۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

بابا:)

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ دی ۹۲
  • ۱۹:۲۳
  • ۰ نظر

+من از این میترسم

=تا وقتی بابات هست از هیچی نترس

 

درخت می گوید، آسمان سبز است 

سینه سرخ می گوید، آسمان سرخ است 

آفتابگردان می گوید، آسمان زرد است 

پروانه می گوید، آسمان هیچ کدام از اینها نیست 

بلکه رنگارنگ است 

اما چشمهای تو به من می گوید

آسمان آبی است 

و

گاهی خاکستری

و

گاهی رنگ افق به خود می گیرد

و

گاهی رنگ همه ی چیز های خوب دنیا

تو بگو، حرف کدامتان را باور کنم؟*

 

*این شعر شل سیلوراستاین برای بابا جانم

مای دییر گرندپا!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۹۲
  • ۱۹:۲۹
  • ۰ نظر

...

افضل

مهدی قلی

ذلفعلی

فیض الله

علی

و دیگر هیچ...

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل/ در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود*

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۲ دی ۹۲
  • ۱۹:۱۰
  • ۰ نظر

هوا ابری ست. این را از ودر گوشیم فهمیدم. بیرون باید خیلی سرد باشد، زیر ابرهایی که با بیحوصلگی نقاشی شده منفی یک درجه را نشان میدهد. جایی که من نشستم هم سرد است. انگشت های پاهایم یخ ِ یخ شده. یک هفته است نه بیرون رفتم نه رنگ آسمان را دیدم. صبح هاکه به زور خودم را از پتوی گرم و نرمم جدا میکنم مینشینم روی کاناپه و بساط علم آموزیم را هم پهن میکنم روبه رویم. تمام تلاشم را میکنم که درس بخوانم. تلاش هایم نه سر دارند نه ته. قبل ترها اینجوری نبود. اصلن انگار قبلتر ها اوضاع کمی بهتر بود. همه چیز سر جایش بود. آدم ها کمتر هیولا بودند و اتفاق ها کمتر گریه آور. قبل تر ها نمی دانستم از اتفاق ها نمی شود گذشت، نمیشود شانه هایم را بندازم بالا و بگویم به درک. نمیشود حرف های خوب خوب بزنم و احساس کنم در آینده فیلسوف معروفی می شوم، نمی شود با چشم های باز نگاه کنم و زندگی شیرین باشد. نمی دانستم چشم هایت که بسته باشد از زندگی بیشتر و بهتر لذت میبری. همین که کور سوی نور به چشم هایت بخورد خیلی چیزها خواب و خوراکت را میگیرند. 

*حافظ

باران

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۶ دی ۹۲
  • ۱۹:۰۳
  • ۰ نظر

"صدای شر شر باران، رعدوبرق، عوعو ی سگ و قارقار کلاغ، حس ایستادن لبه ی بالکن ِ یک خانه ی قدیمی ِ روستایی و بادی که موهایت را آشفته میکند"

همه ی این حس ها از طریق دوتا سیم و یک کلیک آمده بود. آمده بود و حالم را خوب کرده بود. آمده بود و استرس امتحان روز بعد را کم کرده بود. آمده بود و نگرانی هایم را میان صدای دلچسب قطره های باران گم کرده بود.

کوچه باغی که...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۹
  • ۰ نظر

تمام مسیر برگشت را به مسیر رفت فکر میکردم. تمام راه را انگار کسی دیگه بودم. پریسا نبود که راه میرفت. پریسا نبود که دنبال کوچه ی بیست و نهم میگشت، پریسا نبود که زیر لب" نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است" میخواند، انگار روی دوش کسی سواری میگرفتم؛ به مسیر رفت زیاد فکر کردم درست مثل سه ساعت قبل که روی صندلی سفت اتوبوس نشسته بودم و به مسیر برگشت فکر میکردم. سردم بود و خوشحال بودم که میتوانم جایی بنشینم که خورشید گرمایش را پخش کند روی بدنم. پرده را عقب زدم به آنجایی نگاه کردم که نه سپیداری داشت نه کوچه باغی و نه حتا خدایی. 

برشی از آینده؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۳ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۵
  • ۰ نظر

دختر جوانی حوله ی زردی به تن دارد و با موهای بلند و خیس روی تخت دونفره ای دراز میکشد، آواز میخواند و به ناخن هایش لاک میزند.

دختر جوانی با کیف قهوه ای از کنار داروخانه ای رد میشود، انگار که آن ها را بشناسد؛ انگار که آنجا را بشناسد. محله ای قدیمی اما زیبا با خانه ای که نمای آجری ِ دوست داشتنی دارد.

+این تصویرها چی هستن توی ذهن من؟! برشی از آینده؟

قصه را از نو شروع کن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۲ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۴
  • ۰ نظر

هر روز که میگذرد من بیشتر و بیشتر دلم برای بیست سالگیم تنگ میشود. برای همه ی روزهای عجیب و غریبی که هنوز اسمی برایشان پیدا نکردم و با سرعت باور نکردنی در حال عبورند. حتا فرصت نکرده ام کمی بیشتر کتاب بخوانم، کمی بیشتر خودم را دوست داشته باشم کمی بیشتر به آینده فکر کنم. میدانی فکر کردن به آینده خیلی بهتر از فکر کردن به گذشته است. میتوانی از حبابت بیرون بیایی و طلوع خورشید را ببینی و امید مثل جوانه ای درون دلت رشد کند.

برف برف برف میباره...

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۱ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۱
  • ۰ نظر

برف می بارد

 

+یعنی همه چیز خوب خواهد شد؟ خوب تر از خوب؟

خیال

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۰ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۱
  • ۰ نظر

دختری کلاف رنگی خیال در دست میگیرد...

میبافد...

میبافد

میل دیوانه به دین عشق تو شد / جاده شک به یقین عشق تو شد*

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۰ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۸
  • ۰ نظر

دلم میخواهد یک روز برفی، مثلن از آن روزهایی که شش و نیم صبح بیدار میشدم و با چشم های پفی پشت پنجره از ته دلم دعا میکردم که همه جا سفید باشد، پنجره برایم حکم ورودیِ بهشت را داشت، زیر لب دعا میخواندم و آرام پنجره را باز میکردم و منظره ی روبه رویم کم از بهشت توصیف شده ی خدا نبود. آره ، دلم می خواهد یک  روز برفی شالگردن قرمزم را دور سرم بپیچم و روی سفیدی بکر خیابان راه بروم. راه بروم. راه بروم. همه ی خیابان های ساکت شهر را رد شوم و همین که به آن گنبد آبی فیروزه ای که اسم خدا را به زبان بیگانه رویش نوشته اند میرسم، دلم قرص شود، چشم هایم برق بزند و قدم هایم محکم تر شود و چیزی از تو در دلم صدا کند که همه چیز خوب خواهد شد، همه چیز خوب تر از خوب خواهد شد.

*افشین یداللهی

بی وقفه زیبایی

  • پری سا
  • جمعه ۶ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۷
  • ۰ نظر

مامان بزرگم را عاشقم. دست هایش بوی مهربانی میدهد و پیرهنش عطر بهشت.

نارنجی

  • پری سا
  • سه شنبه ۳ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۵
  • ۰ نظر

پاییز نارنجی ِ بیست سالگی هم تمام شد. وقتی به تمام شدن فکر میکنم دلم یک جوریش میشود. احساس میکنم چیزی شبیه به یک تکه ابر از ته دلم حرکت میکند و می آید بالا درست زیر گلو و بعد به جای بیرون آمدن از دهانم میرود سمت چشم هایم و همه جا را تار میکند. دکتر ها دروغ میگویند از ضعیفی چشم هایم است. خودم میدانم همه اش به خاطر آن تکه ابر است. زهرا استاتوس گذاشته که ماشین ابزار خر است. زهرا نمیداند  تمام شدن چقدر میتواند خر تر از ماشین ابزار چهارصد صفحه ای باشد و چقدر هم غیر قابل انکارتر. گرچه همیشه هم بد نیست. گاهی تمام شدنِ یک اتفاقی که فکر میکردی خوب است اما نبود، احساسی که فکر میکردی درست است اما نبود، میتواند لذت بخش تر از لیسیدن بستنی شوکولاتی ِ مغازه ی نزدیک دانشگاه باشد یا حتا هیجان انگیز تر از شیرجه زدن در عمیق ترین جای استخر.

تنها دلخوشی...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱ دی ۹۲
  • ۱۳:۱۵
  • ۰ نظر

صبح روزهای زمستانی که با بدبختی تمام از خواب بیدار میشدم و چند ثانیه چشم هایم را باز و بسته میکردم و بعد از این که میفهمیدم هنوز زندم سعی میکردم کمی لبخند خرج خودم کنم و با نیش تا بنا گوش باز درِ اتاق مامان بابا را باز میکردم و به مامان و گاهی هم به بابا لبخند کش داری میزدم و با موهای آشفته که آن وقت ها رنگش قهوه ای تر بود سمت پنجره ی آشپرخانه میرفتم و از ته ِ تهِ دلم میخواستم که برف ببارد. گاهی هم چوب جادویی خدا، خواسته ام را برآورده میکرد و من خوشبخت ترین دختر مو آشفته و چشم پفی آن روزها میشدم. با التماس های بابا صبحانه ام را میخوردم و نازک ترین لباسی که توی کمدم پیدا میشد را میپوشیدم و از خانه میزدم بیرون. برف همیشه هم خوب نبود چون مدرسه ام دور بود و راننده سرویس کچلمان موقع بارش برف ترجیح میداد کنار حاج خانومش باشد تا دخترهای جیغ جیغو:دی لباس گرم نمیپوشیدم. نمیدانم چرا. شاید چون روزهای آخر تابستان به دنیا آمدم یا چون همیشه ی خدا سرد هستم و بابا یک میلیون بار در روز با تعجب میگوید "بچه تو چرا انقد یخی، لباس بپوش". آن وقت ها پریا بود. پریا خیلی خوب بود. نمیپرسید چرا پالتو نپوشیدی. نمیپرسید چرا انقدر خری، فقط نگاهم میکرد و با کمال میل پالتوی گنده و پشمالو اش را که بوی تنش را گرفته بود روی دوشم مینداخت و دستم را میگرفت و دور حیاط میچرخاند و تمام زنگ تفریح ها را پشت سر عمه هایش غیبت میکرد، گاهی هم از پسر های مورد علاقه اش حرف میزد. من همیشه ساکت بودم. فقط به چشم های ریزش نگاه میکردم و میگفتم "اوهووم". بعضی  وقت ها برای بعضی آدم ها باید فقط سکوت کرد تا آن ها حرف بزنند از خودشان بگویند و تو هی پیش خودت از داشتنشان لذت ببری و قند توی دلت آب شود حتا اگر چندصد بار سرش داد زده باشی که ازش متنفری و هر بار یقین پیدا کرده باشی که بزرگترین دروغ گوی عالمی. میدانی، اصلن همیشه توی زندگی آدم باید یک دلخوشی باشد حتا کوچک وگرنه پرت کردن خودت از بالکن پشت پذیرایی بهتر از ادامه دادن و خرج کردن اکسیژن و یا تولیدمثل است. دلخوشی های من خیلی کوچکند. شاید هم بزرگ باشند و من خبر ندارم. هر وقت شبیه جنگلی ها میشوم و دلم میخواهد یک بمب کنترلی بسازم و پرتش کنم روی سر همه ی آدم ها یاد یک چیزی میافتم. یک معجزه. در واقع همیشه این مامان است که یادم میآورد. مامان هم خیلی خوب است. درسته که گاهی لجش را در میآورم و حرص میخورد از دستم با صدای بلند بهم میگوید که من بد اخلاق ترین موجودی هستم که در عمرش دیده اما بیشتر وقت ها توی گوشم از آن معجزه ای که شهریور با من بیست ساله شد، میگوید و من را به زندگی و ادامه دادن و حتا تولید مثل امیدوار میکند! این روزها تنها دلیل دلخوشی من برای درس خواندن و اسمس دادن و کارت فرستادن و تماشای ستاره ها و تحمل کردن دانشگاه مزخرف با آدم های مزخرف ترش، فقطِ فقط شالگردن قرمزم است. همین!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"