۶ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۲
  • ۱۳:۳۵
  • ۰ نظر

روز ِ پر از بغض و دلخوری، با گرفتن کافی میکس و بادام هندی از دست استاد سپید موی چشم رنگی، تبدیل به روز ِ پر از خندیدن های صدا دار با طعم عکس دست جمعی شد! همین دلخوشی های کوچک، همین فدات شم، قربانت شم های از روی عادت هم میتواند ناراحتی و اشک پشت پلک هایت را تبدیل به گونه درد ناشی از لبخندهای عمیق کند. حتا اگر هفته ای سه مرتبه تلاش کنی به قول آقای خواننده بیخیال دنیا و قانون باشی. بیخیال که نمی توانم بشوم. اما حداقل میتوانم پیش خودم فکر کنم هنوز هم امیدی هست. چون (با اوی ِ کشیده بخوانید) فهمیده ام قانون عمل و عکس عمل در مورد من، دست کم، صدق نمیکند!

?Does it need more explanation

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۳ آبان ۹۲
  • ۱۴:۰۰
  • ۰ نظر

می دانی، وقتی خودت را غرق کنی، غرق چیزی که شاید حتا خوب و درست و عالی باشد، یک روز میرسد که افراطی میشوی، دیگر گوش ت صدای دیگران را نمی شنود، غرورت اجازه ی خوب بودن بهت نمی دهد، خودت می شوی و خودت، یک من ِ بزرگ که تو را می برد به همان جایی که ازش یک روزی فرار میکردی. می شوی همان آدمی که نمیخواستی، همانی که برای تبدیل نشدن بهش این همه خوب شده بودی.

باران که ببارد همه چیز خوب خواهد شد

  • پری سا
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۲
  • ۱۴:۱۱
  • ۰ نظر

باران که ببارد همه چیز خوب خواهد شد حتا اگر دو روز بعدش امتحان کنترل داشته باشی و بلد نباشی TLحساب کنی و یا نمودار گانت برای مثال A بکشی، دلت هم نخواهد از کسی بپرسی و یقین پیدا کنی معدلت از اینی که هست کمتر خواهد شد با این حال اسکاتی با صدای بلند برایت بخواند و تو لبخندی به پهنی اقیانوس بزنی.

بوی لجن

  • پری سا
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۲
  • ۱۴:۰۸
  • ۰ نظر

نگاهش بوی لجن میداد. بوی تعفن. چشم هایش پر از جنازه بود. نعش مردانگی، جسد تکه تکه شده ی زنی با شال سبز که پشت به من نشسته بود و احتمالن به آن چشم های کثیف نگاه میکرد. نگاه معشوقه به عاشق که نه، اسمش را می شود نگاه زنی معطر به مردی متعفن گذاشت. یادم نمیرود آن همه هرزگی که از نگاهش رویم خالی شد. 

آدما

  • پری سا
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۲
  • ۱۴:۰۴
  • ۰ نظر

دو دسته از آدم ها را نمیتوانم تحمل کنم، آنهایی که بدون فکر و رک حرف میزنند و آنهایی که احساس میکنند خیلی خوب و کار درست اند!

شمارش معکوس

  • پری سا
  • جمعه ۳ آبان ۹۲
  • ۱۳:۰۱
  • ۰ نظر

ته دلم قیلی ویلی میرود. این روزها احساس میکنم باید کار خاصی انجام بدهم. یا مثلن کاری را که شروع کرده ام تمام کنم، یا کار جدیدی را شروع کنم یا... چه میدونم! انگار که زمان بخواهد تمام شود. انگار که شمارش معکوس گذاشته باشند و ده ثانیه آخر نزدیک باشد. چه ترسناک شد:دی

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب