۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

بی تفاوتی وصف ناشدنی!

  • پری سا
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۱۶
  • ۰ نظر

احساس بدی داشتم. از کنار کابینت سینی برداشتم و هندوانه را رویش گذاشتم. کشوها را برای پیدا کرن چاقو زیر و رو کردم. دست آخر یک چاقوی دسته مشکی بزرگ پیدا کردم. رویش کثیف بود. اول خواستم با ناخنم کثیفی اش را پاک کنم اما بعد چندشم شد و رفتم سراغ سینک ظرف شوی. بوی صابون تو ذوقم زد. چشم گردوندم صابون را پیدا کنم. انگار که کسی تازه ازش استفاده کرده باشد بوی تند و تیزی داشت اما وقتی دیدمش خیس نبود. هندوانه خیلی رسیده بود برای همین وقتی میخواستم ببرمش هر تکه اش از وسط ترک میخورد. از بالای یخچال یک طرف گود برداشتم. از قبل میدانستم آن ها ظرف های کریستال را بالای یخچال میگذارند. کابینت ها را یکی یکی برای پیدا کردن پیش دستی گشتم. جای چنگال ها را وقتی دنبال چاقو میگشتم پیدا کرده بودم. مدل هرکدام از چنگال ها با دیگری فرق داشت. بدون وسواس چهارتا برداشتم و رفتم سمت پذیرایی. همه خواب بودند. برگشتم آشپزخانه و از کشویی که چاقو را دیده بودم سلفون برداشتم و بعد از برداشتن چند تکه هندوانه، روی ظرفش را سلفون کشیدم و گذاشتمش یخچال. بشقاب هندوانه ام را برداشتم و جلوی تلویزیون نشستم. شماره ی مامان را گرفتم ولی وقتی زنگ خورد فهمیدم موبایلش را روی میز جا گذاشته. احساس بدم جایش را به یک دلتنگی ابدی داده بود. انگار که قرار باشد تا آخر عمر آنجا بمانم و آشپزخانه را برای پیدا کردن چیز ها زیر و رو کنم و مدام از کثیفی ظرف ها عقم بگیرد. خودم را زندانی میدیم و امیدوار بودم زودتر مامان پیدایش شود. همنام را تمام کرده بودم و حسم همان حسی بود که بعد از خواندن همه ی کتاب ها بهم دست میدهد. حس بالا آوردن! شیرینی بیش از اندازه هندوانه تشنه ام کرده بود. اما دلم نمیخواست دوباره برای پیدا کردن لیوان به آن آشپزخانه برگردم به خصوص این که مجبور بودم قبل از لب زدن بهش سفت و سخت بشورمش. صدای تلویزیون را زیاد کرده بودم تا بقیه بیدار شوند! مجری در مورد ایران باستان جوری حرف میزد که انگار ازیک کشور غریبه صحبت میکند!

بیست سالگی را ببوس

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۱۷
  • ۰ نظر

بعد یک روز هست که چشمت را باز میکنی و میبینی دهه ی سوم زندگی ات شروع شده  است. یک روز هست که می آیند بیدارت میکنند و تو چشم هایت را میمالی و میفهمی از خواب شیرین نوزده سالگی ات باید جدا شوی. یک روز که دیگر دهگان زندگی ات "یک" نیست .

 من بیست ساله شده ام و همه چیز مثل قبل است. نه که چیزی در درونم منفجر شده باشد، نه بلکه حتا باران هم نبارید تا آسمان، فرش زمین شود یا ماه بزرگ و درخشانتر ازقبل باشد. تنها شمع های روی کیک بیشتر شده است. زیاد هم بد نیست. مثلن میتوانم شبیه آدم بزرگ ها فکر کنم ویا حتا رفتار کنم و به اولین خواستگار دوران بیست سالگیم جواب مثبت بدهم!... من بیست ساله شده ام بدون آن که ازم بپرسند میخواهم یا نه! و این عادلانه نیست.

یک روز هم هست که احساس میکنی چیز هایی در حال تغییرند. انگار دنیا با تو بزرگ می شود و یا حتا با تو پیر هم می شود. آدم هایی که قبل تر ها دوستشان میداشتی پیدایشان نیست و در عوض نا آشناهایی  پیدا می شوند که به قول فلانی <<همیشه "شناس ها" ارزش شناس بودن را ندارند گاهی باید با ناشناس ها دمخور شد. شاید نشانی گمشده ای باشند>>

خوشحالم. خوشحال تر از پروانه ی زرد کنار درخت کاج. خوشحال تر از ماهی های اقیانوس. میخندم. بلند تر از گنجشکهای خیابان شمالی، بلند تر از دخترک های مهدکودک، و میخوانم همراه پرندگان مهاجر "بیست سالگی را باید بوسید. بیست سالگی را کنار گلدان حسن یوسف مادر بزرگ باید گذراند".

ماهی...

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۱۸
  • ۰ نظر

ماهی قرمز کوچک من پرواز میکند

تا اون دورها

همان موقع که مرغابی ها سرشان را

در آب فرو می کردند

ماهی قرمز کوچک من هفت آسمان را رفته بود

خدا جان

  • پری سا
  • يكشنبه ۳ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

نه این که گله کنم "آی نمی بینیم و نمی شنویم و فلان..." نه، بعضی وقت ها احساس میکنم از این بهتر نمی شود. نه این که بدی هایش را گذرانده باشم. نه، فقط دلم روشن است.  روشن تر از چشم های تو. دل تو هم روشنه؟!  روشن تر از... نه نه نمی شود. اگر گله نکنم نمی شود. شبیه بچه های لجوج دلم میخواهد پاهایم را به زمین بکوبم و تو را صدا کنم. از بچگی یادمان دادند اگر از تو بخواهیم، میشود. می شود؟ می شود فقط کمی... می شود فقط کمی صبر؟ می شود فقط کمی امید؟ کمی تو؟

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"