ماهی گلی

  • پری سا
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۷
  • ۰ نظر

سفره ی هفت سین باید ماهی داشته باشد، یک یا دو ماهی قرمز گوگولی که از این ور تنگ به آنور تنگ شنا کنند. اصن سفره هفت سین بدون ماهی قرمز گوگولی شبیه درخت بدون برگ است! شاید مثالم زیاد جالب نباشد اما عمق مطلب را که می رساند:دی مامان میگوید ماهی قرمز زود میمیرد، گناه دارد و نباید حیوون زبان بسته را بیاوریم خانه و بعد منتظر مردنش بشویم. مامان چهارسال است با همین حرفها من را مجاب کرده که ماهی قرمز مریض است و ممکن است بمیرد پس ما نباید دلمان بخواهد یکی گوگولیش را داشته باشیم. دیشب که از خیابان شلوغ بازار رد می شدم یک آکواریوم پر از ماهی های ناز نازی قرمز و سیاه با دم های چندپری دیدم. علاوه بر ماهی دوتا لاک پشت کوچولوی خوشگل هم داشت که بد جوری وسوسه ام کرد. اما این ترس لعنتیه از دست دادن ماهی هنوز در وجودم هست. میترسم ماهی کوچولوم بمیرد، یک روزی که به دیدن مامان بزرگ یا عمو و عمه و خاله یا دایی رفته ایم ماهیم حواسش نباشد که پریسا دوستش دارد و برود بمیرد.

کلاف رنگی خیال

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۸
  • ۰ نظر

شب که شهر خاموش است

کلاف های رنگی خیال ردیف می شوند

و شعر ماه را می خوانند

صدای خنده هایشان شهر را پر میکند

و من می بافم، تند تند می بافم...

نود و یک:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۷
  • ۰ نظر

از همان روز اول برایم دوست داشتنی بود. از همان زمانی که آرزوهایم را در گوش خدا شمرده شمرده خواندم، بعد او هم گوش کرد و همه اش را یکی یکی بهم هدیه داد. سال نود و یک را باید ثبت میکردم سالی که با اتفاقات خوب تر از خوب شروع شد. گاهی با اشک همراه بود و گاهی با لبخند. تجربه هایی که فکرشان را هم نمیکردم.

فراموشی

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۱
  • ۱۶:۵۹
  • ۰ نظر

می دانی، من آدم چیزهای فراموش شده هستم. یک سری کار هست که یادم می رود باید انجام دهم. یک سری کتاب که فراموشم می شود بخوانم. یا حتا یک سری فکرها که خاک میخورند و عملی نمی شوند. من آدم جمله های فراموش شده هم هستم. جمله هایی که باید ادا شوند اما مانده اند اینجا بیخ گلویم. نه اشک می شوند نه حرف...

برف بهاری...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۱
  • ۱۷:۰۰
  • ۰ نظر

برف بهاری دوست داشتنی

آدم های یخ زده

گنجشکای بازیگوش

و زنی که آدامس با طعم سقز میجوید ...!

 

+ یکی از آقایون همکلاسی ازم پرسید تو خونه کار میکنم یا نه! تعجب کردم. به ناخونای بلندم اشاره کرد :)))

فیوچر

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۱
  • ۱۷:۰۱
  • ۰ نظر

من عادت دارم به اتفاق ها فکر کنم و سرم گیج برود و بعد حتا بشینم گریه کنم و غصه بخورم که چرا نمیدانم چی پیش خواهد آمد. عادت دارم به آینده فکر کنم و ترس سراسر وجودم را بگیرد و از خدا جون بخواهم که کمک کند کارم را به بهترین نحو انجام دهم. بعد به آدم های دورو برم فکر کنم و دلم بخواهد که خدا یک کاری کند بتوانم کمی، فقط به اندازه چند دقیقه، تحمل و یا درکشان کنم، با این که برایم خیلی سخت است... 

تو هستی! همیشه. همین جا...

  • پری سا
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۱
  • ۱۴:۵۵
  • ۰ نظر

من فراموشی گرفته ام. همش یادم می رود که تو هستی! گاهی باید بشینم و منتظر شوم یکی بیاید و بگوید "آهای اون هست، همیشه بوده، تو ندیدی". بعد یادم بیاید که چقدر لبخندت قشنگ است و یادم بیاید که چقدر دوستت دارم. میدانی همیشه یک شخص سومی بین ما باید باشد تا یادم بیاورد وگرنه من که فراموشی گرفته ام خدا جان!

کلاغ!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱
  • ۱۴:۵۸
  • ۰ نظر

بعد پفکارو تیکه کردم و انداختم برای کلاغای سیاه توی پارک. باهام دوست شده بودن!

 

+ویروس سرماخوردگی من خیلی سمجه یا این دکتره، طبابت بلد نیست؟

if

  • پری سا
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۱
  • ۱۴:۵۹
  • ۰ نظر

قبل تر ها رسیدن به این روزها ی نوزده سالگی برایم عجیب غریب بود، البته بیشتر غریب بود تا عجیب! حالا که پنج ماه از این سن دوست داشتنی میگذرد، توی سرم جنگ جهانی راه افتاده است. اول فکر میکردم به خاطر درس خواندن های شب امتحانی ست اما بعد از کمی بالا پایین کردن افکار در هم برهمم فهمیدم که من از وارد شدن به دهه سوم زندگیم بدون اون شرایطی که توی ذهنمه میترسم، تا چیزهای دیگر. من از بیست سالگی و تمام اتفاقاتی که همراهش میاورد میترسم. اگر با خودم روراست باشم دلم نمیخواهد چیزی برایم بدون تغییر بماند. توی مغزم چیزی شبیه به دستور if با چند شرط _ که x و y اش بهم دهن کجی میکند _ چرخ میزند که البته برای حل این دستور تودرتو نیاز به یک مفسر خوب دارم.

لیرشاه!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۸ دی ۹۰
  • ۱۰:۰۵
  • ۰ نظر

لیر شاه: 

فکر می کنی لطمه های این طوفان ستیزه خو بر پوست مان اهمیت بسیار دارد؟ برای تو چنین است. ولی در جایی که درد بزرگتری ریشه دوانده درد کوچک تر به زحمت احساس میشود تو از پیش یک خرس میگریزی ولی در این گریز اگر پاهایت تو را به کام دریای خروشان بکشاند, به دهان خرس پناه میبری. جان که در آسایش باشد, تن زودرنج میشود. توفانی که در جان من است هرگونه احساسی را جز آن یکی که بر قلبم ضربه میکوبد از اندام های حسی ام سلب میکند. نا سپاسی فرزند! این آیا به آن نمی ماند که دهانم دستم را که برای رساندن غذا به سویش می آید گاز بگیرد؟ 

 

پ.ن: سفارش میکنم کتاب لیر شاه رو بخونین.

پ.ن: به قول مامانم من کتابارو میجوم!!!!!!!!

پ.ن: کتاب بعدی اتلو خواهد بود, البته اگر پیداش کنم.

در آن هنگام...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰
  • ۱۰:۰۴
  • ۰ نظر

در آن هنگام که دستانت جز لمس

مهربانیش چیزی نمیخواهد و درست

زمانی که تمام نیازت او  می شود

در برابرش سجده کن...

 

پ.ن: مدت زیادی هست که بزرگ بودنش را فریاد نزدم.

بستنی شکلاتی

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۵ آذر ۹۰
  • ۰۹:۵۷
  • ۰ نظر

مثل یه بستنیه تمام شکلاتی بزرگ میمونه که روش رو حسابی با پسته و گردو پوشوندن، از اون بستنی تو دل برو ها، همونی که هر آدمی مجذوبش میشه و دلش میخواد یکیشو داشته باشه، همونی که بعضیا چون نمیتونن داشته باشنش میگن که بد مزست! همونی که مگر تو خواب ببینیش، همونی که همه از خوبیا و خوشمزه گیاش میگن رو دادن دست یکی دیگه و مجبورت کردن تماشاگر ذره ذره خوردن و از دست رفتنش باشی و تو نتونی حتا یه ناخونک به اون بزنی، بعد تو دلت هزار بار بگی "خدایا یه روزی یه جایی یه جوری"...

پاییز مبارک

  • پری سا
  • جمعه ۱ مهر ۹۰
  • ۰۹:۵۳
  • ۰ نظر

دوستی نوشت 

"اندوهت را به برگ ها بسپار" 

چقدر بجا نوشتی ای یار غار من 

پاییز مبارک خدا

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"