قرار بود غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم...

  • پری سا
  • شنبه ۲۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۱
  • ۰ نظر

پرده را کنار میزنم. نور خورشید پخش میشود روی تنم روی موهام روی فرش ِ سیستانی دوست داشتنیم. چند تا گل ِ بنفش ِ خوشگل توی باغچه میبینم، بس که ذوق میکنم درد ماهانه ام فراموش میشود. باید لباس خوبی بپوشم. قرار است دوستان ِ جان را ببینم.

ده دقیقه به قرار دیر میرسم. نگران میشوم از این بدقولی اما زهرا انقدر آرام نشسته که تصور نمیکنم حتا کمی اخم کند. بغلش میکنم. کمی که میگذرد هر پنج تایمان توی ماشین تنگ ِ هم نشسته ایم. خوشحالیم. قرار است غذاهای خوشمزه بخوریم و برقصیم.

روی میز پر از خوراکی های خوب است. نگار انقدر با سلیقه ست که خدا میداند! قاشق ها و چنگال ها را با ظرافت روی میز چیده و برایمان کلاه های خوشگل درست کرده. صدای آهنگ بلند میشود. چه چیزی بهتر از رقصیدن؟

عکس میندازیم، ادا درمیاوریم و با صدای بلند میخندیم. کبرا چند روز دیگر عروس میشود. کارت عروسی اش پر از گل های صورتی ِ ناز است. برایش آرزوهای خوب میکنیم.

بیرون تاریک است. از پنجره اتاقم هزار نقطه ی نورانی در حرکتند. پرده را میندازم. لباس راحت میپوشم، موهایم را شانه میکنم و برای بابا چای میریزم.

شهر رنگی

  • پری سا
  • يكشنبه ۱ شهریور ۹۴
  • ۲۰:۳۳
  • ۰ نظر

وقتی توی سالن تاریک ِ سینما فلسطین دنبال نور چراغ قوه ی آقاهه میرفتیم دنیا خوب بود. وقتی روی صندلی ها فرو رفتیم و فیلم را از دقیقه ی نمیدانم چندش نگاه کردیم هم همه چیز خوب بود. وقتی در ِ چوبی کافه را باز کردیم، وقتی بستنی شکلاتی میخوردیم حتا وقتی درباره ی اتفاق های ناگوار حرف میزدیم هم دنیا جای خوبی به نظر میآمد. انگار دلمان میخواست رنگ برداریم همه ی شهر را رنگی کنیم. بهش گفته بودم بیا تمام پله برقی ها را بنفش کنیم. از تصور بنفش شدن ِ آن همه خاکستری دلمان شاد شده بود. دلمان میخواست چوب جادویی بچرخانیم و ورد بخوانیم و تمام ِشهر را شبیه یک سیرک کنیم. دلمان شادی های بی سبب میخواست و دل خوشی های کوچک و آدم هایی که اطرافمان مدام بخندند، خواسته ی زیادی بود با این حال دنیا به طرز مهربانانه ای خوب بود.

علوس:)

  • پری سا
  • جمعه ۲۳ مرداد ۹۴
  • ۲۰:۰۱
  • ۰ نظر

شهرزاد، دست ِ کوچک و تپل و چرکولکش را کشیده بود روی سرم و با زبان شیرین ِ کودکیش گفته بود "تو ام زودی علوس میشی" 

سببی برای...

  • پری سا
  • جمعه ۲۳ مرداد ۹۴
  • ۱۹:۵۹
  • ۰ نظر

بهش نمیگویم کار، میگویم سببی برای از یاد بردن تمام ناراحتی ها و دل مشغولی هایم. اگر کسی ازم درباره ی کاری که انجام میدهم بپرسد بدون اغراق میگویم چیزی شبیه به خنثی کردن ِ بمب میماند! انگیزه ام فقط و فقط تجربه کردن است و حس ِ استقلال پیدا کردن مثلن! برای پول حرص نمیزنم گرچه به شدت اعتقاد دارم پول دوای هر دردی ست اما نمیدانم چرا به همه چیز این کار فکر میکنم جز پولی که قرار است ازش دربیاورم. این را هم فهمیده ام پول به سختی به دست میآید با این حال همچنان سرمایه دست یک عده خاصی میچرخد و خستگی اش دست ما! بعد از آن اتفاق، دنیا برایم جای تنگی شد. ارزش آدم ها بیشتر شد. زندگی کردن برایم از صبح را به شب رساندن، به لحظه لحظه لذت بردن تغییر کرد. فهمیدم اگر برای خودت هدف های کوچک حتا شاید بی ارزش، نداشته باشی یک روزی حسابی پشیمان میشوی. فهمیدم هیچ چیزی ارزش این را ندارد که به خاطرش خودت، خانواده ات، دوستانت، آدم های غریبه ی توی خیابان و یا حتا کسی آن طرف دنیا را برنجانی. فهمیدم باید مهربان تر باشم و لبخندهایم عمیق تر.

just the way you are

  • پری سا
  • جمعه ۲ مرداد ۹۴
  • ۱۴:۳۳
  • ۰ نظر

داشتم آهنگ just the way you are را گوش میدادم . یک جایی از آهنگ میخواند

"When I see your face There’s not a thing that I would chang" این تیکه ی شعر را عاشقم. آن لحظه دلم خواست مرد باشم. مردی که زنی را دوست دارد. زنی با موهای بلند خرمایی و چشم هایی تیره. دلم خواست مرد باشم و برایش این تیکه آهنگ را اجرا کنم. با صدای بلند برایش بخوانم 

 "And when you smile ،The whole world stops and stares for awhile"... راستش ما زن ها زیادی خوشبختیم. داستان ها و شعر های لطبف برای ما ساخته شده اند. دنیا برایمان پر است از موسیقی و فیلم های عاشقانه. رنگ های شاد که انگار خدا فقط برای ما خلقشان کرده است و البته وجود مردها! آخ از حرف های عاشقانه ای که از مردهای زندگیمان میشنویم... گاهی دلم برایشان میسوزد. چقدر باید وقت بگذارم تا برای مرد آینده زندگی ام عشقانه ببافم. دنیا برای عاشقانه از نوع مردانه اش زمان کم گذاشته است، برای دست ها و صورت مردانه شان، در حقشان اجحاف کرده است روزگار. آخ که اگر ما زن های خلاقی نباشیم چقدر آن طفلک ها محروم میمانند! گاهی دلم برای مردها زیادی میسوزد. ما زن ها خوشبختیم. خیلی خوشبخت.

مارک دوپلو!

  • پری سا
  • سه شنبه ۹ تیر ۹۴
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

کتاب ِ مارک دوپلوی ِ منصور ضابطیان عزیز را میخوانم، نوشته هایش شبیه خودش آرام و مرتب و دور از حاشیه است. یک جور خوبی میشود کتابش را یک جا بلعید، اما من دلم میخواهد جرعه جرعه لذتش را ببرم. هر روز بعد از این که تمام ِ کارهای حوصله سر برم تمام میشود میروم سراغ کتاب ِ ساده اش. این مرد چهره ی مدل واری ندارد اما تا بینهایت کلام و قلم آرام و دوست داشتنی دارد، در قلم کمی کمتر از هوشنگ مرادی کرمانی ست، اما همان اندازه میتواند من را سرحال بیاورد. 

خدای چیزهای کوچک

  • پری سا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴
  • ۱۹:۵۷
  • ۰ نظر

چطور دلم آمد حذف ت کنم؟ چطور توانستم تمامِ نوشته های چند ساله ام را پاک کنم. چطور انقدر سرد بودم...  زمان که میگذرد آدم ها که بزرگ تر میشوند انگار همه چیز حالت دیگری میگیرد. انگار زمین آرام تر میچرخد و ترس ها کم رنگ تر میشوند. آدم صبور تر و گذشته برایش خنده دار میشود... چهارم تیر ماه ِ نود و چهار ِ من پر شد از حس ِ خوب ِ دوباره داشتن و خدا میداند که چقدر از این وقفه ی بلاگفا خوشحالم. از این خراب شدن ِ بی موقعش. از این بکآپ ِ دوست داشتنی که اینجا و کامنت ها و نوشته ها و لبخند هایش را برایم تازه کرد.  همین که به من برگشتی یادگاری هجده سالگی ام، همین یعنی معجزه.  

نمیدانم هنوز هم میتوانم اینجا را داشته باشم یا بلاگفا به آخرین حالتش برمیگردد و اینجا کامل حذف میشود فقط این را میدانم که حالم خوب تر از قبل است:)

تمام شدن...

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۴
  • ۱۹:۵۴
  • ۰ نظر

دفتر جلد توسی ِ دوست نداشتنی دارم که هر چند شب یک بار تویش چیزهایی مینویسم. گذاشتمش زیر پوشه های مدارک و جعبه ی مداد رنگی سی و شش تایی استدلرم. میترسم مامان پیدایش کند! چند بار هم با خودم سر مصاحبه های کاری بردمش، حتا یک بار به جای زیر دستی ازش استفاده کردم که نزدیک بود توی آن سازمان بازرسی جایش بگذارم! چقدر خوانده شدن ترسناک است! این را از وقتی توی آن دفترِ پردردسر نوشتن را شروع کردم فهمیدم. این که خودت را زیادی نوشته باشی طوری که یکی با خواندنشان بتواند "بلد" ت شود. همین "بلد" شدن کار را ترسناک میکند. برای همین گاهی نویسنده ها را نمیتوانم درک کنم. آن هایی که خودشان، فکر و مغزشان را توی کتاب هایشان خالی میکنند، بعد تو کتاب را دستت میگیری و نویسنده را میخوانی. میخوانی و "بلد" ش میشوی. میخوانی و "میفهمی" ش. آن نویسنده را تصور میکنم که تحلیل میرود. مینویسد و خالی میشود. مینویسد و دیگر برای خودش رازی ندارد، این یعنی تمام شدن...

هنوز موی بسته را اگر به شانه وا کنم*

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۵۲
  • ۰ نظر

موهایم را ناشیانه بالای سرم جمع میکنم، مواد کتلت را فرم میدهم و نیلوفر اندی گوش میکنم، دلم میخواهد کسی پیدا شود آواز بخواند، دلم آواز زنده میخواهد، بابا خانه نیست، اگر بود برایم سفارشی میخواند. قبل تر ها همسایه صدای نافرمش را میانداخت توی سرش و ترانه های عجیب میخواند، حالا او هم نمیخواند. کتلت های قلبی را از حلقه ای شکل ها جدا میکنم. گوجه ها را خورد میکنم و باخواننده همراه میشوم "در خواب نازی شب ها نیلوفر من". یاد چیز هایی میافتم که نباید، حرف هایی که نباید، خاطراتی که نباید. تمام ِ این هفته ها را شاهد خاک بازی گنجشک ها ی ساعت ِ هفت صبح بودم و حسادت به اتاق کار ِ پر گل و رنگی ِ آن دختری که انگار در سر کردن شال مشکی از من سبقت گرفته است. مامان صدایم میکند "حواست به گل ت هس ؟" کاکتوس، بیچاره کاکتوس ِ من. نگاهش میکنم، همچنان سرحال و سبز ِ. برایش آب میریزم. مامان میگوید دارم گل بیچاره را عذاب میدهم. ازش میپرسم: عذابت میدم؟ مامان جوابم را میدهد که "البته"! 

*شعری از سیمین بهبهانی

دورهمی به صرف رستوران ترکی!

  • پری سا
  • جمعه ۲۴ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۷
  • ۰ نظر

هوایی که میشویم، دلمان برای دورهمی های دخترانه مان که تنگ میشود، خستگی کلاس ِ پنج ساعته ی پنج شنبه هایمان را میگذاریم توی کوله های بزرگمان و خودمان را مهمان غذاهای عجیب میکنیم، و چه چیزی بهتر از نفس کشیدن کنار دوست های فوق العاده ات؟ 

دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟

  • پری سا
  • چهارشنبه ۸ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۴
  • ۰ نظر

بیرون هنوز تابستان است و درست چهل و هشت روز دیگر بیست و یک ساله میشوم... هنوز همان دختر رویا گونه ی رویا پردازم، روزها آواز میخوانم، شب ها لباس بلند ِ خیالی به تن میکنم و مثل دخترهای ِ فیلم ها میرقصم... ریشه ی خیالم را گره میزنم به درخت ِ تنومندی و تاب میخورم، تاب میخورم، تاب میخورم، بلندی آنقدر ها هم ترسناک نیست... آخ از رویاهای بی نقص من، چقدر دوست داشتنی اند. 

من زنی بودم نیلی رنگ با زمزمه ی شعری عاشقانه

  • پری سا
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۳
  • ۰ نظر

من هیچ وقت برای این روزها نبودم، برای این شهر برای این زمان و برای این فکر ها، من زنی بودم در روزهایی خیلی دورتر از حال که صبح ها خانه ی تماما چوبی اش را برای دیدن طلوع ترک میکرد و عصر ها موهایش را تسلیم باد... من زنی بودم در چشم های براق مردی وقت ِ رقص. شبیه خواندن آوازی که کولی های زمان کودکی ام زمزمه میکردند، من هیچ وقت برای این تاریخ برای این لحظه نبودم، من زن ِ بیست و اندی ساله بودم در نقطه ای خیلی دورتر از اینجا، خالی از فکر های زمان ِ حال و پر از اندیشه هایی که گوش این تاریخ نمیشنود، زنی که یک روز چمدان ِ توسی کوچکش را پر کرد از لباس های زیبا و گذشته اش را بوسید و به مقصدی نامعلوم رفت.

از گذشته ها عبور کرده ام؛ حالا خودم مانده ام و رویاها و دست هایی که بوی سیب میدهند

  • پری سا
  • دوشنبه ۶ مرداد ۹۳
  • ۱۹:۴۲
  • ۰ نظر

از آن قطار فقط صدای چمدان ِ شکسته ماند و حرف های دخترانه و ریز ریز خندیدن ها، یادم می آید پله ی دوم را ندیدم، صدای افتادنم توی ایستگاهِ سه و سی دقیقه صبح پیچید و دردی که چشم هایم را سیاهی داد، یادم نمی رود چشم های زن ِ سیاه پوشی که نگاهش هیچ زنانگی نداشت.

دلم میخواهد...

  • پری سا
  • شنبه ۴ مرداد ۹۳
  • ۱۱:۴۷
  • ۰ نظر

دلم میخواهد جایی بودم که آسمان ِ روزش آبی تر از اینجا بود و آسمان شب هایش سیاه تر و بی نور تر؛ جایی که شب ها چشم بدوزی به ستاره های بیشمار تا خوابت ببرد و روزها چشم هایت رنگ بگیرد از سبزی و زردی و نارنجی ِ زمین. جایی که شب های سیاهش را نور ماه روشن کند و روزهای روشنی که خورشیدش گرم بتابد. دلم میخواهد جایی بودم دور از اینجا، خیلی خیلی دور از اینجا...

سهیلا:)

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۹۲
  • ۱۹:۴۱
  • ۰ نظر

-دوستت نمیاد؟

=نه اون به هوای من اومده بود 

-آخی

=:)

بعد نوشت: سهیلا! دختری که هیچ وقت دوست صمیمیم نبود اما لطفش زیاد شاملم شد:)

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو / من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو*

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۰
  • ۰ نظر

بین وسایل های قدیمی یک شیشه عطر پیدا کردم که توش پر بود از بوی ِ خوبِ مورد علاقه ام. نمیدانم برای چند سال پیش است، نمیدانم اسم این بوی ِ خوب ِ موردعلاقه ام چیست؛ فقط میدانم دلیلی شد برای خوشحال بودنم. خیلی وقت بود بوی ِ مورد علاقه ام را گم کرده بودم و خدا میداند چقدر پیدا کردن میتواند خوب باشد.

*متن آهنگی از سارا نائینی

مامان:)

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

مامان گفت برایم دعا میکند، برای رویا های صورتی که باید ِ باید ِ باید واقعی شوند. مگر میشود مامان دعا کند و نشود؟ دعا کند و نتوانم؟ 

آسمان...

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۲
  • ۰ نظر

آسمان ِ غروبِ بیست و یکم بهمن ِ من پر بود از آبی ها، نیلی ها، سبزها و ابر هایی که سرخ ِ سرخ ِ سرخ بودند، انگار خدا انگشتش را مهربانانه کشیده باشد روی آسمان و لبخندهای خوب زده باشد. انگار آسمان با نوازش های دم ِ غروب ِ خدا سرخ از خجالت شده باشد.

کاش دنیا...

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۳
  • ۰ نظر

کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییدن اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟

|سووشون_ سیمین دانشور|

 

سووشون را بخوانید. بخوانید و اشک نریزید، بخوانید و دلتان نسوزد، از ته دل آه نکشید برای روزهای عجیب و غریبی که برای "ایرانمان" میگذشت/ میگذرد/ خواهد گذشت. سرتان درد نگیرد از نفهمی ها، بی مسئولیتی ها و بی سوادی ها، سووشون را فقط بخوانید. بدون ذره ای احساس ِ دلتنگی برای آدم هایی مانند "یوسف"،که باید باشند و نیستند! 

تصمیم پری!

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۶
  • ۰ نظر

تصمیم هایِ من نه خیلی سختند نه حتا غیر قابل اجرا، فقط پریسایی میخواهند که کمی بیشتر دلش گرم باشد، نگاهی به عقب نیندازد، بهانه نگیرد، خسته نشود... پریسایی که دلش قرص باشد.

ده سالگی

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ بهمن ۹۲
  • ۱۴:۵۵
  • ۰ نظر

تمام ِ هشت ِ صبح هایم با یک جور دل تنگی ِ شیرین میگذشت. خودم را یادم می آید با موهای کوتاهی که به زور تا شانه ام میرسید و سوسن(!) به بغل پنجره ی بزرگ اتاق خواب را باز کرده ام و محو تماشای کوه ها شده ام. کوه برایم معنای خاصی داشت. رها شدن، رسیدن، لمس کردن و تجربه کردن. نور خورشید ِ هشت صبح و برق ِ نقره ای ِ برف های ترو تازه و گه گاهی باد خنک و دلپذیره ِ زمستان، همه و همه ی این ها من را خوشحال تر از هر موقع میکرد. حس ِ زنده بودن. اگر کمی خم میشدم میتوانستم سمت ِ راستم قامتِ دماوند را هم ببینم و خوشحالیم چندبرابر شود. از آن موقع خیلی گذشته و من هنوز وقت هایی که حس ِ "شبیه روزمرگی ها شدن" دارم، میروم سراغ ِ پنجره ی بزرگ اتاق خواب... تمام میشود. همه ی همه اش تبدیل میشود به نفس ِ تازه ی  آخر شب ها ی تاریک ِ تاریک و چقدر در این شب های ساکت و خنک اعجاز است، شبیه ِ رها کردن موهایم در سرعت ِ جاده های دوست داشتنی ِ آستارا. شبیه ِ خنده های شهرزاد، ناز کشیدن های بابا یا دلسوزی های مامان.

کشوی شکمو!

  • پری سا
  • جمعه ۴ بهمن ۹۲
  • ۱۹:۳۸
  • ۰ نظر

کشوی "قرتی بازی" هایم به سرش زده. یک بار گل سر هایم را میخورد و یک بار برس سفیدی با تصویری از دختر موبلندو پسر چشم سیاهی که به هم تکیه داده اند را. گاهی هم موقع بیرون رفتنم لج بازی اش میگیرد مداد مشکی چشم هایم را قایم میکند؛ همین بلا را سر ریمل و گوشواره های پیچ پیچی که خاله برایم خریده بود هم آورد. این بار دنبال سر آن دستگاه کوچیکه میگشتم که پشت گردن بابا را تمیز کنم، نبود. هر چی سعی کردم پیدایش نشد. حتمن آن را هم خورده. من شلخته نیستم، فقط کشوی "قرتی بازی" هایم کمی شکمو و لج باز است. دلش میخواهد همه چیز را قورت دهد و به تلاش های بیهوده ی من لبخند های مشکوک بزند!

بابا:)

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ دی ۹۲
  • ۱۹:۲۳
  • ۰ نظر

+من از این میترسم

=تا وقتی بابات هست از هیچی نترس

 

درخت می گوید، آسمان سبز است 

سینه سرخ می گوید، آسمان سرخ است 

آفتابگردان می گوید، آسمان زرد است 

پروانه می گوید، آسمان هیچ کدام از اینها نیست 

بلکه رنگارنگ است 

اما چشمهای تو به من می گوید

آسمان آبی است 

و

گاهی خاکستری

و

گاهی رنگ افق به خود می گیرد

و

گاهی رنگ همه ی چیز های خوب دنیا

تو بگو، حرف کدامتان را باور کنم؟*

 

*این شعر شل سیلوراستاین برای بابا جانم

مای دییر گرندپا!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۵ دی ۹۲
  • ۱۹:۲۹
  • ۰ نظر

...

افضل

مهدی قلی

ذلفعلی

فیض الله

علی

و دیگر هیچ...

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل/ در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود*

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۲ دی ۹۲
  • ۱۹:۱۰
  • ۰ نظر

هوا ابری ست. این را از ودر گوشیم فهمیدم. بیرون باید خیلی سرد باشد، زیر ابرهایی که با بیحوصلگی نقاشی شده منفی یک درجه را نشان میدهد. جایی که من نشستم هم سرد است. انگشت های پاهایم یخ ِ یخ شده. یک هفته است نه بیرون رفتم نه رنگ آسمان را دیدم. صبح هاکه به زور خودم را از پتوی گرم و نرمم جدا میکنم مینشینم روی کاناپه و بساط علم آموزیم را هم پهن میکنم روبه رویم. تمام تلاشم را میکنم که درس بخوانم. تلاش هایم نه سر دارند نه ته. قبل ترها اینجوری نبود. اصلن انگار قبلتر ها اوضاع کمی بهتر بود. همه چیز سر جایش بود. آدم ها کمتر هیولا بودند و اتفاق ها کمتر گریه آور. قبل تر ها نمی دانستم از اتفاق ها نمی شود گذشت، نمیشود شانه هایم را بندازم بالا و بگویم به درک. نمیشود حرف های خوب خوب بزنم و احساس کنم در آینده فیلسوف معروفی می شوم، نمی شود با چشم های باز نگاه کنم و زندگی شیرین باشد. نمی دانستم چشم هایت که بسته باشد از زندگی بیشتر و بهتر لذت میبری. همین که کور سوی نور به چشم هایت بخورد خیلی چیزها خواب و خوراکت را میگیرند. 

*حافظ

باران

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۶ دی ۹۲
  • ۱۹:۰۳
  • ۰ نظر

"صدای شر شر باران، رعدوبرق، عوعو ی سگ و قارقار کلاغ، حس ایستادن لبه ی بالکن ِ یک خانه ی قدیمی ِ روستایی و بادی که موهایت را آشفته میکند"

همه ی این حس ها از طریق دوتا سیم و یک کلیک آمده بود. آمده بود و حالم را خوب کرده بود. آمده بود و استرس امتحان روز بعد را کم کرده بود. آمده بود و نگرانی هایم را میان صدای دلچسب قطره های باران گم کرده بود.

کوچه باغی که...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۹
  • ۰ نظر

تمام مسیر برگشت را به مسیر رفت فکر میکردم. تمام راه را انگار کسی دیگه بودم. پریسا نبود که راه میرفت. پریسا نبود که دنبال کوچه ی بیست و نهم میگشت، پریسا نبود که زیر لب" نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است" میخواند، انگار روی دوش کسی سواری میگرفتم؛ به مسیر رفت زیاد فکر کردم درست مثل سه ساعت قبل که روی صندلی سفت اتوبوس نشسته بودم و به مسیر برگشت فکر میکردم. سردم بود و خوشحال بودم که میتوانم جایی بنشینم که خورشید گرمایش را پخش کند روی بدنم. پرده را عقب زدم به آنجایی نگاه کردم که نه سپیداری داشت نه کوچه باغی و نه حتا خدایی. 

برشی از آینده؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۳ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۵
  • ۰ نظر

دختر جوانی حوله ی زردی به تن دارد و با موهای بلند و خیس روی تخت دونفره ای دراز میکشد، آواز میخواند و به ناخن هایش لاک میزند.

دختر جوانی با کیف قهوه ای از کنار داروخانه ای رد میشود، انگار که آن ها را بشناسد؛ انگار که آنجا را بشناسد. محله ای قدیمی اما زیبا با خانه ای که نمای آجری ِ دوست داشتنی دارد.

+این تصویرها چی هستن توی ذهن من؟! برشی از آینده؟

قصه را از نو شروع کن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۲ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۴
  • ۰ نظر

هر روز که میگذرد من بیشتر و بیشتر دلم برای بیست سالگیم تنگ میشود. برای همه ی روزهای عجیب و غریبی که هنوز اسمی برایشان پیدا نکردم و با سرعت باور نکردنی در حال عبورند. حتا فرصت نکرده ام کمی بیشتر کتاب بخوانم، کمی بیشتر خودم را دوست داشته باشم کمی بیشتر به آینده فکر کنم. میدانی فکر کردن به آینده خیلی بهتر از فکر کردن به گذشته است. میتوانی از حبابت بیرون بیایی و طلوع خورشید را ببینی و امید مثل جوانه ای درون دلت رشد کند.

برف برف برف میباره...

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۱ دی ۹۲
  • ۱۸:۵۱
  • ۰ نظر

برف می بارد

 

+یعنی همه چیز خوب خواهد شد؟ خوب تر از خوب؟

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب