت به قبل کمی کوتاه شده و شکمش کمی بزرگ، اما هنوز خوش تیپ است. هنوز مهربان است. هنوز هم وقتی شبیه بادام ِتلخ می شوم نازم را می کشد. اصن یک چیز را می دانید، بابا ها ماهرترینند در ناز کشیدن. همین که می آیند موهایت را ناز می کنند و می گویند "دخمل خوشگل من". همین که بغلت می کنند، همه ی غم های دنیا می روند و تو می مانی و مهربانی که تمامی ندارد.

خدایا این وصل را هجران مکن

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ آذر ۹۲
  • ۱۲:۴۶
  • ۰ نظر

حرف زدن هایمان تمامی ندارد. می نشینیم روی نیمکت "خواهران" و انقدر بلند و پشت سر هم میخندیم و حرف می زنیم تا گونه درد و گلو درد و فک درد بگیریم. میدانی، حرف زدن خیلی خوب است. حرف زدن از یک جا نشستن و به افق خیره شدن خیلی بهتر است. وقتی حرف می زنی، وقتی با دوستانت با صدای بلند میخندی، یعنی بنده ی "حال" شده ای. یعنی "حال"ت را به گذشته یا فردایت نمیفروشی. یعنی خوش میگذرانی و میتوانی بفهمی زندگی می تواند آسان تر از آن چیزی باشد که فکرش را میکنی.

+نمره ی امتحانم خوب میشود. پنج و نیم از شش!

بهشتِ دستانِ زمستان

  • پری سا
  • شنبه ۹ آذر ۹۲
  • ۱۲:۵۳
  • ۰ نظر

باید یک روز برفی خودم را با پالتوی توسی و شال آبی بنشانم روی صندلی ِکنار پنجره بزرگ ِ یکی از کافه های شهر، به گرم ترین و شیرین ترین نوشیدنی مهمانش کنم و بگویم گوش کن، دونه های برف می گن همه چیز درست میشه.

اسکی باز!

  • پری سا
  • شنبه ۹ آذر ۹۲
  • ۱۲:۴۹
  • ۰ نظر

نمیدانم خانم بود یا آقا، از این لباس اسکی ها ی سفید پوشیده بود، روی سرش هم کلاه و عینک گذاشته بود، نه قیافه اش دیده بود و نه برجستگی های بدنش! ایستاده بود یک گوشه و دستها و سرش را به چپ و راست حرکت می داد. مسابقه بود. یکی یکی میرفتند و از یک جای شیب داری سر میخوردند و از بین پرچم ها رد می شدند و به خط پایان می رسیدند. هنوز نوبتش نشده بود. فقط ایستاده بود و توی فکرش مسیر مسابقه را طی میکرد. غرق افکارش بود. حرکات دستها و سرش مضحک بود. یعنی برای منی که تا به حال مسابقات اسکی ندیده بودم مضحک بود. مثل آدمی که هندزفری توی گوشش گذاشته و با کسی حرف میزند. کوچک بودم فکر می کردم مردم دیوانه شده اند!... بعدش را ندیدم، احتمالن مسابقه داده بود و برنده هم شده بود، یعنی باید برنده بشود. کسی که خودش و حواسش را متمرکز یک چیز کند حتمن برنده می شود، حتمن به خواسته اش می رسد.

من این  مدلی نیستم. نمی توانم فکرم را برای یک چیز خاص جمع کنم. نمی توانم فقط به یک چیز فکر کنم و برایش تلاش کنم. از این آدم هایی هستم که همه چیز را با هم می خواهند داشته باشند. زیاد هم بد نیست. فقط گاهی باعث می شود از آدم هایی شبیه به همین اسکی باز ِ، عقب بیوفتم و غم شبیه موجود هپلی ِ چندشناکی بچسبت به موهایم و ولم نکند.

زیر ِ آسمانِ شلوغ

  • پری سا
  • جمعه ۸ آذر ۹۲
  • ۱۲:۵۵
  • ۰ نظر

هشتا نقطه ی نورانی روی صفحه ی تاریک و سیاه لپ تاپم، تصویر شبِ بارانی چند روز پیش را نشان میدهد. نور ها ی زرد و نارنجی ای که توی عمق ِ تاریکی و بوی خیسی خیابان، حس ِ تا ابد خوشحال بودن را زیر پوستت یا جایی میان دستانت تزریق میکند و تو میتوانی همه ی دلتنگی های بیست سالگی ات را فراموش کنی و درست موقعی که whitney houston زمزمه میکند I'll think of you every step of the way چشم هایت راببندی و لبخندی به پهنای اقیانوس بزنی.

مکالمه

  • پری سا
  • سه شنبه ۵ آذر ۹۲
  • ۱۳:۰۱
  • ۰ نظر

ــ من حوصله هیچ چیزی رو ندارم، دلم می خواد فقط زل بزنم، حرف نزنم، فکر نکنم، احساس نکنم، فقط نگاه کنم و ببینم کی قرعه به من میافته

+منم همین طور، برو زل بزن به سقف 

ــ چقدر بده که سقف دیدنی تر از چشم های آدم ها باشه

+و سکوت شنیدنی تر از حرفاشون

سبز و چاق و خوشحال

  • پری سا
  • يكشنبه ۳ آذر ۹۲
  • ۱۳:۰۳
  • ۰ نظر

شب ها، یواشکی اتاق را نگاه می کند و از کمد لباس هایم بیرون می آید. با دست راستش موهای سبز شکمش را میخاراند و به زبان هیولا ها حرف میزند، بعد یادش می آید من زبان اجدادی اش را بلد نیستم و با صدای بلند میخندد. "سبز و چاق و خوشحال" صدایش میزنم. اسم های طولانی را دوست دارد. یک شب داشتم با بالشم دردودل می کردم که پیدایش شد. در کمد را باز کرد و جوراب بدبویم را توی صورتم پرت کرد و گفت "بستنی شوکولاتی داری؟" 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"