۲ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

لباس پاره ی بیچاره!

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۴ تیر ۹۲
  • ۱۳:۳۱
  • ۰ نظر

"این سرخپوستیه خیلی خوشگله ها" مامان این را می گوید و دامن سفید رنگم را توی دست هایش تاب میدهد. نگاهش می کنم، حتا یکبار هم نپوشیدمش. می گویم "لباس مناسبشو ندارم". مامان سمت کمد لباس هایم میرود و دامن دیگری را بر میدارد. "اینی که خودم دوختم چی؟ اندازته هنوز؟". چند سال پیش وقتی خیاطی میکرد اولین دامن زندگی ام را برایم دوخت. خیلی خوشگل شد، هم پارچه اش را دوست داشتم هم مدل دخترانه اش را. "برام بزرگه". مامان میخنده. خنده هم دارد. وقتی دامن چهارده سالگی برایت بزرگ باشد خب خنده هم دارد. این بار دامن قرمز و چین داری را بر میدارد. "این خوبه ها. اون لباس قرمزه هم بهش میاد". این را که میگوید یاد بلایی که سر آن لباس آوردم می افتم. حس بچه ی شر و شیطانی را پیدا می کنم که لباس هایش را کثیف کرده و منتظر اخم مادر است! بحث را عوض میکنم. "اصن دامن نمی پوشم. مگه شلوار چشه؟". مامان دست هایش را با بی حوصلگی تکان می دهد و دنبال لباس قرمز بی چاره ای می گردد که یک روز از روی ناراحتی پاره اش کردم. بعله! من لباس بی چاره را پاره کردم فقط برای خاطر ناراحتی! بعد هم جنازه ی تکه تکه شده اش را چپاندم ته لباس هایم. همین طور توی تصوراتم مامان را تجسم میکردم که جنازه ی لباس قرمز را پیدا میکند و به بی سلیقه بودن من ماه ها اعتراف!  "آها پیداش کردم. چطوره ؟" سرم را آرام بلند میکنم. لباس آبی را در دستانش تکان میدهد و پیروزمندانه لبخند می زند. چند بار با شدت سرم را تکان میدهم و میگویم "همین. همین فوق العادس". مامان هم با من موافق است. لباس ِ آبی می شود ناجی من و همه چیز با خوبی و خوشی تمام می شود.

خمیازه

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۹ تیر ۹۲
  • ۱۳:۳۲
  • ۰ نظر

صبح وقتی مامان را با یک ظرف پر از ماست و پنیر محلی دیدم خمیازه کشیدم. وقتی برای دیدن نمره ی صنعتی کامپیوتر بزرگه را روشن کردم هم خمیازه کشیدم. وقتی سوار ون شدم ، موقع خوردن ناهار، خریدن همشهری داستان، فکر کردن به آینده، حتا روی صندلی های داغ اتوبوس هم خمیازه کشیدم. موقع برگشتن به خونه، چرا راه دور بریم، همین الان هم خمیازه کشیدم!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب