اجزاء زیبا، دنیای زیباتر

  • پری سا
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
  • ۲۳:۴۷
  • ۰ نظر

صبح با دلگیجه بلند شدم. هنوز اذان نگفته بود و من خواب از سرم پریده بود. روی تختم دراز کشیده بودم و با خودم حرف میزدم که آروم بشم و چشمام رو محکم بسته بودم که خوابم ببره! ولی فکر دلتنگیم و دوتا کتابی که استاد محترم اجبار کرده و باید برای این هفته کامل بخونم و موضوع سمینار که فقط دو روز برای انتخابش وقت دارم اذیتم میکرد. بعد از کلی کلنجار رفتن نشستم پای کتابی که ربطی به تخصصی که میخوام بگیرم نداره اما به درد بخور ِگرچه حق انتخاب دیگه ای هم ندارم!

اسم کتابش a whole new mind (ذهن کامل نو) نوشته ی دنیل پینکِ و درباره ی توانایی های نیمکره ی چپ (منطقی) و نیمکره ی راست (شهودی) مغز صحبت میکنه. کتاب بیشتر مایه های بازرگانی داره که ربطی به من نداره علاقه ای هم بهش ندارم اما شناختنش توی روزمره و نگاهت به دنیا و اجزاش به شدت لازمه. دنیای گذشته بیشتر تفکر ِچپ هادی داشته. به این معنی که دنیا روی بعد منطقی و تحلیلی مغز یعنی نیمکره ی چپ و تولید مهندس و دکترهایی که یه جاهای خشک مغز میگه بهشون میچرخیده. حتا یه دوره ای دانشمندها نیمکره ی راست مغز رو ناقص و برده ی نیمکره ی چپ مغز میدونستند. اما خب آدمی زاد بدون هر دو نیمکره یعنی منطق و احساس یه جای کارش لنگ میزنه. نویسنده اصرار داره که بگه دنیا به سمتی درحال حرکته که وجود مهندسین لازمه اما کافی نیست. درواقع توی دنیایی که توش پره از فراوانی نیاز داریم بعد احساسی و خلاق و نوآور مغز رو پر رنگ تر کنیم. باید به کیفیت و زیبایی شناسی توجه بیشتری داشته باشیم. حتا یه جاهایی میگه که شرکت های مهندسی بزرگ ِ دنیا دنبال شاگرد زرنگای دانشکده های هنر هستند نه دانشجوهای زرنگ مهندسی! چون باید این رو در نظر بگیریم که در عصر فراوانی صرف متوسل شدن به نیازهای معقول، منطقی و کارکردی دیگه کافی نیست و مهندسین فقط میتونن بگن که چیزها رو چجوری میتونیم کار بندازیم اما اگر اون چیزها به چشم زیبا نباشند و برای روح گیرا نباشند تعداد کمی از آن رو خواهند خرید چون گزینه های زیادی وجود داره پس پای هنر و نیمکره ی راست مغز میاد وسط! یه جاهایی هم میگه که چپ دست ها بیشتر راست مغز هستند یعنی بعد غیر خطی و شهودی و کل گرای مغز فعالتره. من از این بابت خوشحالم:)) 

نتیجه گیری: خشک مغز نباشید. نیمکره ی راست رو کار بندازین و با دید خلاقانه و زیبایی شناسانه و نو آورانه حتا احساسی دنیا رو ببینید.

چقدر حرف زدم! الان که دارید این نوشته رو میخونید به خاطر چینش از راست به چپ ِ زبان فارسی، درحال فعال سازی نیمکره ی راست مغز هستید. هنر نزد ایرانیان است و بس!

هیچی پیدا نکردیم؛ فقط گم شده بودیم

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶
  • ۰۱:۴۰
  • ۰ نظر

تو تاریکی زیر نور ماه راه افتادیم

تا گنج رو پیدا کنیم

از هفت تا بیابون گذشتیم

از هفت تا دریا

از هفت آسمون،

اما نمی‌دونم چرا تو تاریکی راه افتادیم؟

چون صبح که شد

هیچی پیدا نکردیم

فقط گم شده بودیم!

کی مجبورمون کرده بود

تو تاریکی راه بیفتیم؟ شل سیلور استاین

 

دروغگو دشمن خداست

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۱۹
  • ۰ نظر

بزرگ ترین دروغی که گفتم، به خاطر پریا بود. تمام حرفایی که پریا ازم خواسته بود رو برای مادرش ناشیانه تکرار کرده بودم که همش دروغ محض بود! تمام مدت حس می‌کردم چشمام از فشار زیادی که روم هست از جا میزنه بیرون و به خاطر دروغی که دارم میگم تا اخر عمرم کور میشم. اون روز مادر ِ پریا حرفمو باور کرد. پریا هم مشکلش برطرف شد حتا مطمئنم فراموش کرده به خاطر ِ آرامشش چه دروغ گنده ای گفتم! اما دلم هیچ وقت از خودم صاف نشد. الان که می‌بینم آدما هر کدوم به نوعی به هم دروغ میگن، وحشت کردم. نه از دروغ های اونا، حس ِ نفرتی که الان نسبت به آدم ِ دروغگو دارم رو مادرِ پریا روزی که بفهمه بهش دروغ گفتم ممکنه به من پیدا کنه. این ترسناک بود. خیلی!

+ یاد بگیریم دروغ نگیم. دروغ میتونه سلاح باشه! اما سلاحِ آدم های ترسو! 

هم سلیقه های لعنتی!

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۰:۲۱
  • ۰ نظر

مشکل بزرگ این ِ که همه باهم، هم سلیقه اند و من از این همه حجم تفاوت ِ سلیقه ای که با بقیه دارم درحال خفه شدنم. قبل تر ها تفاوت ها کمتر بود. حداقل میشد برای حرف زدن نقطه ی مشترکی بین خودت و طرف مقابلت پیدا کنی اما حالا که به اطرافم نگاه میکنم احساس میکنم هیچ آدمی رو نمیتونم درک کنم! 

دویست و بیست و شش

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶
  • ۱۳:۰۴
  • ۰ نظر

هر دو به هم عشق میورزیدند

اما هیچ یک را

یارای اعتراف آن به دیگری نبود

چه دشمن خو، به هم می نگریستند

و بر آن بودند

که از عشق درگذرند...

عاقبت از هم جدا شدند

و تنها، گاه در رویا

در اشتیاق هم بودند؛

دیر زمانی بود مرده بودند

و خود این را نمی دانستند...

دویست و بیست و پنج

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

برای اومدن پاییز لحظه شماری میکنم:)

رگ مورچه ای

  • پری سا
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶
  • ۱۶:۴۸
  • ۰ نظر

سوزن رو هی زد دستم دراورد، هی زد دراورد، باز زد دراورد، آخر سر که رگ رو پیدا کرد با دهن کجی گفت "چه رگِ مورچه ای" بعد هم پشتشو کرد و رفت!

هنوز بیست روز مونده!

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۰۴
  • ۱ نظر

به قدری بداخلاق شده بودم که دلم میخواست گوش اون دوتا بچه ی هشت ساله ی زبون دراز، که مزاحم کارم بودن رو بگیرم بپیچونم! اما حیف که تنبیه در تربیت جایی نداره! هرچند بهترین گزینه برای اون دوتا همون پیچونده شدن گوش بود اما به جای تنبیه با صدای بلند از خداجان خواستم هرچه زودتر مهر بشه بلکه برن این دیوانه ها مدرسه. کاش مدرسه ها از شهریور باز بود:/

من به خوابی که دیدم ایمان دارم

  • پری سا
  • سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۲
  • ۱ نظر

امروز حرف های خوبی نشنیدم اما انقدری بزرگ شدم که فقط گوش کنم، بدون این که غمگین بشم و دلم بگیره. این یعنی کلی افتادم جلو. یعنی تلاشم برای کنترل هیجان، هرچند کم اما داره جواب میده. یعنی انقدری به خداجان اعتماد دارم که فقط لبخند بزنم و به جای دلهره گرفتن برای آینده، برم آرایشگاه و موهام رو اون مدلی کوتاه کنم که همیشه دلم میخواسته:)

دویست و بیست و یک

  • پری سا
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶
  • ۰۸:۵۲

من به جا ماندن از این قافله عادت کردم...

دویست و بیست

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
  • ۲۲:۴۹
  • ۰ نظر

هر چیز که در جستن آنی، آنی

"هر کس در مورد خود داستانی ساخته 

و مدام در ذهنش آن را تکرار می‌کند.

مهم نیست که این داستان چقدر واقعی است.

مهم این است که واقعیت او،

به تدریج بر اساس همان داستان ساخته می‌شود." 

با این اوصاف، خیلی باید حواسمان به تصویرسازی‌های ذهنیمان و جهت سازی رفتاری بعدش باشد! ما در نهایت همانی می‌شویم که بهش فکر می‌کنیم. پس انرژی مثبت باشیم:)

پرستوهای دوست داشتنی

  • پری سا
  • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
  • ۱۵:۱۸
  • ۱ نظر

پرستوهام!

شش تا پرستو دارم! صبح ها بعد از اذان صبح و ظهر ها وقت ِ اذان ظهر می‌نشینند روی میله های بالکن و آواز می‌خوانند. صدای آواز و جیغ زدن هایشان را عاشقم. عادت کردم صبح ها با آوازشان بیدار بشوم و ظهر ها تا صدایشان می‌پیچد توی خانه بروم پشت میله ها و ادایشان را دربیاورم:) مگه پرستوها مهاجر نیستن؟ اینا چرا یه مدت ِ میان خونه ی ما جیغ جیغ میکنن؟:)) 

بعد نوشت: حالا که بیشتر فکر ‌می‌کنم می‌بینم خیلی ریاضی ضعیفی دارم:دی

ای دریغ از من

  • پری سا
  • جمعه ۳۰ تیر ۹۶
  • ۲۰:۳۶
  • ۱ نظر

بدبختی آدم ها از آنجایی شروع می‌شود که یادشان می‌رود قبل از هر چیزی خودشان را دوست داشته باشند، به خودشان اهمیت بدهند و خودشان را اولویت قرار دهند. داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر خودم را تمام این سال ها آزار دادم. چقدر به خودم آسیب زدم و چقدر خودم را دوست نداشتم. خجالت زده و غمگینم و یک دنیا عشق به خودم بدهکارم. چجوری خودمو ببخشم؟

هر کار میکنی بکن اما ریشه ی موهاتو معلوم نکن!

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۸:۰۹
  • ۳ نظر

آرایش مهم نیست اما ریشه ی موهات توی عکس پرسنلی نباید دیده باشه. حتا به اندازه ی یک میلی متر. یادت باشه سایه ی مقنعه ت هم نباید بیفته روی پیشونیت و این امر مشتبه بشه که اون تیرگی خفیف ِ توی عکس خدایی نکرده محل ِ رویش ِ موهاتِ! وگرنه مجبوری تا ظهر نشده هول هولی بری عکس فوری بندازی و باز ببینی هر چقدر اون مقنعه ی زشت و بوگندوی عکاسی رو میکشی جلو، محل رویشِ یک میلی متری لامصبه موهات همچنان دیده است! اما جای نگرانی نداره چون عکاس این کاره ست و برات درستش میکنه تا یک نفس راحت بکشی و ناراحت نباشی از این که کاملن قیافت شده یکی دیگه! آخه مهم نیست که پیشونیت کوتاه تر از حالت طبیعی میشه و عکست شبیه خودت دیگه نیست و ممکنه در روز مبادا سخت بشه تشخیصت داد! مهم اینِ فقط ریشه ی لامصبه موهات دیده نباشه آخه ما میخوایم هرجور شده فکر خودمون رو بهت دیکته کنیم چون ما همینیم که هستیم. فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟!

دویست و شانزده

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۷:۰۲
  • ۰ نظر

و هر‌کس بدی یا بر خویش ستم کند، سپس از خداوند آمرزش بخواهد، خدا را آمرزگار مهربان می‌یابد.

و هرکس مرتکب گناهی شود، تنها به زیان خویش چنین کاری کرده است، و خداوند دانای فرزانه است.

و هرکسی که مرتکب خطا یا گناهی شود، سپس آن را به گردن بیگناهی بیندازد، زیر بار بهتان و گناهی آشکار رفته است.

|سوره نساء_ آیه 110و111و112|

دویست و پانزده

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۶:۴۷
  • ۰ نظر

آنگاه پروردگارشان دعای آنان را اجابت کرد که من عمل هیچ صاحب عملی را از شما چه مرد باشد، چه زن ـــ‌که همه همانند یکدیگریدـــ ضایع [و بی‌پاداش] نمی‌گذارم، آری کسانی که هجرت کرده‌اند و از خانه و کاشانه‌هایشان رانده شده‌اند و در راه من آزار دیده‌اند و به جهاد پرداخته‌اند و کشته شده‌اند، سیئاتشان را می‌زدایم و به بوستانهایی که جویباران از فرودست آن جاری است درشان می‌آورم، این پاداش الهی است و پاداش نیکو نزد خداوند است.

|سوره آل عمران_ آیه 195|

مدوسا جان

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶
  • ۱۹:۵۰
  • ۳ نظر

مدوسا کی هست؟ مدوسا در ابتدا دوشیزه‌ای بسیار زیبا با گیسوانی دلفریب بود، به طوری که این زیبایی غره‌اش کرده بود. او با پوزئیدون خدای دریا در معبد آتنا همبستر می‌شود و به این ترتیب با این کار عبادتگاه آتنا را آلوده می‌کند، آتنا هم برای تنبیه او موهایش را تبدیل به مارهایی چندش آور می‌کند تا او به زشت‌ترین و منفورترین موجود، یعنی یک گورگون تبدیل شود.

در تفاسیر دیگری می‌گویند که مدوسا بسیار کنجکاو بود تا خورشید را ببیند و برای این منظور از آتنا درخواست کرد به او اجازه دهد تا به جنوب برود، اما آتنا به او اجازه رفتن نداد و مدوسا که بسیار خشمگین شده بود با بی‌احترامی به آتنا گفت "تو به زیبایی من حسادت می‌کنی" و این چنین شد که آتنا او را با تبدیل موهایش به مار، مجازات کرد. 

مدوسا در نهایت توسط پرسئوس، قهرمان اساطیری، سر بریده می‌شود. پرسئوس که تحت حمایت آتنا بوده به نبرد با مدوسا می‌رود. مدوسا در غار زندگی می‌کرد و می‌توانست هر کس را که به چشمانش خیره می‌شود تبدیل به سنگ کند. پرسئوس برای اینکه از نگاه‌های او در امان باشد، سپر جلا داده شده ی آتنا را به کار می‌برد؛ با نگاه‌کردن به سپر همانند آینه، متوجه می‌شود که مدوسا کجاست و به این ترتیب به او حمله می‌کند و سرش را با هوشمندی از بدنش جدا می‌کند. 

این وسط کلی اتفاق دیگه هم می‌ا‌فتد که لازم نبود بنویسم ازش، فقط این که همه چیز زیر سر ِ پوزئیدون ِ ذلیل شده بود اما متاسفانه همیشه زن ها مقصر شناخته می‌شوند حتا در افسانه هایی که زاییده ی ذهن است! و این که بشدت طرفدار مدوسا هستم و از نظرم آتنا یک زن حسود ِ بدبختِ بیچاره بیشتر نبوده:دی

دلتنگی

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶
  • ۱۳:۱۱
  • ۰ نظر

دو سال شد، اما حس نمی‌کنم پیش ما نیست. همش فکر می‌کنم الان خونه ست منتظر نمره‌های دانشگاهش، یا مثلن رفته کلاس قرآن و حسابی سرش شلوغه. هنوز جمعه‌ها خونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عزیز جون وقتی صدای زنگ میاد گوشم تیز میشه تا صدای خندیدنش رو از راه پله بشنوم. اون احساس ِ بعد از هوشیاری از این که دیگه نیست حس عجیبیه؛ مثل ماسیدن خنده روی لب ِ یا کور شدن ذوق بعد از شنیدن یه حرف...

دویست و دوازده

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶
  • ۱۳:۱۳
  • ۰ نظر

حق این است که هر کس روی دل به سوی خدا نهد و نیکوکار باشد پاداشش نزد پروردگارش [محفوظ] است و نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین می‌شوند.

|سوره بقره_ آیه 112|

دویست و یازده

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
  • ۱۲:۴۰
  • ۱ نظر

حساب کردن که برای حل مکعب روبیک 43,252,003,274,489,856,000 موقعیت حرکتی ممکن وجود دارد، این یعنی خیلی باید احمق باشی که انتظار داشته باشی همه ی دنیا مثل تو فکر و رفتار کنند!

دویست و ده

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۱۸:۰۸
  • ۰ نظر

و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من گمارنده‌ی جانشینی در زمینم، گفتند آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن فساد می‌کند و خون ها می‌ریزد، حال آنکه ما شاکرانه تو را نیایش می‌کنیم و تو را به پاکی یاد می‌کنیم؛ فرمود من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

|سوره بقره_ آیه 30|

دویست و نه

  • پری سا
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۱۳:۲۲
  • ۰ نظر

خداوند پروا ندارد که به پشه و فراتر [یا فروتر] از آن مثل زند، آنگاه مومنان می‌دانند که آن [مثل] راست و درست است [و] از سوی پروردگارشان است؛ ولی کافران می‌گویند خداوند از این مَثل چه می‌خواهد؟ [بدینسان] بسیاری را بدان گمراه و بسیاری را راهنمایی می‌کند، ولی جز نافرمانان کسی را بدان بیراه نمی‌گرداند.

|سوره بقره_ آیه 26|

دویست و هشت

  • پری سا
  • شنبه ۱۰ تیر ۹۶
  • ۱۴:۰۲
  • ۰ نظر

روش ایجاد نیم فاصله در تایپ فارسی:

حرف مدنظر را تایپ کنید و سپس کلید ctrl را به‌همراه shift و کلید 2 هم‌زمان فشار دهید (2+ctrl+shift).

|خاطره نویسی پیشرفته_ ابوالفضل درخشنده|

دایره ی خوشبختی

  • پری سا
  • دوشنبه ۵ تیر ۹۶
  • ۲۳:۲۵
  • ۰ نظر

تصویری از یک درخت جلویمان بود. گفته بودند اگر این درخت را موفقیت تصور کنید درحال حاضر شما کجای درخت هستید؟ با خودکارم جایی کمی بالاتر از ریشه را علامت زدم. ذهنم مشغول هزار چیز شد. اگر واقعن موفقیت شبیه یک درخت باشد پس خوشبینانه ترین حالت رسیدن به بالاترین شاخه است. بالاترین شاخه که از قضا ضعیف ترین قسمت درخت است. انگار که اگر حواست نباشد ممکن است بشکند و پرت شوی همین جایی که هستی تازه اگر موفقیت را فقط در یک چیز بدانی! که یقینن این طور نیست و خواسته ها تمامی ندارد! اما علامت ِ دیگران برایم جالب آمد. همه خود را در بالاترین حالت گذاشته بودند. حسرت برانگیز بود! این خیلی خوب است که آدم بتواند خودش را موفق ببیند. یک موفق واقعی. حس کردم شاید درخت نماد خوبی برای موفقیت نیست. شاید موفقیت بی شباهت به خوشبختی نباشد و خوشبختی هم برای من عین یک دایره است که مرکزش اوج خوشبختی ست. هر کجایش که بایستی میتوانی یک شعاع بکشی از اوج به خودت! چون اگر منصف باشیم برای هر آدمی همیشه چیزی برای احساس خوشبخت بودن وجود دارد. موفقیت هم همین است. به نظرم طراحی درخت کمی کلیشه ای آمد. یک کلیشه برای لذت نبردن از چیزی که هستیم! پشت برگه دایره ای بزرگ کشیدم با یک عالمه ضربدر روی محیط، چند تا از هدف هایم را هم بالای ضربدر ها نوشتم و از هر کدام خطی به سمت مرکز کشیدم. حالا من بودم و یک دنیا هدف که باید شعاعشان را طی میکردم تا برسم به اوج! بدون هیچ پرت شدنی. بدون اولویت، بدون محدودیت، حقیقی تر و امیدوارانه تر!

یک جفت چشم

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۱۷:۱۵
  • ۰ نظر

دلم میخواست اون لحظه دستمو میذاشتم روی دکمه ی پاور و هوم مغزم و از اون صحنه اسکرین شات میگرفتم. کاش میشد حس اون لحظه رو میریختم توی یه شیشه و بوش میکردم برای همیشه. اصلن کاش میشد اون دقیقه هارو قرص میکردم هر هشت ساعت یکبار قورت میدادم میرفت توی جانم...

دویست و شش

  • پری سا
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۲۳
  • ۱ نظر

از دلخوشی های این روزها شنیدن دعای خیلی قشنگ ِ سحر ِ که از مسجد پشت خانه پخش میشود توی اتاقم و مغزم را آرام میکند. اون صبحی که چپیده بودم زیر پتوی قرمزم و غصه میخوردم که صدای دعا پخش شده بود و همه چیز رو خوب کرده بود:)

مینویسم تا فراموش نشود1

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۱:۰۳
  • ۱ نظر

از لذت های دوران دانشجویی "داشتن ِ بهترین کنفرانس و ارائه ی کلاس" است:دی از نظر من حتا از معدل بالا و اپلای کردن هم لذت بخش تر است :))

کیپ کالم پری!

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۴۳
  • ۰ نظر

درباره ی هوش هیجانی باهام حرف زد. درباره ی کنترل هیجان و احساسات، و روی کاغذ نوشت: کیپ کالم پری

دویست و دو

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۴:۱۲
  • ۱ نظر

یه پرنده ی مهربونی هم هست که صبح ها میاد پشت پنجره ی اتاقم میشینه و کلی برام آواز میخونه :) 

دویست و یک

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۳۰
  • ۰ نظر

بعد از بحث جدی که با یکی از اساتید داشتم وقتی از کلاس بیرون آمدم به این فکر کردم که چقدر این سال ها درباره ی خودم اشتباه فکر میکردم و چقدر خوب که از گوشه ی امنم بیرون آمدم و چقدر خوب تر که سعی میکنم آن دختر آرام و حرف گوش کن ِ سابق نباشم! 

نتیجه گیری: به آدم های سطحی نگویید که اشتباه میکنند. آن ها برای پشیمان کردن شما از همه ی قدرتشان استفاده میکنند! سوء استفاده میکنند، اَکشِلی!

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب