آسمان...

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

آسمان ِ غروبِ بیست و یکم بهمن ِ من پر بود از آبی ها، نیلی ها، سبزها و ابر هایی که سرخ ِ سرخ ِ سرخ بودند، انگار خدا انگشتش را مهربانانه کشیده باشد روی آسمان و لبخندهای خوب زده باشد. انگار آسمان با نوازش های دم ِ غروب ِ خدا سرخ از خجالت شده باشد.

کاش دنیا...

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۳
  • ۰ نظر

کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییدن اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟

|سووشون_ سیمین دانشور|

 

سووشون را بخوانید. بخوانید و اشک نریزید، بخوانید و دلتان نسوزد، از ته دل آه نکشید برای روزهای عجیب و غریبی که برای "ایرانمان" میگذشت/ میگذرد/ خواهد گذشت. سرتان درد نگیرد از نفهمی ها، بی مسئولیتی ها و بی سوادی ها، سووشون را فقط بخوانید. بدون ذره ای احساس ِ دلتنگی برای آدم هایی مانند "یوسف"،که باید باشند و نیستند! 

تصمیم پری!

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۶
  • ۰ نظر

تصمیم هایِ من نه خیلی سختند نه حتا غیر قابل اجرا، فقط پریسایی میخواهند که کمی بیشتر دلش گرم باشد، نگاهی به عقب نیندازد، بهانه نگیرد، خسته نشود... پریسایی که دلش قرص باشد.

ده سالگی

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ بهمن ۹۲
  • ۱۴:۵۵
  • ۰ نظر

تمام ِ هشت ِ صبح هایم با یک جور دل تنگی ِ شیرین میگذشت. خودم را یادم می آید با موهای کوتاهی که به زور تا شانه ام میرسید و سوسن(!) به بغل پنجره ی بزرگ اتاق خواب را باز کرده ام و محو تماشای کوه ها شده ام. کوه برایم معنای خاصی داشت. رها شدن، رسیدن، لمس کردن و تجربه کردن. نور خورشید ِ هشت صبح و برق ِ نقره ای ِ برف های ترو تازه و گه گاهی باد خنک و دلپذیره ِ زمستان، همه و همه ی این ها من را خوشحال تر از هر موقع میکرد. حس ِ زنده بودن. اگر کمی خم میشدم میتوانستم سمت ِ راستم قامتِ دماوند را هم ببینم و خوشحالیم چندبرابر شود. از آن موقع خیلی گذشته و من هنوز وقت هایی که حس ِ "شبیه روزمرگی ها شدن" دارم، میروم سراغ ِ پنجره ی بزرگ اتاق خواب... تمام میشود. همه ی همه اش تبدیل میشود به نفس ِ تازه ی  آخر شب ها ی تاریک ِ تاریک و چقدر در این شب های ساکت و خنک اعجاز است، شبیه ِ رها کردن موهایم در سرعت ِ جاده های دوست داشتنی ِ آستارا. شبیه ِ خنده های شهرزاد، ناز کشیدن های بابا یا دلسوزی های مامان.

کشوی شکمو!

  • پری سا
  • جمعه ۴ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۸
  • ۰ نظر

کشوی "قرتی بازی" هایم به سرش زده. یک بار گل سر هایم را میخورد و یک بار برس سفیدی با تصویری از دختر موبلندو پسر چشم سیاهی که به هم تکیه داده اند را. گاهی هم موقع بیرون رفتنم لج بازی اش میگیرد مداد مشکی چشم هایم را قایم میکند؛ همین بلا را سر ریمل و گوشواره های پیچ پیچی که خاله برایم خریده بود هم آورد. این بار دنبال سر آن دستگاه کوچیکه میگشتم که پشت گردن بابا را تمیز کنم، نبود. هر چی سعی کردم پیدایش نشد. حتمن آن را هم خورده. من شلخته نیستم، فقط کشوی "قرتی بازی" هایم کمی شکمو و لج باز است. دلش میخواهد همه چیز را قورت دهد و به تلاش های بیهوده ی من لبخند های مشکوک بزند!

بابا:)

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ دی ۹۲
  • ۱۹:۲۳
  • ۰ نظر

+من از این میترسم

=تا وقتی بابات هست از هیچی نترس

 

درخت می گوید، آسمان سبز است 

سینه سرخ می گوید، آسمان سرخ است 

آفتابگردان می گوید، آسمان زرد است 

پروانه می گوید، آسمان هیچ کدام از اینها نیست 

بلکه رنگارنگ است 

اما چشمهای تو به من می گوید

آسمان آبی است 

و

گاهی خاکستری

و

گاهی رنگ افق به خود می گیرد

و

گاهی رنگ همه ی چیز های خوب دنیا

تو بگو، حرف کدامتان را باور کنم؟*

 

*این شعر شل سیلوراستاین برای بابا جانم

مای دییر گرندپا!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۹۲
  • ۱۹:۲۹
  • ۰ نظر

...

افضل

مهدی قلی

ذلفعلی

فیض الله

علی

و دیگر هیچ...

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل/ در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود*

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۲ دی ۹۲
  • ۱۹:۱۰
  • ۰ نظر

هوا ابری ست. این را از ودر گوشیم فهمیدم. بیرون باید خیلی سرد باشد، زیر ابرهایی که با بیحوصلگی نقاشی شده منفی یک درجه را نشان میدهد. جایی که من نشستم هم سرد است. انگشت های پاهایم یخ ِ یخ شده. یک هفته است نه بیرون رفتم نه رنگ آسمان را دیدم. صبح هاکه به زور خودم را از پتوی گرم و نرمم جدا میکنم مینشینم روی کاناپه و بساط علم آموزیم را هم پهن میکنم روبه رویم. تمام تلاشم را میکنم که درس بخوانم. تلاش هایم نه سر دارند نه ته. قبل ترها اینجوری نبود. اصلن انگار قبلتر ها اوضاع کمی بهتر بود. همه چیز سر جایش بود. آدم ها کمتر هیولا بودند و اتفاق ها کمتر گریه آور. قبل تر ها نمی دانستم از اتفاق ها نمی شود گذشت، نمیشود شانه هایم را بندازم بالا و بگویم به درک. نمیشود حرف های خوب خوب بزنم و احساس کنم در آینده فیلسوف معروفی می شوم، نمی شود با چشم های باز نگاه کنم و زندگی شیرین باشد. نمی دانستم چشم هایت که بسته باشد از زندگی بیشتر و بهتر لذت میبری. همین که کور سوی نور به چشم هایت بخورد خیلی چیزها خواب و خوراکت را میگیرند. 

*حافظ

باران

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۶ دی ۹۲
  • ۱۹:۰۳
  • ۰ نظر

"صدای شر شر باران، رعدوبرق، عوعو ی سگ و قارقار کلاغ، حس ایستادن لبه ی بالکن ِ یک خانه ی قدیمی ِ روستایی و بادی که موهایت را آشفته میکند"

همه ی این حس ها از طریق دوتا سیم و یک کلیک آمده بود. آمده بود و حالم را خوب کرده بود. آمده بود و استرس امتحان روز بعد را کم کرده بود. آمده بود و نگرانی هایم را میان صدای دلچسب قطره های باران گم کرده بود.

کوچه باغی که...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۹
  • ۰ نظر

تمام مسیر برگشت را به مسیر رفت فکر میکردم. تمام راه را انگار کسی دیگه بودم. پریسا نبود که راه میرفت. پریسا نبود که دنبال کوچه ی بیست و نهم میگشت، پریسا نبود که زیر لب" نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است" میخواند، انگار روی دوش کسی سواری میگرفتم؛ به مسیر رفت زیاد فکر کردم درست مثل سه ساعت قبل که روی صندلی سفت اتوبوس نشسته بودم و به مسیر برگشت فکر میکردم. سردم بود و خوشحال بودم که میتوانم جایی بنشینم که خورشید گرمایش را پخش کند روی بدنم. پرده را عقب زدم به آنجایی نگاه کردم که نه سپیداری داشت نه کوچه باغی و نه حتا خدایی. 

برشی از آینده؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۳ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۵
  • ۰ نظر

دختر جوانی حوله ی زردی به تن دارد و با موهای بلند و خیس روی تخت دونفره ای دراز میکشد، آواز میخواند و به ناخن هایش لاک میزند.

دختر جوانی با کیف قهوه ای از کنار داروخانه ای رد میشود، انگار که آن ها را بشناسد؛ انگار که آنجا را بشناسد. محله ای قدیمی اما زیبا با خانه ای که نمای آجری ِ دوست داشتنی دارد.

+این تصویرها چی هستن توی ذهن من؟! برشی از آینده؟

قصه را از نو شروع کن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۲ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۴
  • ۰ نظر

هر روز که میگذرد من بیشتر و بیشتر دلم برای بیست سالگیم تنگ میشود. برای همه ی روزهای عجیب و غریبی که هنوز اسمی برایشان پیدا نکردم و با سرعت باور نکردنی در حال عبورند. حتا فرصت نکرده ام کمی بیشتر کتاب بخوانم، کمی بیشتر خودم را دوست داشته باشم کمی بیشتر به آینده فکر کنم. میدانی فکر کردن به آینده خیلی بهتر از فکر کردن به گذشته است. میتوانی از حبابت بیرون بیایی و طلوع خورشید را ببینی و امید مثل جوانه ای درون دلت رشد کند.

برف برف برف میباره...

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۱ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۱
  • ۰ نظر

برف می بارد

 

+یعنی همه چیز خوب خواهد شد؟ خوب تر از خوب؟

خیال

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۰ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۱
  • ۰ نظر

دختری کلاف رنگی خیال در دست میگیرد...

میبافد...

میبافد

میل دیوانه به دین عشق تو شد / جاده شک به یقین عشق تو شد*

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۰ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۸
  • ۰ نظر

دلم میخواهد یک روز برفی، مثلن از آن روزهایی که شش و نیم صبح بیدار میشدم و با چشم های پفی پشت پنجره از ته دلم دعا میکردم که همه جا سفید باشد، پنجره برایم حکم ورودیِ بهشت را داشت، زیر لب دعا میخواندم و آرام پنجره را باز میکردم و منظره ی روبه رویم کم از بهشت توصیف شده ی خدا نبود. آره ، دلم می خواهد یک  روز برفی شالگردن قرمزم را دور سرم بپیچم و روی سفیدی بکر خیابان راه بروم. راه بروم. راه بروم. همه ی خیابان های ساکت شهر را رد شوم و همین که به آن گنبد آبی فیروزه ای که اسم خدا را به زبان بیگانه رویش نوشته اند میرسم، دلم قرص شود، چشم هایم برق بزند و قدم هایم محکم تر شود و چیزی از تو در دلم صدا کند که همه چیز خوب خواهد شد، همه چیز خوب تر از خوب خواهد شد.

*افشین یداللهی

بی وقفه زیبایی

  • پری سا
  • جمعه ۶ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۷
  • ۰ نظر

مامان بزرگم را عاشقم. دست هایش بوی مهربانی میدهد و پیرهنش عطر بهشت.

نارنجی

  • پری سا
  • سه شنبه ۳ دی ۹۲
  • ۱۸:۴۵
  • ۰ نظر

پاییز نارنجی ِ بیست سالگی هم تمام شد. وقتی به تمام شدن فکر میکنم دلم یک جوریش میشود. احساس میکنم چیزی شبیه به یک تکه ابر از ته دلم حرکت میکند و می آید بالا درست زیر گلو و بعد به جای بیرون آمدن از دهانم میرود سمت چشم هایم و همه جا را تار میکند. دکتر ها دروغ میگویند از ضعیفی چشم هایم است. خودم میدانم همه اش به خاطر آن تکه ابر است. زهرا استاتوس گذاشته که ماشین ابزار خر است. زهرا نمیداند  تمام شدن چقدر میتواند خر تر از ماشین ابزار چهارصد صفحه ای باشد و چقدر هم غیر قابل انکارتر. گرچه همیشه هم بد نیست. گاهی تمام شدنِ یک اتفاقی که فکر میکردی خوب است اما نبود، احساسی که فکر میکردی درست است اما نبود، میتواند لذت بخش تر از لیسیدن بستنی شوکولاتی ِ مغازه ی نزدیک دانشگاه باشد یا حتا هیجان انگیز تر از شیرجه زدن در عمیق ترین جای استخر.

تنها دلخوشی...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱ دی ۹۲
  • ۱۳:۱۵
  • ۰ نظر

صبح روزهای زمستانی که با بدبختی تمام از خواب بیدار میشدم و چند ثانیه چشم هایم را باز و بسته میکردم و بعد از این که میفهمیدم هنوز زندم سعی میکردم کمی لبخند خرج خودم کنم و با نیش تا بنا گوش باز درِ اتاق مامان بابا را باز میکردم و به مامان و گاهی هم به بابا لبخند کش داری میزدم و با موهای آشفته که آن وقت ها رنگش قهوه ای تر بود سمت پنجره ی آشپرخانه میرفتم و از ته ِ تهِ دلم میخواستم که برف ببارد. گاهی هم چوب جادویی خدا، خواسته ام را برآورده میکرد و من خوشبخت ترین دختر مو آشفته و چشم پفی آن روزها میشدم. با التماس های بابا صبحانه ام را میخوردم و نازک ترین لباسی که توی کمدم پیدا میشد را میپوشیدم و از خانه میزدم بیرون. برف همیشه هم خوب نبود چون مدرسه ام دور بود و راننده سرویس کچلمان موقع بارش برف ترجیح میداد کنار حاج خانومش باشد تا دخترهای جیغ جیغو:دی لباس گرم نمیپوشیدم. نمیدانم چرا. شاید چون روزهای آخر تابستان به دنیا آمدم یا چون همیشه ی خدا سرد هستم و بابا یک میلیون بار در روز با تعجب میگوید "بچه تو چرا انقد یخی، لباس بپوش". آن وقت ها پریا بود. پریا خیلی خوب بود. نمیپرسید چرا پالتو نپوشیدی. نمیپرسید چرا انقدر خری، فقط نگاهم میکرد و با کمال میل پالتوی گنده و پشمالو اش را که بوی تنش را گرفته بود روی دوشم مینداخت و دستم را میگرفت و دور حیاط میچرخاند و تمام زنگ تفریح ها را پشت سر عمه هایش غیبت میکرد، گاهی هم از پسر های مورد علاقه اش حرف میزد. من همیشه ساکت بودم. فقط به چشم های ریزش نگاه میکردم و میگفتم "اوهووم". بعضی  وقت ها برای بعضی آدم ها باید فقط سکوت کرد تا آن ها حرف بزنند از خودشان بگویند و تو هی پیش خودت از داشتنشان لذت ببری و قند توی دلت آب شود حتا اگر چندصد بار سرش داد زده باشی که ازش متنفری و هر بار یقین پیدا کرده باشی که بزرگترین دروغ گوی عالمی. میدانی، اصلن همیشه توی زندگی آدم باید یک دلخوشی باشد حتا کوچک وگرنه پرت کردن خودت از بالکن پشت پذیرایی بهتر از ادامه دادن و خرج کردن اکسیژن و یا تولیدمثل است. دلخوشی های من خیلی کوچکند. شاید هم بزرگ باشند و من خبر ندارم. هر وقت شبیه جنگلی ها میشوم و دلم میخواهد یک بمب کنترلی بسازم و پرتش کنم روی سر همه ی آدم ها یاد یک چیزی میافتم. یک معجزه. در واقع همیشه این مامان است که یادم میآورد. مامان هم خیلی خوب است. درسته که گاهی لجش را در میآورم و حرص میخورد از دستم با صدای بلند بهم میگوید که من بد اخلاق ترین موجودی هستم که در عمرش دیده اما بیشتر وقت ها توی گوشم از آن معجزه ای که شهریور با من بیست ساله شد، میگوید و من را به زندگی و ادامه دادن و حتا تولید مثل امیدوار میکند! این روزها تنها دلیل دلخوشی من برای درس خواندن و اسمس دادن و کارت فرستادن و تماشای ستاره ها و تحمل کردن دانشگاه مزخرف با آدم های مزخرف ترش، فقطِ فقط شالگردن قرمزم است. همین!

حتمن سنجاب بودم!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۲
  • ۱۳:۱۴
  • ۰ نظر

از بلندی بدم میاد. قبل تر ها بدم نمی امد. حتا یک بار روی برف های نرم کوه سور خوردم بدون آن که یک لحظه از پرت شدن به دره بترسم و یا تا کمر از پشت بام خانه ی عزیزم اینا(!) آویزان میشدم و نمیترسیدم. قبل تر ها از کوکو سیب زمینی و موی کوتاه و فیزیک و آن چند نفر هم بدم نمی آمد. نمیدانم چی شد که حالا از همه شان بدم میآید، بلندی هم کنار آنها. ترسم از فاصله ام با زمین نیست. ترسم از پرت شدن است یا شاید درست ترش پرت کردن خودم باشد.

داشتم گردو میشکستم. میتوانستم همه ی گردوها را درسته از پوست در بیآورم. مثل همیشه برای خودم داستان ساختم. "با فرض بر این که به تناسخ اعتقاد داشته باشم، حتمن در زندگی قبلی ام در سال های خیلی خیلی دور یک سنجاب بوده ام. یک سنجابِ قهوه ای که دوست های معمولی زیادی دارد. خب آن وقت ها امکانات نبوده پس همه ی سنجاب ها معمولی بوده اند. یک روز که روی یکی از آن درخت ها که در زمان های قدیم خیلی بلند و تنومند بوده اند این ور آن ور میپریدم و با دندان هایم گردوهای درسته در میآوردم و توی لپ هایم میچپاندم پایم به شاخه ی دراز درخت کناری گیر میکند و کم مانده بوده که بیوفتم یکی از همان سنجاب های معمولی از دمم میگیرتم. من که از هری ریخته شدن دلم و آن حس عجیب خوشم آمده بوده یکی از روزهای آفتابی هوس میکنم دوباره تجربه اش کنم و این بار تا تهش بروم. خب من حتمن سنجابِ دیوانه و شاید شجاعی بوده ام که از ارتفاع خیلی زیادی خودم را پرت میکنم پایین و بعد از ارضای آن حس عجیب، میمیرم!" 

Im happy as all oceans

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۷ آذر ۹۲
  • ۱۳:۱۷
  • ۰ نظر

توی یک روز پر از اضطراب غریبه ای باشد که بتواند به اندازه اقیانوس ها و ماهی هایش خوشحالت کند:)

لاغر میشویم. بعللله!

  • پری سا
  • شنبه ۲۳ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۰
  • ۰ نظر

صبح که رفته بودم روی ترازو دیده بودم دوکیلو و خورده ای از وزنم کم شده. با چشم های خواب آلود و موهای آشفته رقص آفریقایی کرده بودم و پیش خودم فکر کرده بودم حالا که قرار است اخمالو شرط را ببازد چه اسمی برایش مناسب تر می شود. زهرا گفته بود اسمش را بگذارم "چنبه". قبول کردم.

هیولا

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

من و هیولا*دلمان یک مهمانی درست حسابی میخواهد. از آن مهمانی هایی که یک میز میگذارند وسط و رویش را پر از آلوچه و پفک و چیپس های تند میکنند. مهمانی باید شلوغ باشد. به دیوارها کاغذ های رنگی چسبانده باشند و موزیک شادی با صدای بلند گوش هایمان را درد بیاورد. من موهایم را خرگوشی ببندم و دامن کوتاه چهارخانه ام را بپوشم، هیولا هم موهای شکمش را برس کند و پفی ترین پاپیون دنیا را بزند. 

 

*مثلن یک هیولای سبز و شاید کمی هم ترسناک، وجود داشته باشدکه توی اتاقت رژه برود و هی اصرار کند دوستش داشته باشی. چقدر خوب میشود.

هنر ِ گفتن...

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۱
  • ۰ نظر

کینه دل را سیاه می کند. شعر بخوان، قصه بساز. دلت نرم می شود از هنر ِ گفتن.

 

|آب اَنبار_ هوشنگ مرادی کرمانی|

 

هوشنگ مرادی کرمانی را تا بینهایت عاشقم. نوشته هایش، صدایش، صورتش، رفتارش. این مرد بوی پرتقال و بهشت میدهد. 

یا مثلن روز ِ قهر با تکنولوژی

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۰ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۵
  • ۰ نظر

یک روز باید باشد به اسم روز "غارنشینی" که قوانین خاصی برای خودش داشته باشد، استفاده از موبایل و اینترنت و انواع کامپیوتر ها ممنوع باشد. مثلن همه مان هم پایبند این قانون ها باشیم و موبایل ها و کامپیوترها و مودم هایمان را خاموش کنیم و شبیه انسان های سالم و عاقل به زندگیمان برسیم.

گاهی غریبه ها می توانند با حرف هایشان برایت دو تا بال بسازند

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۶
  • ۰ نظر

but i can not live anywhere else. very difficulty to be +

(:there is nothing you cannot do -

دانشجوی شب امتحانی!

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۸ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۷
  • ۰ نظر

بعد از مشورت های طولانی با عمه وسطی به این نتیجه رسیدیم که من نباید انقدر حرص دانشگاه را بزنم و اگر شش واحدی که روی مخم رژه می رود را حذف کنم، علاوه بر این که اعصابم کمی آرام می شود، به هیچ جای دنیا هم بر نخواهد خورد و کسی زیر گلویم چاقو نگذاشته که حتمن باید این ترم بیست واحد کامل پاس کنم و من خیلی جنگلی هستم که فکر میکنم این کتاب های بیریخت را میشود شب امتحان خواند و نمره ی بیست هم گرفت!

موهایت را دم اسبی ببند و با صدای بلند بخند

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۸
  • ۰ نظر

خودم  را مینشانم روبه رویم و نگاهش میکنم. موهای فرق شده اش را پشت گوش هایش میبرد و با چشم های براق به آخرین روزهای پاییز و برگ های خشک خیابان نگاه میکند. احساس میکند دلش برای این روزها تنگ خواهد شد. برای پاییزی که شبیه هیچ پاییز دیگری نیست.

اولین حقوق:)

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۸
  • ۰ نظر

با اولین حقوقم فقط میتوانم خودم را به یک میلک شیک شکلاتی دعوت کنم نه بیشتر! اما به اندازه ی یک بچه خرس قطبی که بعد از چند روز تلاش توانسته از زیر یخ ها ماهی شکار کند، خوشحالم!

برای چهل و شش سالگی بابا

  • پری سا
  • جمعه ۱۵ آذر ۹۲
  • ۱۳:۲۹
  • ۰ نظر

روی شیشه ی باران خورده ی ماشینش نوشتم "تولدت مبارک با یک قلب گنده"، نگاهم کرد و خندید.

 

دختر ها ذاتا بابایی اند . حالا اگر این وسط کسی باشدکه بگوید نه خانوم ما خیلی هم مامانی ایم در جوابش باید بگویم آدم ها دو دسته اند یا دخترند و بابایی یا پسرند و مامانی. از این دوحالت هم بیرون نیست. من هم یکی از آن بابایی های لوس و ننرم که گاهی حرص مامان را در می آورم، موقع غذا خوردن برای بابا از قسمت خوشمزه ترش می ریزم، وقتی از کار برمی گردد شبیه کوآلا بهش میچسبم و ادا اطوار در می آورم و شونصد بار قربان صدقه ی قدو بالای بلندش می روم. فقط به بابا اجازه ی شانه کردن موهایم را می دهم و قرار های دونفره و فلسفه بافی هایمان را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم. حالا هم تولدش است. تولد چهل و شش سالگی. موهایش سفید شده. دیگر از آن سبیل های مدل زورویی اش خبری نیست. قدش نسبت به قبل کمی کوتاه شده و شکمش کمی بزرگ، اما هنوز خوش تیپ است. هنوز مهربان است. هنوز هم وقتی شبیه بادام ِتلخ می شوم نازم را می کشد. اصن یک چیز را می دانید، بابا ها ماهرترینند در ناز کشیدن. همین که می آیند موهایت را ناز می کنند و می گویند "دخمل خوشگل من". همین که بغلت می کنند، همه ی غم های دنیا می روند و تو می مانی و مهربانی که تمامی ندارد.

خدایا این وصل را هجران مکن

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ آذر ۹۲
  • ۱۲:۴۶
  • ۰ نظر

حرف زدن هایمان تمامی ندارد. می نشینیم روی نیمکت "خواهران" و انقدر بلند و پشت سر هم میخندیم و حرف می زنیم تا گونه درد و گلو درد و فک درد بگیریم. میدانی، حرف زدن خیلی خوب است. حرف زدن از یک جا نشستن و به افق خیره شدن خیلی بهتر است. وقتی حرف می زنی، وقتی با دوستانت با صدای بلند میخندی، یعنی بنده ی "حال" شده ای. یعنی "حال"ت را به گذشته یا فردایت نمیفروشی. یعنی خوش میگذرانی و میتوانی بفهمی زندگی می تواند آسان تر از آن چیزی باشد که فکرش را میکنی.

+نمره ی امتحانم خوب میشود. پنج و نیم از شش!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"