ده دقیقه از فیلم رفته بود. دیر رسیدم. آقای بازیگر در حال حرف زدن با خانم بازیگر بود. کلماتشان را نمی فهمیدم. سالن تاریک بود و جلوی پایم سخت دیده می شد. یک صندلی وسط سالن پیدا کردم و نشستم. سالن خالی بود. یعنی حدس زدم که خالی باشد. از سینما بدم می آید. فیلم دیدن هم زیاد خوشایندم نیست. حدیث گفته بود برویم "گذشته" را ببینیم. قبول کرده بودم. چهار نفر بودیم. فلانی و فلانی هم بودند. گمانم وسط فیلم بود که خسته شدند. من خسته نشده بودم. زل زده بودم به آقای بازیگر و سعی میکردم همزاد پنداری نکنم. تمام تلاشم را میکردم ارتباطی بین دنیای خودم و دنیای گذشته پیدا نکنم. یک بار حدیث گفت برویم. فلانی روزه بود و تشنگی اذیتش میکرد. گوش نکرده بودم. خانم بازیگر داد میزد، جیغ می کشید، فحش می داد. کیف موبایلم را گرفته بودم دستم و با آهنربایش بازی میکردم. آقای بازیگر دست خانم بازیگر را گرفته بود. فیلم تمام شد. درست حدس زده بودم. سالن خالی بود!