روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۲
  • ۱۳:۳۵
  • ۰ نظر

روز ِ پر از بغض و دلخوری، با گرفتن کافی میکس و بادام هندی از دست استاد سپید موی چشم رنگی، تبدیل به روز ِ پر از خندیدن های صدا دار با طعم عکس دست جمعی شد! همین دلخوشی های کوچک، همین فدات شم، قربانت شم های از روی عادت هم میتواند ناراحتی و اشک پشت پلک هایت را تبدیل به گونه درد ناشی از لبخندهای عمیق کند. حتا اگر هفته ای سه مرتبه تلاش کنی به قول آقای خواننده بیخیال دنیا و قانون باشی. بیخیال که نمی توانم بشوم. اما حداقل میتوانم پیش خودم فکر کنم هنوز هم امیدی هست. چون (با اوی ِ کشیده بخوانید) فهمیده ام قانون عمل و عکس عمل در مورد من، دست کم، صدق نمیکند!

?Does it need more explanation

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۳ آبان ۹۲
  • ۱۴:۰۰
  • ۰ نظر

می دانی، وقتی خودت را غرق کنی، غرق چیزی که شاید حتا خوب و درست و عالی باشد، یک روز میرسد که افراطی میشوی، دیگر گوش ت صدای دیگران را نمی شنود، غرورت اجازه ی خوب بودن بهت نمی دهد، خودت می شوی و خودت، یک من ِ بزرگ که تو را می برد به همان جایی که ازش یک روزی فرار میکردی. می شوی همان آدمی که نمیخواستی، همانی که برای تبدیل نشدن بهش این همه خوب شده بودی.

باران که ببارد همه چیز خوب خواهد شد

  • پری سا
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۲
  • ۱۴:۱۱
  • ۰ نظر

باران که ببارد همه چیز خوب خواهد شد حتا اگر دو روز بعدش امتحان کنترل داشته باشی و بلد نباشی TLحساب کنی و یا نمودار گانت برای مثال A بکشی، دلت هم نخواهد از کسی بپرسی و یقین پیدا کنی معدلت از اینی که هست کمتر خواهد شد با این حال اسکاتی با صدای بلند برایت بخواند و تو لبخندی به پهنی اقیانوس بزنی.

بوی لجن

  • پری سا
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۲
  • ۱۴:۰۸
  • ۰ نظر

نگاهش بوی لجن میداد. بوی تعفن. چشم هایش پر از جنازه بود. نعش مردانگی، جسد تکه تکه شده ی زنی با شال سبز که پشت به من نشسته بود و احتمالن به آن چشم های کثیف نگاه میکرد. نگاه معشوقه به عاشق که نه، اسمش را می شود نگاه زنی معطر به مردی متعفن گذاشت. یادم نمیرود آن همه هرزگی که از نگاهش رویم خالی شد. 

آدما

  • پری سا
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۲
  • ۱۴:۰۴
  • ۰ نظر

دو دسته از آدم ها را نمیتوانم تحمل کنم، آنهایی که بدون فکر و رک حرف میزنند و آنهایی که احساس میکنند خیلی خوب و کار درست اند!

شمارش معکوس

  • پری سا
  • جمعه ۳ آبان ۹۲
  • ۱۳:۰۱
  • ۰ نظر

ته دلم قیلی ویلی میرود. این روزها احساس میکنم باید کار خاصی انجام بدهم. یا مثلن کاری را که شروع کرده ام تمام کنم، یا کار جدیدی را شروع کنم یا... چه میدونم! انگار که زمان بخواهد تمام شود. انگار که شمارش معکوس گذاشته باشند و ده ثانیه آخر نزدیک باشد. چه ترسناک شد:دی

خواب!

  • پری سا
  • سه شنبه ۳۰ مهر ۹۲
  • ۱۳:۰۵
  • ۰ نظر

خواب میدیدم. وحشتناک ترین خوابی که یک نفر میتواند ببیند. دلم می خواست جیغ بکشم. دلم می خواست بدووم. دلم میخواست مثل فیلم های خارجکی یکی شبیه به زورو یا هر نوع نجات دهنده ی دیگری بیاید و من را بندازد روی دوشش و با سرعت زیاد از آنجا دورم کند. اما نمی شد. هیچ نجات دهنده ای نبود. خودم بود و خودم، نا امید و بی انرژی و وحشت زده! یک جور تنهایی مطلق. بلا به دور...

غرق شدن!

  • پری سا
  • سه شنبه ۳۰ مهر ۹۲
  • ۱۳:۰۴
  • ۰ نظر

غرق شدن! چقدر می تواند آسان باشد، چون رقبای کمی وجود دارد! اما مسئله ی تعجب آور این است که اغلب غرق شدن سخت تر از نجات یافتن و بلند شدن است. همیشه چیزی وجود دارد که انسان را بلند کند به علاوه هیچ کس تنهای مطلق نیست. 

|keep the Aspidistra flying_ جورج اورول|

 

بنابراین خواب من هزیانی، ناشی از بهم ریختن دل و روده ام بیش نبود.

اسبت را زین کن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۲
  • ۱۳:۰۶
  • ۰ نظر

اسبت را زین کن 

و

از میان خاکی ها رد شو

از جاده ها نترس 

سال هاست آیة الکرسی هایم را

به چشمانت قسم داده ام

آدم ِ یک دنده!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۴ مهر ۹۲
  • ۱۳:۰۷
  • ۰ نظر

این که بلد باشی بحث کنی، بلد باشی از عقایدت دفاع کنی یک چیز است، دستت را بگذاری روی گوش ت تا دلایل دیگران را نشنوی یک چیز دیگر! اکثر آدم هایی که میشناسم، چه اینجا، چه در دنیای به اصطلاح واقعی همین جورند. فرق بین دفاع کردن از عقاید را با یک دنده بودن، نمی فهمند. انگار که بخواهی میخی به قطر فلان را در مخشان فرو کنی، انقدر تقلا میکنند و خودشان را به درو دیوار میکویند و دلایل خنده دار می آورند تا خسته شوی و بگویی "تسلیم". یه جورایی متنفرم...

روزهای آخر هفته طور!

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۳ مهر ۹۲
  • ۱۳:۱۴
  • ۰ نظر

مثلن آن وقت هایی که از صبح تا شب درس می خواندم و انتظار آمدن آخر هفته، جانم را به لبم می رساند، هیچ فکر نمی کردم  روزهایی می آید که از صبح تا شبش و حتا از شب تا صبحش برایم آخر هفته باشد.

بی تفاوتی وصف ناشدنی!

  • پری سا
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۱۶
  • ۰ نظر

احساس بدی داشتم. از کنار کابینت سینی برداشتم و هندوانه را رویش گذاشتم. کشوها را برای پیدا کرن چاقو زیر و رو کردم. دست آخر یک چاقوی دسته مشکی بزرگ پیدا کردم. رویش کثیف بود. اول خواستم با ناخنم کثیفی اش را پاک کنم اما بعد چندشم شد و رفتم سراغ سینک ظرف شوی. بوی صابون تو ذوقم زد. چشم گردوندم صابون را پیدا کنم. انگار که کسی تازه ازش استفاده کرده باشد بوی تند و تیزی داشت اما وقتی دیدمش خیس نبود. هندوانه خیلی رسیده بود برای همین وقتی میخواستم ببرمش هر تکه اش از وسط ترک میخورد. از بالای یخچال یک طرف گود برداشتم. از قبل میدانستم آن ها ظرف های کریستال را بالای یخچال میگذارند. کابینت ها را یکی یکی برای پیدا کردن پیش دستی گشتم. جای چنگال ها را وقتی دنبال چاقو میگشتم پیدا کرده بودم. مدل هرکدام از چنگال ها با دیگری فرق داشت. بدون وسواس چهارتا برداشتم و رفتم سمت پذیرایی. همه خواب بودند. برگشتم آشپزخانه و از کشویی که چاقو را دیده بودم سلفون برداشتم و بعد از برداشتن چند تکه هندوانه، روی ظرفش را سلفون کشیدم و گذاشتمش یخچال. بشقاب هندوانه ام را برداشتم و جلوی تلویزیون نشستم. شماره ی مامان را گرفتم ولی وقتی زنگ خورد فهمیدم موبایلش را روی میز جا گذاشته. احساس بدم جایش را به یک دلتنگی ابدی داده بود. انگار که قرار باشد تا آخر عمر آنجا بمانم و آشپزخانه را برای پیدا کردن چیز ها زیر و رو کنم و مدام از کثیفی ظرف ها عقم بگیرد. خودم را زندانی میدیم و امیدوار بودم زودتر مامان پیدایش شود. همنام را تمام کرده بودم و حسم همان حسی بود که بعد از خواندن همه ی کتاب ها بهم دست میدهد. حس بالا آوردن! شیرینی بیش از اندازه هندوانه تشنه ام کرده بود. اما دلم نمیخواست دوباره برای پیدا کردن لیوان به آن آشپزخانه برگردم به خصوص این که مجبور بودم قبل از لب زدن بهش سفت و سخت بشورمش. صدای تلویزیون را زیاد کرده بودم تا بقیه بیدار شوند! مجری در مورد ایران باستان جوری حرف میزد که انگار ازیک کشور غریبه صحبت میکند!

بیست سالگی را ببوس

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۱۷
  • ۰ نظر

بعد یک روز هست که چشمت را باز میکنی و میبینی دهه ی سوم زندگی ات شروع شده  است. یک روز هست که می آیند بیدارت میکنند و تو چشم هایت را میمالی و میفهمی از خواب شیرین نوزده سالگی ات باید جدا شوی. یک روز که دیگر دهگان زندگی ات "یک" نیست .

 من بیست ساله شده ام و همه چیز مثل قبل است. نه که چیزی در درونم منفجر شده باشد، نه بلکه حتا باران هم نبارید تا آسمان، فرش زمین شود یا ماه بزرگ و درخشانتر ازقبل باشد. تنها شمع های روی کیک بیشتر شده است. زیاد هم بد نیست. مثلن میتوانم شبیه آدم بزرگ ها فکر کنم ویا حتا رفتار کنم و به اولین خواستگار دوران بیست سالگیم جواب مثبت بدهم!... من بیست ساله شده ام بدون آن که ازم بپرسند میخواهم یا نه! و این عادلانه نیست.

یک روز هم هست که احساس میکنی چیز هایی در حال تغییرند. انگار دنیا با تو بزرگ می شود و یا حتا با تو پیر هم می شود. آدم هایی که قبل تر ها دوستشان میداشتی پیدایشان نیست و در عوض نا آشناهایی  پیدا می شوند که به قول فلانی <<همیشه "شناس ها" ارزش شناس بودن را ندارند گاهی باید با ناشناس ها دمخور شد. شاید نشانی گمشده ای باشند>>

خوشحالم. خوشحال تر از پروانه ی زرد کنار درخت کاج. خوشحال تر از ماهی های اقیانوس. میخندم. بلند تر از گنجشکهای خیابان شمالی، بلند تر از دخترک های مهدکودک، و میخوانم همراه پرندگان مهاجر "بیست سالگی را باید بوسید. بیست سالگی را کنار گلدان حسن یوسف مادر بزرگ باید گذراند".

ماهی...

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۱۸
  • ۰ نظر

ماهی قرمز کوچک من پرواز میکند

تا اون دورها

همان موقع که مرغابی ها سرشان را

در آب فرو می کردند

ماهی قرمز کوچک من هفت آسمان را رفته بود

خدا جان

  • پری سا
  • يكشنبه ۳ شهریور ۹۲
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

نه این که گله کنم "آی نمی بینیم و نمی شنویم و فلان..." نه، بعضی وقت ها احساس میکنم از این بهتر نمی شود. نه این که بدی هایش را گذرانده باشم. نه، فقط دلم روشن است.  روشن تر از چشم های تو. دل تو هم روشنه؟!  روشن تر از... نه نه نمی شود. اگر گله نکنم نمی شود. شبیه بچه های لجوج دلم میخواهد پاهایم را به زمین بکوبم و تو را صدا کنم. از بچگی یادمان دادند اگر از تو بخواهیم، میشود. می شود؟ می شود فقط کمی... می شود فقط کمی صبر؟ می شود فقط کمی امید؟ کمی تو؟

گذشته

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ مرداد ۹۲
  • ۱۳:۲۴
  • ۰ نظر

ده دقیقه از فیلم رفته بود. دیر رسیدم. آقای بازیگر در حال حرف زدن با خانم بازیگر بود. کلماتشان را نمی فهمیدم. سالن تاریک بود و جلوی پایم سخت دیده می شد. یک صندلی وسط سالن پیدا کردم و نشستم. سالن خالی بود. یعنی حدس زدم که خالی باشد. از سینما بدم می آید. فیلم دیدن هم زیاد خوشایندم نیست. حدیث گفته بود برویم "گذشته" را ببینیم. قبول کرده بودم. چهار نفر بودیم. فلانی و فلانی هم بودند. گمانم وسط فیلم بود که خسته شدند. من خسته نشده بودم. زل زده بودم به آقای بازیگر و سعی میکردم همزاد پنداری نکنم. تمام تلاشم را میکردم ارتباطی بین دنیای خودم و دنیای گذشته پیدا نکنم. یک بار حدیث گفت برویم. فلانی روزه بود و تشنگی اذیتش میکرد. گوش نکرده بودم. خانم بازیگر داد میزد، جیغ می کشید، فحش می داد. کیف موبایلم را گرفته بودم دستم و با آهنربایش بازی میکردم. آقای بازیگر دست خانم بازیگر را گرفته بود. فیلم تمام شد. درست حدس زده بودم. سالن خالی بود!

لباس پاره ی بیچاره!

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۴ تیر ۹۲
  • ۱۳:۳۱
  • ۰ نظر

"این سرخپوستیه خیلی خوشگله ها" مامان این را می گوید و دامن سفید رنگم را توی دست هایش تاب میدهد. نگاهش می کنم، حتا یکبار هم نپوشیدمش. می گویم "لباس مناسبشو ندارم". مامان سمت کمد لباس هایم میرود و دامن دیگری را بر میدارد. "اینی که خودم دوختم چی؟ اندازته هنوز؟". چند سال پیش وقتی خیاطی میکرد اولین دامن زندگی ام را برایم دوخت. خیلی خوشگل شد، هم پارچه اش را دوست داشتم هم مدل دخترانه اش را. "برام بزرگه". مامان میخنده. خنده هم دارد. وقتی دامن چهارده سالگی برایت بزرگ باشد خب خنده هم دارد. این بار دامن قرمز و چین داری را بر میدارد. "این خوبه ها. اون لباس قرمزه هم بهش میاد". این را که میگوید یاد بلایی که سر آن لباس آوردم می افتم. حس بچه ی شر و شیطانی را پیدا می کنم که لباس هایش را کثیف کرده و منتظر اخم مادر است! بحث را عوض میکنم. "اصن دامن نمی پوشم. مگه شلوار چشه؟". مامان دست هایش را با بی حوصلگی تکان می دهد و دنبال لباس قرمز بی چاره ای می گردد که یک روز از روی ناراحتی پاره اش کردم. بعله! من لباس بی چاره را پاره کردم فقط برای خاطر ناراحتی! بعد هم جنازه ی تکه تکه شده اش را چپاندم ته لباس هایم. همین طور توی تصوراتم مامان را تجسم میکردم که جنازه ی لباس قرمز را پیدا میکند و به بی سلیقه بودن من ماه ها اعتراف!  "آها پیداش کردم. چطوره ؟" سرم را آرام بلند میکنم. لباس آبی را در دستانش تکان میدهد و پیروزمندانه لبخند می زند. چند بار با شدت سرم را تکان میدهم و میگویم "همین. همین فوق العادس". مامان هم با من موافق است. لباس ِ آبی می شود ناجی من و همه چیز با خوبی و خوشی تمام می شود.

خمیازه

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۹ تیر ۹۲
  • ۱۳:۳۲
  • ۰ نظر

صبح وقتی مامان را با یک ظرف پر از ماست و پنیر محلی دیدم خمیازه کشیدم. وقتی برای دیدن نمره ی صنعتی کامپیوتر بزرگه را روشن کردم هم خمیازه کشیدم. وقتی سوار ون شدم ، موقع خوردن ناهار، خریدن همشهری داستان، فکر کردن به آینده، حتا روی صندلی های داغ اتوبوس هم خمیازه کشیدم. موقع برگشتن به خونه، چرا راه دور بریم، همین الان هم خمیازه کشیدم!

سیاره توتوله ها

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۳ خرداد ۹۲
  • ۱۳:۳۵
  • ۰ نظر

تا به حال اسم سیاره توتوله ها به گوش تان خورده؟ می گویند سفیر توتوله ها همین امروز بشقاب پرنده ی خیلی خیلی بزرگش را در زمین پارک کرده و برای چند نفر دست تکان داده است. میگویند با زبان غریبی با مردم احوال پرسی کرده و به طرز عجیبی یک دفعه غیب شده است. من میدانم کجا ظاهر شد! درست روی صندلی رو به روی من، توی اتوبوس صورتی رنگ مسیر دانشگاه. بعله. من همچین آدم خوش شانسی هستم که سفیر یک سیاره ی دورافتاده آمده درست روبه روی من نشسته و برایم شیرین زبانی کرده است .

خودش را ایلیا معرفی کرد. ایلیا چهار ساله از سیاره ی توتوله ها! من هم خودم را معرفی کردم. پری سا نوزده ساله از سیاره زمین. و به هم لبخند زدیم. او برایم از سیاره توتوله ها گفت و این که آنجا توتوله های زیادی زندگی نمی کنند و او تنهای تنهاست. گفت که خیلی دلش میخواهد با زمینی ها دوست شود و آن ها را ببرد سیاره ی خودش. گفتم من هم میخواهم یک توتوله باشم. مثله تو. گفت که از حالا تو یک توتوله هستی. سلام پری سا توتوله! 

آسمان شب

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲ خرداد ۹۲
  • ۱۳:۳۶
  • ۰ نظر

عکس صفحه زمینه لپ تاپم تصویر خیلی خیلی زیبا از آسمان شب است که گوشه ی سمت چپش آقایی با تلسکوپ به آسمان نگاه میکند. زل میزنم به تصویر و دلم میخواهد به جای آقاهه من اونجا به همچین آسمانی نگاه میکردم. پارادوکس انفجار نور و سیاهی مطلق، آسمان پر ستاره حالم را خوب میکند. نشسته بودم توی تراس و به آسمان بالای سرم نگاه میکردم. سه تا ستاره، فقط و فقط سه تا ستاره را می شد دید. حسودیم شد، حسودیم شد به همه ی آدم هایی که میتوانند آسمان زیبای خدا جان را راستکی راستکی ببینند. اینجا همه چیز دروغی است. هم آدم ها هم آسمان.

قصه ی عادت

  • پری سا
  • دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۲
  • ۱۳:۳۷
  • ۰ نظر

از یک جایی به بعد همه چیز عادی می شود. هرچه قدر هم که سعی کنی، خودت را گول بزنی و توجهی به موضوع نکنی فایده ای ندارد. آن ذوق و شوق اول ناپدید می شود و تو می مانی و هیجان از دست رفته. به همه چیز چنگ می زنی تا از این وضعیت رها شوی اما نه از دست تو کاری بر می آید نه دیگران. تقصیر هیچ کسی هم نیست، خودش پیش می آید. برای هر موضوعی که فکرش را بکنی، از یک جایی به بعد همه چیز عادی می شود، کهنه می شود، تمام می شود.

حفره

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۲
  • ۱۳:۳۸
  • ۰ نظر

شبیه حفره های توخالی کوچک و بزرگ وسط شخصیتی که سرو تهش برای خودمم معلوم نیست. یک مقدار قابل توجهی کمتر از اون چیزی که باید باشه. بعضی وقت ها این کمبود ها، این حفره هایی که خیلی خیلی حال رو بد می کنه خودشو نشون میده و شبیه معادله ای با چند مجهول غیر قابل حل میشه. سخته تحمل کردنش. سخته پر کردنش.

مهندس؟

  • پری سا
  • دوشنبه ۲ ارديبهشت ۹۲
  • ۱۶:۵۲
  • ۰ نظر

با شاخص رشته ای تعدیل سه ماهه ی سال نود چه کار میشه کرد؟! خودم می دانم که مهندس بشو نیستم. تصمیم گرفته ام بروم مربی شنا بشوم. شاید هم فروشنده ی یک مغازه ی لوازم آرایشی بهداشتی. از اول میانه ام با اعداد خوب نبود. همیشه یا چند عدد کم می آوردم یا چند عدد بیشتر! یک روز همه چیز دست به دست هم داد تا من با اعداد آشتی کنم. من هم گول همان "همه چیز" را خوردم. سال اول دبیرستان خیلی اتفاقی تست هوش را بهتر از بچه های کلاس زدم و از آن روز به بعد مشاور مدرسه با خودش عهد بست که من را بفرستد رشته ریاضی. من هم فکر کردم حتمن کسانی که ریاضی میخوانند نابغه اند که این همه طرف دار دارد! سال سوم دبیرستان بود که اعداد آن روی خشن و هیولایی خودشان را نشانم دادند. تلاش هم بی فایده بود. همان سال فهمیدم بچه ها ی کلاس نه تنها نابغه نیستند بلکه در توهم فانتزی خود مهندس پنداری هم دست و پا می زنند. چهار سال می گذرد و هنوز اعداد میانه شان را با من خوب نکرده اند هیچ، گاهی اعلان جنگ هم میدهند. بعد با این وضعیت نشسته ام ضرایب پیمان میخوانم و از خدا جان می خواهم روز امتحان اعداد لج بازیشان را بگذارند کنار و با من چند ساعتی مهربان باشند!

غم

  • پری سا
  • شنبه ۲۴ فروردين ۹۲
  • ۱۶:۵۳
  • ۰ نظر

بعد یک موجودی هست به اسم "غم" که می آید زل می زند به آدم. نزدیک می شود و دست می اندازد به گلو راه نفس کشیدن را می گیرد. "غم" دست خودش نیست. دیوانه شده است. هر صبح فراموشش میشود که اسمش "غم"بوده. هر صبح با لبخند بیدار می شود و منتظر می نشیند. بعد یادش می افتد که باید غمگین باشد. یادش می افتد که دختری را به خاطر بیماری پدر بزرگش غم زده کرده است. آنوقت راه می افتد دنبال دخترک سایه به سایه اش می رود و غمگین ترش میکند. "غم"دست خودش نیست. دیوانه شده است.

بهار:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۳۰ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۴
  • ۰ نظر

دلم آرام و قرار ندارد

مانند ماهی های تنگ که

این ور و آن ور می روند

دلم منتظر است

منتظر بهاری که می آید...

ماهی گلی

  • پری سا
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۷
  • ۰ نظر

سفره ی هفت سین باید ماهی داشته باشد، یک یا دو ماهی قرمز گوگولی که از این ور تنگ به آنور تنگ شنا کنند. اصن سفره هفت سین بدون ماهی قرمز گوگولی شبیه درخت بدون برگ است! شاید مثالم زیاد جالب نباشد اما عمق مطلب را که می رساند:دی مامان میگوید ماهی قرمز زود میمیرد، گناه دارد و نباید حیوون زبان بسته را بیاوریم خانه و بعد منتظر مردنش بشویم. مامان چهارسال است با همین حرفها من را مجاب کرده که ماهی قرمز مریض است و ممکن است بمیرد پس ما نباید دلمان بخواهد یکی گوگولیش را داشته باشیم. دیشب که از خیابان شلوغ بازار رد می شدم یک آکواریوم پر از ماهی های ناز نازی قرمز و سیاه با دم های چندپری دیدم. علاوه بر ماهی دوتا لاک پشت کوچولوی خوشگل هم داشت که بد جوری وسوسه ام کرد. اما این ترس لعنتیه از دست دادن ماهی هنوز در وجودم هست. میترسم ماهی کوچولوم بمیرد، یک روزی که به دیدن مامان بزرگ یا عمو و عمه و خاله یا دایی رفته ایم ماهیم حواسش نباشد که پریسا دوستش دارد و برود بمیرد.

کلاف رنگی خیال

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۸
  • ۰ نظر

شب که شهر خاموش است

کلاف های رنگی خیال ردیف می شوند

و شعر ماه را می خوانند

صدای خنده هایشان شهر را پر میکند

و من می بافم، تند تند می بافم...

نود و یک:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۷
  • ۰ نظر

از همان روز اول برایم دوست داشتنی بود. از همان زمانی که آرزوهایم را در گوش خدا شمرده شمرده خواندم، بعد او هم گوش کرد و همه اش را یکی یکی بهم هدیه داد. سال نود و یک را باید ثبت میکردم سالی که با اتفاقات خوب تر از خوب شروع شد. گاهی با اشک همراه بود و گاهی با لبخند. تجربه هایی که فکرشان را هم نمیکردم.

فراموشی

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۹
  • ۰ نظر

می دانی، من آدم چیزهای فراموش شده هستم. یک سری کار هست که یادم می رود باید انجام دهم. یک سری کتاب که فراموشم می شود بخوانم. یا حتا یک سری فکرها که خاک میخورند و عملی نمی شوند. من آدم جمله های فراموش شده هم هستم. جمله هایی که باید ادا شوند اما مانده اند اینجا بیخ گلویم. نه اشک می شوند نه حرف...

برف بهاری...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۱
  • ۱۷:۰۰
  • ۰ نظر

برف بهاری دوست داشتنی

آدم های یخ زده

گنجشکای بازیگوش

و زنی که آدامس با طعم سقز میجوید ...!

 

+ یکی از آقایون همکلاسی ازم پرسید تو خونه کار میکنم یا نه! تعجب کردم. به ناخونای بلندم اشاره کرد :)))

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب