پسرم

  • پری سا
  • يكشنبه ۳ آبان ۹۴
  • ۲۱:۱۷
  • ۰ نظر

"کلاهش را روی سرش مرتب کردم، زیپ کاپشن آبی اش را کشیدم بالا، لقمه ی نان و پنیر دستش دادم و بعد سه تایی راه افتادیم. زمستان بود و همه جا سفید، پسر ِ هفت ساله ام جلو تر از من و مردی که احتمالن همسرم بود راه میرفت، مراقبش بودم و حس میکردم که چقدر، که چقدر دوستش دارم"... بیدار که شدم هنوز هم دوستش داشتم...

بغض

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مهر ۹۴
  • ۲۰:۵۹
  • ۰ نظر

هنوز هم زیر دوش حمام، توی ماشین، موقع دیدن فصل ِ دوم سریال مورد علاقه ام و حتا موقع تزیین سالاد ِ ناهار بغض میآید دستش را میاندازد دور گردنم مجبورم میکند به اشک ریختن با این حال این روزها حس قوی بودن دارم، انقدر قوی شده ام که درباره ات بنویسم. باید بنویسم. دلم نمیخواهد بماند توی گلو و هی بغض شود.

"دارم نگاهت میکنم. آرومی، یواش میام پیشت. میگم سلام عزیزم، پرستاری که ازت خون میگیره جوابم رو میده میگه سلام، بعد میخنده، میگه فکر کردم با منی، چشماتو باز میکنی، لبخند میزنی، میگی سلام عمه، به دستات نگاه میکنم پر از کبودی، نمیتونم جلو ی خودمو بگیرم. میام بیرون، پشت در بیصدا زار میزنم...... با محیا ایستادیم کنارت، میگی برات کتابایی که خواستی رو آماده کردم، داری آدرس کتابارو میدی، گوش نمیدم، به حرکت لب هات نگاه میکنم، میگم زود خوب شو، بیا خونه...... دوروزه هیچی نخوردم، همش چند ساعته رفتی، همه بی قرار و گیج شدن، ولی باید مهمون داری کنیم، میدونی چند نفر از مهمون ها رو فقط چون ممکن بود تو ناراحت بشی خفه نکردم؟ من غمگین و عصبانیم، دارم به این فکر میکنم که احتمالن درحال خواب دیدنم هنوز باورم نشده. به عکست نگاه میکنم، زار میزنم، جلو همه ی آدم هایی که هیچ علاقه ای بهشون ندارم زار میزنم باورت میشه؟...... میرم آشپزخونه سرگرم لیوان شستن، باید همه چیز خوب پیش بره، چای میریزم، دستمال میچرخونم، خرما میچینم توی سینی نقره ی عزیزجون، از صدای فاتحه دلم به هم میخوره...... داریم باهم شوخی میکنیم، همو میخندونیم، تو جات خوبه ولی ما باید یه جوری خودمونو خوب کنیم، محیا حرفای خنده دار زیادی بلده، بلند بلند میخندیم، از درد زیاد میخندیم...... چند ماه گذشته، دنیا خوبه، هوا خوبه، حال ما خوبه، هر پنج شنبه میایم پیشت، برات رز قرمز میاریم...

نوشتن:)

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مهر ۹۴
  • ۲۰:۵۸
  • ۰ نظر

نوشتن را دوست دارم. وقتی مینویسم، از هر چیزی، انگار بخشی از وجودم اوج میگیرد. احساس ِ خود شیفتگی ام قدرت میگیرد و به نهایت ِ لذت میرسم. تصور میکنم اگر نویسنده ی ماهری بودم، دنیایم رنگ های بیشتری داشت آنوقت شاید دنیا لذت بخش تر از حال میشد. چقدر بد که قدرت نوشتنم محدود است و چقدر خوب که تسلیم نمیشوم و چقدر هیجان انگیز که زندگی ات پر باشد از واژه و معانی و سعی...

دوستان جان

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۳
  • ۰ نظر

فرقی نمیکند روز تولدت بیست و پنجم شهریور باشد یا هجدهم مهر، مهم این است دوستان ِ جانی داری که برایت شاد ترین و غافلگیرانه ترین تولد دنیا را میگیرند، و بعد تو بال در میآوری، بالا میروی، خیلی بالا:)

گوزن های عاشق!

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۴ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۴
  • ۰ نظر

عمو میگفت: "این موقع سال سیب ها به اوج میرسن. گوزن ها هم عاشق سیبن. انقدر سیب میخورن تا مست شن، بعد بی هوا میپرن وسط اتوبان. بیشتر گوزنا این موقع سال میمیرن". گفته بودم "پس گوزن ها هم به اعجاز سیب پی بردن"، خندیده بود. قبل تر ها برایم گفته بود "بهترین هدیه، سرخ ترین سیبی ست که برای آدم مورد علاقه ات میبری". سیب برای من همیشه نماد عشق بوده. نماد ِ دوست داشتن های عمیق. انقدر که برایم اعتقاد شده بود مردها باید برای زن ِ مورد علاقه شان سیب سرخ هدیه ببرند. اما نمیشد از همه ی آدم های دنیا توقع داشت شبیه گوزن ها باشند. مست ِ عطر ِ سیب باشند و عاشق ِ عاشق. فقط میشد یواشکی به سیب فکر کرد و معجزه ای که میاورد...

باروون

  • پری سا
  • پنجشنبه ۹ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۷
  • ۰ نظر

پاییز، ابرهای خاکستری و بعد، باران:)

بغل شدن:)

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ مهر ۹۴
  • ۲۱:۰۸
  • ۰ نظر

از خوشبختی های من: بغل شدن یهویی توسط یک کودک در ابعاد چهل در بیست. نرم، با دوتا چشم ِ تیله ای و دست و پاهای تا خورده از شدت چاقی. بغلش انقدر نرم بود که دلم نمیخواست ولم کند. این که بین دویست نفر آدم من را برای بغل کردن انتخاب کرد ازش متشکرم:)

خب به درک!

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۴
  • ۰ نظر

بلاگفا مثل آدمی میماند که سردرگم است، مثل آدمی که نمیداند دلش را بردارد و از همه اتفاق ها بگذرد یا این که بماند و به سماجت احمقانه خود ادامه بدهد. نوشته های شهریور را پاک کرد، کامنت ها و ثبت موقت شده هایم را هم! من هم آدامس ِ طعم ِ توت فرنگی جویدم و گفتم "به درک". اگر پسر بودم فحش بهتری میدادم ولی الآن با این وضعیت فقط میتوانم شانه هایم را بالا بندازم، ادامس بجوم و صد بار پشت هم بگویم "به درک".

قرار بود غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم...

  • پری سا
  • شنبه ۲۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۱
  • ۰ نظر

پرده را کنار میزنم. نور خورشید پخش میشود روی تنم روی موهام روی فرش ِ سیستانی دوست داشتنیم. چند تا گل ِ بنفش ِ خوشگل توی باغچه میبینم، بس که ذوق میکنم درد ماهانه ام فراموش میشود. باید لباس خوبی بپوشم. قرار است دوستان ِ جان را ببینم.

ده دقیقه به قرار دیر میرسم. نگران میشوم از این بدقولی اما زهرا انقدر آرام نشسته که تصور نمیکنم حتا کمی اخم کند. بغلش میکنم. کمی که میگذرد هر پنج تایمان توی ماشین تنگ ِ هم نشسته ایم. خوشحالیم. قرار است غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم.

روی میز پر از خوراکی های خوب است. نگار انقدر با سلیقه ست که خدا میداند! قاشق ها و چنگال ها را با ظرافت روی میز چیده و برایمان کلاه های خوشگل درست کرده. صدای آهنگ بلند میشود. چه چیزی بهتر از رقصیدن؟

عکس میندازیم، ادا درمیاوریم و با صدای بلند میخندیم. کبرا چند روز دیگر عروس میشود. کارت عروسی اش پر از گل های صورتی ِ ناز است. برایش آرزوهای خوب میکنیم.

بیرون تاریک است. از پنجره اتاقم هزار نقطه ی نورانی در حرکتند. پرده را میندازم. لباس راحت میپوشم، موهایم را شانه میکنم و برای بابا چای میریزم.

شهر رنگی

  • پری سا
  • يكشنبه ۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۳
  • ۰ نظر

وقتی توی سالن تاریک ِ سینما فلسطین دنبال نور چراغ قوه ی آقاهه میرفتیم دنیا خوب بود. وقتی روی صندلی ها فرو رفتیم و فیلم را از دقیقه ی نمیدانم چندش نگاه کردیم هم همه چیز خوب بود. وقتی در ِ چوبی کافه را باز کردیم، وقتی بستنی شکلاتی میخوردیم حتا وقتی درباره ی اتفاق های ناگوار حرف میزدیم هم دنیا جای خوبی به نظر میآمد. انگار دلمان میخواست رنگ برداریم همه ی شهر را رنگی کنیم. بهش گفته بودم بیا تمام پله برقی ها را بنفش کنیم. از تصور بنفش شدن ِ آن همه خاکستری دلمان شاد شده بود. دلمان میخواست چوب جادویی بچرخانیم و ورد بخوانیم و تمام ِشهر را شبیه یک سیرک کنیم. دلمان شادی های بی سبب میخواست و دل خوشی های کوچک و آدم هایی که اطرافمان مدام بخندند، خواسته ی زیادی بود با این حال دنیا به طرز مهربانانه ای خوب بود.

علوس:)

  • پری سا
  • جمعه ۲۳ مرداد ۹۴
  • ۲۰:۰۱
  • ۰ نظر

شهرزاد، دست ِ کوچک و تپل و چرکولکش را کشیده بود روی سرم و با زبان شیرین ِ کودکیش گفته بود "تو ام زودی علوس میشی" 

سببی برای...

  • پری سا
  • جمعه ۲۳ مرداد ۹۴
  • ۱۹:۵۹
  • ۰ نظر

بهش نمیگویم کار، میگویم سببی برای از یاد بردن تمام ناراحتی ها و دل مشغولی هایم. اگر کسی ازم درباره ی کاری که انجام میدهم بپرسد بدون اغراق میگویم چیزی شبیه به خنثی کردن ِ بمب میماند! انگیزه ام فقط و فقط تجربه کردن است و حس ِ استقلال پیدا کردن مثلن! برای پول حرص نمیزنم گرچه به شدت اعتقاد دارم پول دوای هر دردی ست اما نمیدانم چرا به همه چیز این کار فکر میکنم جز پولی که قرار است ازش دربیاورم. این را هم فهمیده ام پول به سختی به دست میآید با این حال همچنان سرمایه دست یک عده خاصی میچرخد و خستگی اش دست ما! بعد از آن اتفاق، دنیا برایم جای تنگی شد. ارزش آدم ها بیشتر شد. زندگی کردن برایم از صبح را به شب رساندن، به لحظه لحظه لذت بردن تغییر کرد. فهمیدم اگر برای خودت هدف های کوچک حتا شاید بی ارزش، نداشته باشی یک روزی حسابی پشیمان میشوی. فهمیدم هیچ چیزی ارزش این را ندارد که به خاطرش خودت، خانواده ات، دوستانت، آدم های غریبه ی توی خیابان و یا حتا کسی آن طرف دنیا را برنجانی. فهمیدم باید مهربان تر باشم و لبخندهایم عمیق تر.

just the way you are

  • پری سا
  • جمعه ۲ مرداد ۹۴
  • ۱۴:۳۳
  • ۰ نظر

داشتم آهنگ just the way you are را گوش میدادم . یک جایی از آهنگ میخواند

"When I see your face There’s not a thing that I would chang" این تیکه ی شعر را عاشقم. آن لحظه دلم خواست مرد باشم. مردی که زنی را دوست دارد. زنی با موهای بلند خرمایی و چشم هایی تیره. دلم خواست مرد باشم و برایش این تیکه آهنگ را اجرا کنم. با صدای بلند برایش بخوانم 

 "And when you smile ،The whole world stops and stares for awhile"... راستش ما زن ها زیادی خوشبختیم. داستان ها و شعر های لطبف برای ما ساخته شده اند. دنیا برایمان پر است از موسیقی و فیلم های عاشقانه. رنگ های شاد که انگار خدا فقط برای ما خلقشان کرده است و البته وجود مردها! آخ از حرف های عاشقانه ای که از مردهای زندگیمان میشنویم... گاهی دلم برایشان میسوزد. چقدر باید وقت بگذارم تا برای مرد آینده زندگی ام عشقانه ببافم. دنیا برای عاشقانه از نوع مردانه اش زمان کم گذاشته است، برای دست ها و صورت مردانه شان، در حقشان اجحاف کرده است روزگار. آخ که اگر ما زن های خلاقی نباشیم چقدر آن طفلک ها محروم میمانند! گاهی دلم برای مردها زیادی میسوزد. ما زن ها خوشبختیم. خیلی خوشبخت.

مارک دوپلو!

  • پری سا
  • سه شنبه ۹ تیر ۹۴
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

کتاب ِ مارک دوپلوی ِ منصور ضابطیان عزیز را میخوانم، نوشته هایش شبیه خودش آرام و مرتب و دور از حاشیه است. یک جور خوبی میشود کتابش را یک جا بلعید، اما من دلم میخواهد جرعه جرعه لذتش را ببرم. هر روز بعد از این که تمام ِ کارهای حوصله سر برم تمام میشود میروم سراغ کتاب ِ ساده اش. این مرد چهره ی مدل واری ندارد اما تا بینهایت کلام و قلم آرام و دوست داشتنی دارد، در قلم کمی کمتر از هوشنگ مرادی کرمانی ست، اما همان اندازه میتواند من را سرحال بیاورد. 

خدای چیزهای کوچک

  • پری سا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴
  • ۱۹:۵۷
  • ۰ نظر

چطور دلم آمد حذف ت کنم؟ چطور توانستم تمامِ نوشته های چند ساله ام را پاک کنم. چطور انقدر سرد بودم...  زمان که میگذرد آدم ها که بزرگ تر میشوند انگار همه چیز حالت دیگری میگیرد. انگار زمین آرام تر میچرخد و ترس ها کم رنگ تر میشوند. آدم صبور تر و گذشته برایش خنده دار میشود... چهارم تیر ماه ِ نود و چهار ِ من پر شد از حس ِ خوب ِ دوباره داشتن و خدا میداند که چقدر از این وقفه ی بلاگفا خوشحالم. از این خراب شدن ِ بی موقعش. از این بکآپ ِ دوست داشتنی که اینجا و کامنت ها و نوشته ها و لبخند هایش را برایم تازه کرد.  همین که به من برگشتی یادگاری هجده سالگی ام، همین یعنی معجزه.  

نمیدانم هنوز هم میتوانم اینجا را داشته باشم یا بلاگفا به آخرین حالتش برمیگردد و اینجا کامل حذف میشود فقط این را میدانم که حالم خوب تر از قبل است:)

تمام شدن...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۴
  • ۱۹:۵۴
  • ۰ نظر

دفتر جلد توسی ِ دوست نداشتنی دارم که هر چند شب یک بار تویش چیزهایی مینویسم. گذاشتمش زیر پوشه های مدارک و جعبه ی مداد رنگی سی و شش تایی استدلرم. میترسم مامان پیدایش کند! چند بار هم با خودم سر مصاحبه های کاری بردمش، حتا یک بار به جای زیر دستی ازش استفاده کردم که نزدیک بود توی آن سازمان بازرسی جایش بگذارم! چقدر خوانده شدن ترسناک است! این را از وقتی توی آن دفترِ پردردسر نوشتن را شروع کردم فهمیدم. این که خودت را زیادی نوشته باشی طوری که یکی با خواندنشان بتواند "بلد" ت شود. همین "بلد" شدن کار را ترسناک میکند. برای همین گاهی نویسنده ها را نمیتوانم درک کنم. آن هایی که خودشان، فکر و مغزشان را توی کتاب هایشان خالی میکنند، بعد تو کتاب را دستت میگیری و نویسنده را میخوانی. میخوانی و "بلد" ش میشوی. میخوانی و "میفهمی" ش. آن نویسنده را تصور میکنم که تحلیل میرود. مینویسد و خالی میشود. مینویسد و دیگر برای خودش رازی ندارد، این یعنی تمام شدن...

هنوز موی بسته را اگر به شانه وا کنم*

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۵۲
  • ۰ نظر

موهایم را ناشیانه بالای سرم جمع میکنم، مواد کتلت را فرم میدهم و نیلوفر اندی گوش میکنم، دلم میخواهد کسی پیدا شود آواز بخواند، دلم آواز زنده میخواهد، بابا خانه نیست، اگر بود برایم سفارشی میخواند. قبل تر ها همسایه صدای نافرمش را میانداخت توی سرش و ترانه های عجیب میخواند، حالا او هم نمیخواند. کتلت های قلبی را از حلقه ای شکل ها جدا میکنم. گوجه ها را خورد میکنم و باخواننده همراه میشوم "در خواب نازی شب ها نیلوفر من". یاد چیز هایی میافتم که نباید، حرف هایی که نباید، خاطراتی که نباید. تمام ِ این هفته ها را شاهد خاک بازی گنجشک ها ی ساعت ِ هفت صبح بودم و حسادت به اتاق کار ِ پر گل و رنگی ِ آن دختری که انگار در سر کردن شال مشکی از من سبقت گرفته است. مامان صدایم میکند "حواست به گل ت هس ؟" کاکتوس، بیچاره کاکتوس ِ من. نگاهش میکنم، همچنان سرحال و سبز ِ. برایش آب میریزم. مامان میگوید دارم گل بیچاره را عذاب میدهم. ازش میپرسم: عذابت میدم؟ مامان جوابم را میدهد که "البته"! 

*شعری از سیمین بهبهانی

دورهمی به صرف رستوران ترکی!

  • پری سا
  • جمعه ۲۴ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۷
  • ۰ نظر

هوایی که میشویم، دلمان برای دورهمی های دخترانه مان که تنگ میشود، خستگی کلاس ِ پنج ساعته ی پنج شنبه هایمان را میگذاریم توی کوله های بزرگمان و خودمان را مهمان غذاهای عجیب میکنیم، و چه چیزی بهتر از نفس کشیدن کنار دوست های فوق العاده ات؟ 

دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟

  • پری سا
  • چهارشنبه ۸ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۴
  • ۰ نظر

بیرون هنوز تابستان است و درست چهل و هشت روز دیگر بیست و یک ساله میشوم... هنوز همان دختر رویا گونه ی رویا پردازم، روزها آواز میخوانم، شب ها لباس بلند ِ خیالی به تن میکنم و مثل دخترهای ِ فیلم ها میرقصم... ریشه ی خیالم را گره میزنم به درخت ِ تنومندی و تاب میخورم، تاب میخورم، تاب میخورم، بلندی آنقدر ها هم ترسناک نیست... آخ از رویاهای بی نقص من، چقدر دوست داشتنی اند. 

من زنی بودم نیلی رنگ با زمزمه ی شعری عاشقانه

  • پری سا
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۳
  • ۰ نظر

من هیچ وقت برای این روزها نبودم، برای این شهر برای این زمان و برای این فکر ها، من زنی بودم در روزهایی خیلی دورتر از حال که صبح ها خانه ی تماما چوبی اش را برای دیدن طلوع ترک میکرد و عصر ها موهایش را تسلیم باد... من زنی بودم در چشم های براق مردی وقت ِ رقص. شبیه خواندن آوازی که کولی های زمان کودکی ام زمزمه میکردند، من هیچ وقت برای این تاریخ برای این لحظه نبودم، من زن ِ بیست و اندی ساله بودم در نقطه ای خیلی دورتر از اینجا، خالی از فکر های زمان ِ حال و پر از اندیشه هایی که گوش این تاریخ نمیشنود، زنی که یک روز چمدان ِ توسی کوچکش را پر کرد از لباس های زیبا و گذشته اش را بوسید و به مقصدی نامعلوم رفت.

از گذشته ها عبور کرده ام؛ حالا خودم مانده ام و رویاها و دست هایی که بوی سیب میدهند

  • پری سا
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۲
  • ۰ نظر

از آن قطار فقط صدای چمدان ِ شکسته ماند و حرف های دخترانه و ریز ریز خندیدن ها، یادم می آید پله ی دوم را ندیدم، صدای افتادنم توی ایستگاهِ سه و سی دقیقه صبح پیچید و دردی که چشم هایم را سیاهی داد، یادم نمی رود چشم های زن ِ سیاه پوشی که نگاهش هیچ زنانگی نداشت.

دلم میخواهد...

  • پری سا
  • شنبه ۴ مرداد ۹۳
  • ۱۱:۴۷
  • ۰ نظر

دلم میخواهد جایی بودم که آسمان ِ روزش آبی تر از اینجا بود و آسمان شب هایش سیاه تر و بی نور تر؛ جایی که شب ها چشم بدوزی به ستاره های بیشمار تا خوابت ببرد و روزها چشم هایت رنگ بگیرد از سبزی و زردی و نارنجی ِ زمین. جایی که شب های سیاهش را نور ماه روشن کند و روزهای روشنی که خورشیدش گرم بتابد. دلم میخواهد جایی بودم دور از اینجا، خیلی خیلی دور از اینجا...

سهیلا:)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۹۲
  • ۱۹:۴۱
  • ۰ نظر

-دوستت نمیاد؟

=نه اون به هوای من اومده بود 

-آخی

=:)

بعد نوشت: سهیلا! دختری که هیچ وقت دوست صمیمیم نبود اما لطفش زیاد شاملم شد:)

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو / من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو*

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ نظر

بین وسایل های قدیمی یک شیشه عطر پیدا کردم که توش پر بود از بوی ِ خوبِ مورد علاقه ام. نمیدانم برای چند سال پیش است، نمیدانم اسم این بوی ِ خوب ِ موردعلاقه ام چیست؛ فقط میدانم دلیلی شد برای خوشحال بودنم. خیلی وقت بود بوی ِ مورد علاقه ام را گم کرده بودم و خدا میداند چقدر پیدا کردن میتواند خوب باشد.

*متن آهنگی از سارا نائینی

مامان:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

مامان گفت برایم دعا میکند، برای رویا های صورتی که باید ِ باید ِ باید واقعی شوند. مگر میشود مامان دعا کند و نشود؟ دعا کند و نتوانم؟ 

آسمان...

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

آسمان ِ غروبِ بیست و یکم بهمن ِ من پر بود از آبی ها، نیلی ها، سبزها و ابر هایی که سرخ ِ سرخ ِ سرخ بودند، انگار خدا انگشتش را مهربانانه کشیده باشد روی آسمان و لبخندهای خوب زده باشد. انگار آسمان با نوازش های دم ِ غروب ِ خدا سرخ از خجالت شده باشد.

کاش دنیا...

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۳
  • ۰ نظر

کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییدن اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟

|سووشون_ سیمین دانشور|

 

سووشون را بخوانید. بخوانید و اشک نریزید، بخوانید و دلتان نسوزد، از ته دل آه نکشید برای روزهای عجیب و غریبی که برای "ایرانمان" میگذشت/ میگذرد/ خواهد گذشت. سرتان درد نگیرد از نفهمی ها، بی مسئولیتی ها و بی سوادی ها، سووشون را فقط بخوانید. بدون ذره ای احساس ِ دلتنگی برای آدم هایی مانند "یوسف"،که باید باشند و نیستند! 

تصمیم پری!

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۶
  • ۰ نظر

تصمیم هایِ من نه خیلی سختند نه حتا غیر قابل اجرا، فقط پریسایی میخواهند که کمی بیشتر دلش گرم باشد، نگاهی به عقب نیندازد، بهانه نگیرد، خسته نشود... پریسایی که دلش قرص باشد.

ده سالگی

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ بهمن ۹۲
  • ۱۴:۵۵
  • ۰ نظر

تمام ِ هشت ِ صبح هایم با یک جور دل تنگی ِ شیرین میگذشت. خودم را یادم می آید با موهای کوتاهی که به زور تا شانه ام میرسید و سوسن(!) به بغل پنجره ی بزرگ اتاق خواب را باز کرده ام و محو تماشای کوه ها شده ام. کوه برایم معنای خاصی داشت. رها شدن، رسیدن، لمس کردن و تجربه کردن. نور خورشید ِ هشت صبح و برق ِ نقره ای ِ برف های ترو تازه و گه گاهی باد خنک و دلپذیره ِ زمستان، همه و همه ی این ها من را خوشحال تر از هر موقع میکرد. حس ِ زنده بودن. اگر کمی خم میشدم میتوانستم سمت ِ راستم قامتِ دماوند را هم ببینم و خوشحالیم چندبرابر شود. از آن موقع خیلی گذشته و من هنوز وقت هایی که حس ِ "شبیه روزمرگی ها شدن" دارم، میروم سراغ ِ پنجره ی بزرگ اتاق خواب... تمام میشود. همه ی همه اش تبدیل میشود به نفس ِ تازه ی  آخر شب ها ی تاریک ِ تاریک و چقدر در این شب های ساکت و خنک اعجاز است، شبیه ِ رها کردن موهایم در سرعت ِ جاده های دوست داشتنی ِ آستارا. شبیه ِ خنده های شهرزاد، ناز کشیدن های بابا یا دلسوزی های مامان.

کشوی شکمو!

  • پری سا
  • جمعه ۴ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۸
  • ۰ نظر

کشوی "قرتی بازی" هایم به سرش زده. یک بار گل سر هایم را میخورد و یک بار برس سفیدی با تصویری از دختر موبلندو پسر چشم سیاهی که به هم تکیه داده اند را. گاهی هم موقع بیرون رفتنم لج بازی اش میگیرد مداد مشکی چشم هایم را قایم میکند؛ همین بلا را سر ریمل و گوشواره های پیچ پیچی که خاله برایم خریده بود هم آورد. این بار دنبال سر آن دستگاه کوچیکه میگشتم که پشت گردن بابا را تمیز کنم، نبود. هر چی سعی کردم پیدایش نشد. حتمن آن را هم خورده. من شلخته نیستم، فقط کشوی "قرتی بازی" هایم کمی شکمو و لج باز است. دلش میخواهد همه چیز را قورت دهد و به تلاش های بیهوده ی من لبخند های مشکوک بزند!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب