دویست و هشت

  • پری سا
  • شنبه ۱۰ تیر ۹۶
  • ۱۴:۰۲
  • ۱ نظر

روش ایجاد نیم فاصله در تایپ فارسی:

حرف مدنظر را تایپ کنید و سپس کلید ctrl را به‌همراه shift و کلید 2 هم‌زمان فشار دهید (2+ctrl+shift).

|خاطره نویسی پیشرفته_ ابوالفضل درخشنده|

یک جفت چشم

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۱۷:۱۵
  • ۰ نظر

دلم میخواست اون لحظه دستمو میذاشتم روی دکمه ی پاور و هوم مغزم و از اون صحنه اسکرین شات میگرفتم. کاش میشد حس اون لحظه رو میریختم توی یه شیشه و بوش میکردم برای همیشه. اصلن کاش میشد اون دقیقه هارو قرص میکردم هر هشت ساعت یکبار قورت میدادم میرفت توی جانم...

دویست و شش

  • پری سا
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۲۳
  • ۱ نظر

از دلخوشی های این روزها شنیدن دعای خیلی قشنگ ِ سحر ِ که از مسجد پشت خانه پخش میشود توی اتاقم و مغزم را آرام میکند. اون صبحی که چپیده بودم زیر پتوی قرمزم و غصه میخوردم که صدای دعا پخش شده بود و همه چیز رو خوب کرده بود:)

مینویسم تا فراموش نشود1

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۱:۰۳
  • ۱ نظر

از لذت های دوران دانشجویی "داشتن ِ بهترین کنفرانس و ارائه ی کلاس" است:دی از نظر من حتا از معدل بالا و اپلای کردن هم لذت بخش تر است :))

کیپ کالم پری!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۴۳
  • ۰ نظر

درباره ی هوش هیجانی باهام حرف زد. درباره ی کنترل هیجان و احساسات، و روی کاغذ نوشت: کیپ کالم پری

دویست و دو

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۴:۱۲
  • ۱ نظر

یه پرنده ی مهربونی هم هست که صبح ها میاد پشت پنجره ی اتاقم میشینه و کلی برام آواز میخونه :) 

دویست و یک

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۳۰
  • ۰ نظر

بعد از بحث جدی که با یکی از اساتید داشتم وقتی از کلاس بیرون آمدم به این فکر کردم که چقدر این سال ها درباره ی خودم اشتباه فکر میکردم و چقدر خوب که از گوشه ی امنم بیرون آمدم و چقدر خوب تر که سعی میکنم آن دختر آرام و حرف گوش کن ِ سابق نباشم! 

نتیجه گیری: به آدم های سطحی نگویید که اشتباه میکنند. آن ها برای پشیمان کردن شما از همه ی قدرتشان استفاده میکنند! سوء استفاده میکنند، اَکشِلی!

دویست

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۳:۳۰
  • ۱ نظر

وسط جریانی گیر کردم که نه میشود از کسی به خاطرش کمک خواست و نه میشود به همین شکل ِ اشتباهش رهاش کرد و ادامه داد، از عقلم هم که کاری برنمیاد! مثل این که بعد از کلی صبر، به یک دو راهی میرسی که انتهای راه اول وسوسه کننده است و انتهای راه دوم نامعلوم و تو با سرعت به سمت جاده ی وسوسه کننده میدوی اما همین که میرسی میبینی همه اش سراب بوده. حالا مجبوری همه ی آن مسیر سخت را برگردی و بری سمت انتهای نامعلوم. خسته هم هستی! مزد صبر این بود؟

هنر سرچ کردن

  • پری سا
  • شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۸:۴۶
  • ۲ نظر

بین تمام هنر های موجود یک چیزی هم هست به اسم "هنرِ سرچ کردن" که جزو واجبات است!

صد و نود و هشت

  • پری سا
  • شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۳:۲۱
  • ۱ نظر

درس ها روز به روز سنگین تر میشود و من هم روز به روز بیشتر شیفته ی رشته ای که میخوانم انقدر که حتا توی خواب هایم هم در حال محاسبه ی ریسک و انتخاب سبد سرمایه ام:) با وجود این حجم از علاقه، پا انداختم روی پا و گذشتن روزهایم را نگاه میکنم! در حالی که چیزی به امتحان ها نمانده و من بعد از گذشت هفده سال درس خواندن هنوز شب امتحانی مانده ام:/ 

صد و نود و هفت

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۲۰
  • ۲ نظر

پر از تردیدم. راه درمان؟

صد و نود و شش

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۳۷
  • ۱ نظر

حقیقت آن است که خوب یا بد، اما اتفاق افتاد.

قلیون نکشید برای ریاست جمهوری ثبت نام کنید!

  • پری سا
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶
  • ۱۴:۲۳
  • ۰ نظر

بعضی ها هم هستند حوصله شان که سر میرود برای ریاست جمهوری کاندید میشوند. تفریح سالم:)

چشم هایش

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۰۷
  • ۳ نظر

چشم هایش

THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED

  • پری سا
  • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶
  • ۰۲:۳۹
  • ۲ نظر

چند روز است که نگاهم اتفاقی به کیسه ی پلاستیکی گوشه ی اتاقم می افتد. رویش پر از حروف انگلیسی است. هربار حواسم بهش میشود ناخودآگاه دنبال قاعده ای بین حروف ِ نوشته شده میگردم. میخواهم معنی دارشان کنم؛ به هم ربطشان میدهم وصلشان میکنم اما نتیجه ای نمیدهد. وصله ی ناجورند. هر چقدر سعی میکنم و با چشمم کنار هم میچینمشان چیزی دستگیرم نمیشود. تا نگاهم بهش می افتد وسواس گونه وارسیش میکنم. یک بار موقع شانه کردن موهایم یک بار موقع عوض کردن لباس یک بار موقع خوابیدن. مسرم که رابطه ای پیدا کنم، الگویی! طرحی! مثل همان کاری که همیشه انجام میدهم. پیدا کردن ارتباط و منطق بین خودم و آدم هایی که میشناسم، بین رفتارم و اتفاق هایی که برایم میافتد. اعتقاد جالبی دارم که هیچ چیزی بدون دلیل نیست حتا جویده شدن ِ آدامس نعنایی اوربیت توسطِ دندان هایم! حالا برای این اعتقاد با چشم هایم افتاده ام به جان کیسه ی پلاستیکی مشکی رنگ ِ گوشه ی اتاقم! نزدیکش نمیروم، لمسش نمیکنم. از دور نگاهش میکنم. مثل کاری که همیشه انجام میدهم، از دور نگاه کردن و تحلیل کردن. گاهی جواب میدهد گاهی هم نه! باید کاری کنم. روی تخت دراز میکشم و سرم را آویزان میکنم. سوژه ام را وارونه نگاه میکنم. زیر کیسه یک جمله پیدا میکنم. نوشته "THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED" جمله ی جالبی است. خوشم میاد. دنبال این جمله بین حروف میگردم. بین آشفتگی حروف یک دنیا "THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED" اما وارونه پیدا میکنم که خیلی خوب طراحی شده است. از نتیجه ای که گرفتم خندم میگیرد و اسم تکنیکم را "نفس عمیق بکش و دنیا رو وارونه نگاه کن" میگذارم! جواب میدهد باور کن خواننده جان!

صد و نود و دو

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۹۶
  • ۰۲:۲۷
  • ۱ نظر

"بخواه که اتفاق بیفته، بخواه تا بشه"

سکوی چهارم

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۲۰
  • ۱ نظر

اولین باری که مسابقه شرکت کردم 9 سالم بود. جایزه ی نفر اول به نظرم هیجان انگیز میامد. دوچرخه! دوچرخه ای که دوست داشتم مال من باشد. نفر اول ِ آن مسابقه شدم اما دوچرخه را ندادند. به جایش یک لوح گرفتم و یک ساعت رومیزی مشکی که از آن روز تا حالا صبح ها مسئول بیدار کردن من شده است. دومین مسابقه ی عمرم هم با همه ی اتفاق هایی که همراهش داشت همین دیروز تمام شد با این تفاوت که جایزه ی نفر اول چنگی به دل نمیزد و این که من نفر اول نشدم!

صد و نود

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۱۱
  • ۰ نظر

به اندازه ی چندسال دلم برای دانشگاه تنگ شده! 

آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی/آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۴۰
  • ۱ نظر

دلم چند وقت است که غر زدن میخواهد، انگار که تنگ شده باشد افتاده است به جان همه ی دلخوری هایم از آدم های اطراف و حاضر هم نیست دست از سر ِ اتفاق های خاک گرفته ی تهِ مغزم بردارد. این روزها به هر کسی که نگاه میکنم یک چیزی لابه لای خاطراتم پیدا میکنم برای دلگیر شدن! این بیت  ِعنوان را هم اتفاقی پیدا کردم. به نظرم شبیه شعر "نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد" خنده دار و ابتدایی آمد! اما حرف دلم را میزند. هر چیزی که حرف دل آدم را بزند خوب است. داشتم فکر میکردم هر چه که میکشیم از سر ِ این دل است. از سر ِ انتظار های بیخودی که دلمان از آدم ها دارد. وگرنه همه میدانیم که "کس نخارد پشت ِ من جز ناخن انگشت ِ من"! اما دلمان انقدر ساده است که یادمان میرود توی این دنیا آدم های کمی معنی "اهمیت" را میفهمند، معنی این کلمه ی خوب را که اگر بلد باشیم دنیا جای راحت تری میشود، شاید دیگه مجبور نباشیم شبیه بقیه شویم، همان قدر بی حواس و بی فکر! آخ که خدا میداند چقدر از شبیه آن ها شدن فراریم و چقدر این همرنگ نشدن درد سر ساز میتواند باشد. یکیش همین دلتنگی و دلخوری هایی که خسته ام کرده است و غر هایی که دست دارد و دست هایش خفه کردن بلد است. 

صد و هشتاد و هشت

  • پری سا
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶
  • ۱۵:۳۵
  • ۲ نظر

در حال حاضر دلم یک آغوش امن میخواهد و یک صدا. صدایی که چیزهای خوبی توی گوشم بخواند. 

صد و هشتاد و هفت

  • پری سا
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵
  • ۰۱:۰۰
  • ۲ نظر

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

+دعای سال تحویل من شعری از سیمین بهبهانی، برای بیشتر دلبری کردن از معبود:دی

+امیدمان به خدا باشد و دستمان و نگاهمان و حواسمان :)

درباره ی من 1

  • پری سا
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵
  • ۰۰:۳۱
  • ۱ نظر

وی بعد از این که بهش پیشنهاد شرکت در مسابقه داده شد با کله قبول کرد و آخرِ سالی کمی به زندگی اش هیجان بخشید! 

صد و هشتاد و پنج

  • پری سا
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۰۰
  • ۱ نظر

یک پروانه کوچک وسط سینه ام، کمی پایین تر شاید، وول میخورد. بال های نازک و کوچکش را میزند به تنم. می خواهد راهی به بیرون پیدا کند، باید راهی پیدا کند، کاش راهی پیدا کند...

صد و هشتاد و چهار

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵
  • ۱۷:۰۲
  • ۰ نظر

همیشه و هر وقت مجبور به تلویزیون نگاه کردن شدم یا حرص خوردم یا متعجب شدم از طرز فکرهای احمقانه ی مجری ها و سریال های بیخود تر از بیخودش! افکار کهنه ی صد سال پیش را زنده میکنند و به عنوان سریال میدهند به خورد مردم! بعد برای خودشان جشنواره درست میکنند خودشان به خودشان به به و آفرین میگویند و خودشان به خودشان جایزه میدهند!! خنده آوره :))

صد و هشتاد و سه

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۱۱:۱۳
  • ۰ نظر

"کسی که تو رو واقعن دوست داره، بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی حاضره فداکاری کنه"

نمکو، صفرو و اسدو!

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۱۴:۰۸
  • ۰ نظر

کتاب فروشی مورد علاقم یک قفسه دارد پر از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی. هر وقت مسیرم آنجا باشد اولین کاری که میکنم مستقیم سراغ آن قفسه میروم. کتابی که جدیدن ازش خواندم "بچه های قالیباف خانه" است. داستان دردناکی دارد. ناتوانی و بیماری و گشنگی بچه ها را، به قدری خوب توصیف کرده بود که میتوانستی خشکی و بی ثمری زمین و آدم ها را کامل درک کنی. انگار که ده سالت است و وسط یک روستای بی آب و علف ایستاده ای درحالی که هیچ کسی را نداری و دلت ضعف میرود از گشنگی اما... 

این کتاب پر بود از تکه کلام های محلیِ خیلی خیلی جالب اما نویسنده ی مورد علاقم دلش نمیخواهد بدون اجازه اش تکه ای از کتاب جایی نوشته شود. حیف! 

صد و هشتاد و یک

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵
  • ۱۹:۴۷
  • ۰ نظر

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم...

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب می شود!*

  • پری سا
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵
  • ۲۳:۱۷
  • ۱ نظر

این روزها حتا اتفاق های کوچک هم میتواند من را خوشحال کند. اتفاقاتی که شاید روزمره ترین حالت برای یک نفر دیگر باشد! 

*قیصر امین پور

صد و هفتاد و نه

  • پری سا
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵
  • ۱۰:۴۰
  • ۰ نظر

گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ

موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد... بمان! مژگان عباسلو

 

 

باور کن که دنیا بدون شعر خاکستری رنگ است. 

آسانسور

  • پری سا
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵
  • ۱۲:۰۳
  • ۰ نظر

با آسانسور جور نیستم! بعد از اتفاق ِ سال گذشته ترجیحم شده پله. از نظر مَسی گیر کردن توی آسانسورِ یک ساختمان ِ نیمه تعطیل و خاموش شدن همزمان موبایل می ارزد به ساییده شدن زانو و خستگی بالا رفتن از پله ها! اما من هر وقت به آن صحنه ی تکان خوردن ناگهانی کابین و خاموش شدن ِ موبایلم فکر میکنم دلم میخواهد جیغ بکشم و همه ی پله های دنیا را در آغوش بگیرم! اولش که صدای موزیک قطع شد و کابین تکان شدید خورد هرچی فکر ِ ترسناک بود افتاد به جانم ولی حرکتی نمیکردم. منتظر بودم. منتظرِ صدای پاره شدن ِ کابل ها! اما هیچ صدای کنده شدنی نیامد فقط من بودم و صدای بلند تنفسم. دکمه ها هیچ کاری نمیکردند. نه بالا میبردند نه پایین. فکر کنم همه را امتحان کردم تا شماره موبایل روی دیوار کابین را دیدم. باتری نداشتم، طبق معمول ِ همیشه، طبق ِ عادت ِ بد ِ شارژ نکردن موبایل، باتری نداشتم. زنگ زدم. فقط توانستم اسم ساختمان را بگویم. موبایل خاموش شد. افتاده بودم به جان ِ در و هلش میدادم. چرا؟ نمیدانم؛ فقط میخواستم کاری کنم. یک ربع گذشته بود و من مانده بودم توی آسانسور ِ یک ساختمان ِ نیمه تعطیلی که قاچاقی واردش شده بودم. حقم بود تا فردا صبح همان جا بمانم! گریه نمیکردم. ترسی نداشتم فقط میخواستم حلش کنم. نیم ساعت گذشته بود که صدای کسی آمد. گفت کلید داری؟ داد میزد. داد زدم آره! گفت دندانه هایش را بندازم بالای در و بکشم سمت خودم! نفهمیدم دقیقن این کار یعنی چی! فقط انجامش دادم. کلیدم را انداختم بالای در و کشیدمش سمتِ خودم. اتفاقی نیفتاد. دوباره کلید را انداختم و قوی تر کشیدم. کار افتاد! شروع کرد به بالا رفتن. لعنتی فقط گیر کرده بود! باورت میشود؟ فقط گیر کرده بود! در کابین باز شد. آقای آسانسورچی عصبانی بود. پشت هم سوال میپرسید. هیچی نگفتم، دیرم شده بود. از خیره کاری که برایش آن همه مایکل اسکافیلد بازی درآورده بودم تا وارد آن ساختمان شوم گذشتم! از جلوی چشمای متعجب نگهبانِ ساختمان رد شدم و برای خودم آب پرتقال خریدم.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب