۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو / من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو*

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ نظر

بین وسایل های قدیمی یک شیشه عطر پیدا کردم که توش پر بود از بوی ِ خوبِ مورد علاقه ام. نمیدانم برای چند سال پیش است، نمیدانم اسم این بوی ِ خوب ِ موردعلاقه ام چیست؛ فقط میدانم دلیلی شد برای خوشحال بودنم. خیلی وقت بود بوی ِ مورد علاقه ام را گم کرده بودم و خدا میداند چقدر پیدا کردن میتواند خوب باشد.

*متن آهنگی از سارا نائینی

مامان:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

مامان گفت برایم دعا میکند، برای رویا های صورتی که باید ِ باید ِ باید واقعی شوند. مگر میشود مامان دعا کند و نشود؟ دعا کند و نتوانم؟ 

آسمان...

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

آسمان ِ غروبِ بیست و یکم بهمن ِ من پر بود از آبی ها، نیلی ها، سبزها و ابر هایی که سرخ ِ سرخ ِ سرخ بودند، انگار خدا انگشتش را مهربانانه کشیده باشد روی آسمان و لبخندهای خوب زده باشد. انگار آسمان با نوازش های دم ِ غروب ِ خدا سرخ از خجالت شده باشد.

کاش دنیا...

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۳
  • ۰ نظر

کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییدن اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟

|سووشون_ سیمین دانشور|

 

سووشون را بخوانید. بخوانید و اشک نریزید، بخوانید و دلتان نسوزد، از ته دل آه نکشید برای روزهای عجیب و غریبی که برای "ایرانمان" میگذشت/ میگذرد/ خواهد گذشت. سرتان درد نگیرد از نفهمی ها، بی مسئولیتی ها و بی سوادی ها، سووشون را فقط بخوانید. بدون ذره ای احساس ِ دلتنگی برای آدم هایی مانند "یوسف"،که باید باشند و نیستند! 

تصمیم پری!

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۶
  • ۰ نظر

تصمیم هایِ من نه خیلی سختند نه حتا غیر قابل اجرا، فقط پریسایی میخواهند که کمی بیشتر دلش گرم باشد، نگاهی به عقب نیندازد، بهانه نگیرد، خسته نشود... پریسایی که دلش قرص باشد.

ده سالگی

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ بهمن ۹۲
  • ۱۴:۵۵
  • ۰ نظر

تمام ِ هشت ِ صبح هایم با یک جور دل تنگی ِ شیرین میگذشت. خودم را یادم می آید با موهای کوتاهی که به زور تا شانه ام میرسید و سوسن(!) به بغل پنجره ی بزرگ اتاق خواب را باز کرده ام و محو تماشای کوه ها شده ام. کوه برایم معنای خاصی داشت. رها شدن، رسیدن، لمس کردن و تجربه کردن. نور خورشید ِ هشت صبح و برق ِ نقره ای ِ برف های ترو تازه و گه گاهی باد خنک و دلپذیره ِ زمستان، همه و همه ی این ها من را خوشحال تر از هر موقع میکرد. حس ِ زنده بودن. اگر کمی خم میشدم میتوانستم سمت ِ راستم قامتِ دماوند را هم ببینم و خوشحالیم چندبرابر شود. از آن موقع خیلی گذشته و من هنوز وقت هایی که حس ِ "شبیه روزمرگی ها شدن" دارم، میروم سراغ ِ پنجره ی بزرگ اتاق خواب... تمام میشود. همه ی همه اش تبدیل میشود به نفس ِ تازه ی  آخر شب ها ی تاریک ِ تاریک و چقدر در این شب های ساکت و خنک اعجاز است، شبیه ِ رها کردن موهایم در سرعت ِ جاده های دوست داشتنی ِ آستارا. شبیه ِ خنده های شهرزاد، ناز کشیدن های بابا یا دلسوزی های مامان.

کشوی شکمو!

  • پری سا
  • جمعه ۴ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۸
  • ۰ نظر

کشوی "قرتی بازی" هایم به سرش زده. یک بار گل سر هایم را میخورد و یک بار برس سفیدی با تصویری از دختر موبلندو پسر چشم سیاهی که به هم تکیه داده اند را. گاهی هم موقع بیرون رفتنم لج بازی اش میگیرد مداد مشکی چشم هایم را قایم میکند؛ همین بلا را سر ریمل و گوشواره های پیچ پیچی که خاله برایم خریده بود هم آورد. این بار دنبال سر آن دستگاه کوچیکه میگشتم که پشت گردن بابا را تمیز کنم، نبود. هر چی سعی کردم پیدایش نشد. حتمن آن را هم خورده. من شلخته نیستم، فقط کشوی "قرتی بازی" هایم کمی شکمو و لج باز است. دلش میخواهد همه چیز را قورت دهد و به تلاش های بیهوده ی من لبخند های مشکوک بزند!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب