بعد یک موجودی هست به اسم "غم" که می آید زل می زند به آدم. نزدیک می شود و دست می اندازد به گلو راه نفس کشیدن را می گیرد. "غم" دست خودش نیست. دیوانه شده است. هر صبح فراموشش میشود که اسمش "غم"بوده. هر صبح با لبخند بیدار می شود و منتظر می نشیند. بعد یادش می افتد که باید غمگین باشد. یادش می افتد که دختری را به خاطر بیماری پدر بزرگش غم زده کرده است. آنوقت راه می افتد دنبال دخترک سایه به سایه اش می رود و غمگین ترش میکند. "غم"دست خودش نیست. دیوانه شده است.