چرا نمی‌توانم از دوست داشتن چیزها دست بکشم؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

گاهی که روزگار بهم سخت می‌گیرد هرچقدر سعی می‌کنم غمباد بگیرم و از همه چیز و همه کس متنفر بشوم نمی‌شود که نمی‌شود. فقط یکی دو روز  با بدبختی دکمه‌ی محبتم را روی آف می‌گذارم و سنسور رنگ چشم‌هایم را هم دست کاری می‌کنم تا همه جا را سیاه و سفید ببینم اما نمی‌دانم چرا هر بار موفقیت زیادی نصیبم نمی‌شود، نمی‌توانم درست و حسابی برای زندگی و آدم‌ها قیافه بگیرم. انگار قیافه گرفتن هم هنر می‌خواهد که من از آن بی بهره‌ام. امروز که از خواب بیدار شدم همه‌ی مشکلاتم یادم رفته بود. دلم می‌خواست همه‌ی آدم‌ها را بگیرم بغلم و فشار بدهم. اما نمی‌شود بی‌هوا بروی مثلن همسایه‌ات را بغل کنی. ذهن آدم ها چیز می‌شود. یعنی آدم ها درک نمی‌کنند که تو به عنوان یک هم نوع دلت می‌خواهد بهشان بغل هدیه بدهی و فکرشان چیز می‌شود. بگذریم. داشتم می‌گفتم، امروز که از خواب بیدار شدم حس کردم باید دنیایم را کمی رنگی‌تر کنم؛ باید یکی دو رنگ به دنیایم اضافه کنم. باید دنبال یکی دو رنگ جدید بگردم تا بهتر و خوشگل‌تر دنیا را ببینم:)

نقطه سر خط

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶
  • ۲۰:۰۹
  • ۰ نظر

و سرانجام، جایی حوالی قدم‌هایی، طلوع خواهد کرد.

.

باید شجاع بود

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۱۲
  • ۰ نظر

دیشب بعد از این که حسابی به خدا جان غر زدم و به خاطر وضعیتی که دارم به زور دو سه قطره اشک ریختم بلکه دلش به حالم بسوزد و از آسمان برایم معجزه نازل کند، این جمله به ذهنم آمد که "به جای غر زدن از متفاوت بودن، شجاعتتو بیشتر کن". از سری جمله‌های دیوارکوبی است که بعد از هر شکست، احساسم برایم با هزار زور و زحمت جور می‌کند و می‌فرستد به منطقم. منطق بیچاره‌ من هم که حس ذلیل ِ قهاری است فوری چکش کاریش می‌‌کند و این جوری می‌شود که از جمله ی "کاش زودتر دنیا به آخر برسه" می‌رسم به جمله ی "فردا روز بهتریه" و یک نفس راحت می‌کشم!

بنواز ساز دلت که زندگی رقصد به آهنگ تو

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۴۴
  • ۰ نظر

من که نواختن را شروع کردم، پس کی به ساز من می‌رقصی زندگی جان. کار سختی نیست! دست ها را بالا ببری و کمی قر به کمر بدهی همه چیز خوب می‌شود. برقص جانم؛ به ساز من برقص!

رادیو جان!

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۰ نظر

با تشکر از رادیو جوان جان که سر ظهری حال خسته‌ی من را خوش می‌کند. ساعت دو ظهر برنامه دنگ و دونگ گوش کنید، آن وسط‌ها هم پروپوزال بنویسید که وقت کم است:دی

کمال‌گرایی

  • پری سا
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶
  • ۰۰:۴۷
  • ۰ نظر

یکی از سوال‌های کنکور امروز درباره ی کمال‌گرایی بود. نوشته بود آدم‌های کمال‌گرا با تردید کارها را شروع می‌کنند و چون اغلب می‌ترسند آنطور که راضیشان می‌کند، از عهده ی انجام کارها برنیایند دچار افسردگی می‌شوند. این‌ها را که می‌خواندم حس کردم چقدر کمال‌گرا هستم و چقدر این حس ِ کاذب ِ "عالی نبودن" بد است. یک جایی از متن هم نوشته بود کمال‌گراها فرصت‌های زندگی را به راحتی از دست می‌دهند. خواندن این جمله وسط کنکور، من را یاد همه‌ی از دست دادن‌های کوچک و بزرگم انداخت و این سوال که چجوری می‌شود باقی عمر را این همه کمال‌گرا نبود؟!

آرزو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

دارم آرزوی هجده سالگیم را زندگی می‌کنم.. خدا جان شکرت

چند میگیری گریه کنی طور!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶
  • ۱۶:۰۴
  • ۰ نظر

داشتم به این فکر می‌کردم که تا کی می‌خواهم این همه ساختگی به حرف‌ها بخندم، متعجب بشوم یا غمگین حتا! وقتی ذره ای درونم واکنش ندارد:دی

+اگر بعضی آدم‌ها می‌دانستند به خاطر این که ناراحتشان نکنم حاضرم واکنش‌های ساختگی داشته باشم حتمن اشک شوق میریختند:دی  گرچه کیه که قدر بدونه!

عباسلو خوانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶
  • ۰۰:۱۳
  • ۰ نظر

شعر هم اگر نگویم

مرا که هیچ گلی

به نامم نیست

و هیچ خیابانی به نامم

چگونه به یاد خواهی آورد؟

+من که حتا شعرم نمیگم چی! البته توی خیابون جمال آباد یه کوچه به نامم هست!

دانشکده ی عزیزم

  • پری سا
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
  • ۲۱:۳۲
  • ۰ نظر

روز آخر دانشگاه به قدری افسرده شدم که باور کردنی نبود. احساس خلا ای رو تجربه کردم که قبل از آن حسش نکرده بودم. برگه ام را تحویل مراقب دادم و از کلاس خارج شدم. انگار روی زمین میکشیدنم. دلم میخواست همان جا بشینم و گریه کنم ولی حراست نگاه چپی به لباس هایم کرد و گفت "خانوم وسط سالن واینستید"! از شدت افسردگی دلم میخواست بروم گوشه ی چادرش را بگیرم و زار زار گریه کنم. با اکراه از دانشکده خارج شدم. برایم عجیب بود که همکلاسی ها شاد و خوشحال از تمام شدن حرف میزدند اما من نگاهم را از سردر دانشکده نمیتوانستم بردارم! پرسیدند خانم الف مریضی؟ دوست جانم دستش را روی سرم گذاشت و بلند گفت که "تب نداره". 

دویست و چهل و سه

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۱۵:۲۹
  • ۰ نظر

مامان جان

دویست و چهل و دو

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۲
  • ۰ نظر

+ هوی 

وحشی

با من قهری؟

میگن دوست واقعی اونی که باهات رو راست باشه. تا به حال هیچ کسی وحشی بودنم رو به روم نیورده بود.

یک آن...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۳:۱۶
  • ۰ نظر

هیچ وقت نمی توانی بفهمی دنیا برایت چه چیزی در نظر دارد دختر جان، اما می توانی مشتاقانه منتظر باشی ببینی این بار چی قرار است به یک آن،اتفاق بیفتد. خیرباش:)

Visitors!

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۲۱:۱۵
  • ۰ نظر

منتظر نشسته بودم. انتظار خسته کننده ای بود. همین که آمدم وسایلم را روی صندلی خالی کناری بگذارم خانومی آمد و نشست. لبخندی به عرض صورتش زد و ساعت گوشیش را نشانم داد و با حالت جیغ گفت که ساعت 13:13 دقیقه ست. چادرش را که از هیجان رندی ساعت، زمین افتاده بود جمع کرد و از کیفش دفتری دراورد. با ذوق دفترش را به سمت من گرفت و گفت نگاه کن 13:13 دقیقه یعنی "آشنایی تازه" و بعد دستش را دراز کرد و گفت مریم هستم! حالا هم که قسمت بازدیدکنندگان وبلاگ به عدد رند رسیده، من هم شبیه مریم هیجان زده شده ام. نمیدانم توی دفتر مریم، پنج تا یک کنار هم چه معنی میدهد اما  11111تایی شدن شبنم وارم مبارک! :)

هوشنگ مرادی کرمانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۱۳:۰۱
  • ۱ نظر

بوی خشم و عصبیت را این عزیز روستایی سیرچی ِ دوست داشتنی با عطر نارنج ِحرف هایش می‌شوید و من را با خودش می برد به همه ی قصه هایی که تک تک واژه هایش را عاشقم:)

آدم ها وقتی از عادت هایشان دور ‌می‌شوند بوی دلتنگی می‌گیرند

  • پری سا
  • شنبه ۲ دی ۹۶
  • ۰۱:۰۲
  • ۰ نظر

نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.

دویست و سی و هفت

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶
  • ۱۹:۱۲
  • ۰ نظر

جالبی وبلاگ نویسی توی "بیان" این ِ که متنی که کپی میشه رو میشه دید! برام خوشایندِ که آدم ها آرشیو رو میخونن و نوشته هام رو کپی میکنن:)) 

دویست و سی و شش

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶
  • ۰۰:۳۶
  • ۰ نظر

کاشکی فردا وقتی که از در میاد تو، لبش خندون باشه.

کی تحمل این حجم از نگرانی رو داره جز من؟! هیچ کسی...

Çok utandım

  • پری سا
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶
  • ۲۱:۳۴
  • ۰ نظر

با دلتنگی ها چه کنم؟

فقط و فقط یک نفر

  • پری سا
  • يكشنبه ۷ آبان ۹۶
  • ۲۰:۲۷
  • ۰ نظر

یکی باید چشم های آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی باید صدای آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی دستهایش را،

و یکی لبخندهایش را،

و یکی باید آن طرز قدم

برداشتنِ آدم را، و یکی باید

آن طرز سر خم کردنش را،...

یکی باید آن طرز کوله پشتی

بر کتف انداختن آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی عطرش را،...

یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را،

و یکی باید آغوش آدم را

و یکی باید آن بوسه های بی هوا را،

و یکی باید چشم های آدم را،

نه؛

چشم ها را که گفته بودم،

یکی باید نگاه های آدم را

دوست داشته باشد!...

و همه ی اینها باید یک نفر باشند/ مهدیه لطیفی

دویست و سی و سه

  • پری سا
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

قبل از این که با دکتر جعفری آشنا بشم هیچ وقتی هیچ موضوع استراتژیکی کنجکاوم نمیکرد اما الان وضعیتم طوری شده که با همه ی فکر مشغولی هام برای پیدا کردن کمی دغدغه، که شاید کمکم کنه برای نوشتن ِ پایان نامه (از اون جایی که هیچ بحثی علاقه مندم نمیکنه و اصولن آدم ِ کنجکاوی نیستم!) وقت گذاشتم برای کتاب "Blue Ocean Strategy" و خوندمش. جایی از کتاب نوشته بود که استراتژی اقیانوس آبی برای همه ی آدم هاست نه فقط مدیران. یعنی حتا برای منی که نه شرکتی دارم نه کارمند جایی هستم:/  کتاب خوب و مفیدی بود. بیشتر نمینویسم، لطفن بخونیدش.

+خلاصه ترین چیزی که وجود داره از این کتاب! خلاصه کتاب اقیانوس آبی

+با وجود دکتر جعفری، به جای این که بیشتر راجع به اوراق مشتقه بدونیم داریم کارافرین میشیم. وای بر ما! 

دویست و سی و دو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶
  • ۲۳:۴۱
  • ۰ نظر

بعضی وقت ها حس میکنم نتیجه ی تلاشی که برای هدفی میکنم با نتیجه ی تلاش های نکردم زیاد تفاوتی نداره! حتا گاهی تلاش ِ نکرده م نتیجه ی بهتری داشته. انگار چیزی این وسط باید سوئیچ بشه که نمیشه. این خستگی که بعد از "نشدن" ها میمونه توی تنم رو بلد نیستم رفع کنم. فکر کنم دختری که نشسته بود گوشه ی سالن و گریه میکرد هم همین حس من رو داشته. حتا شاید خیلی قوی ترش رو حس کرده باشه، تلاشی که نتیجه نداد! وقتی اسمم رو از بلندگو نشنیدم عمیقا احساس خستگی کردم. نه از فعالیت زیادی که کرده بودم؛ احساس خستگی کردم به خاطر تموم ِ "نشدن" ها. 

اجزاء زیبا، دنیای زیباتر

  • پری سا
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
  • ۲۳:۴۷
  • ۰ نظر

صبح با دلگیجه بلند شدم. هنوز اذان نگفته بود و من خواب از سرم پریده بود. روی تختم دراز کشیده بودم و با خودم حرف میزدم که آروم بشم و چشمام رو محکم بسته بودم که خوابم ببره! ولی فکر دلتنگیم و دوتا کتابی که استاد محترم اجبار کرده و باید برای این هفته کامل بخونم و موضوع سمینار که فقط دو روز برای انتخابش وقت دارم اذیتم میکرد. بعد از کلی کلنجار رفتن نشستم پای کتابی که ربطی به تخصصی که میخوام بگیرم نداره اما به درد بخور ِگرچه حق انتخاب دیگه ای هم ندارم!

اسم کتابش a whole new mind (ذهن کامل نو) نوشته ی دنیل پینکِ و درباره ی توانایی های نیمکره ی چپ (منطقی) و نیمکره ی راست (شهودی) مغز صحبت میکنه. کتاب بیشتر مایه های بازرگانی داره که ربطی به من نداره علاقه ای هم بهش ندارم اما شناختنش توی روزمره و نگاهت به دنیا و اجزاش به شدت لازمه. دنیای گذشته بیشتر تفکر ِچپ هادی داشته. به این معنی که دنیا روی بعد منطقی و تحلیلی مغز یعنی نیمکره ی چپ و تولید مهندس و دکترهایی که یه جاهای خشک مغز میگه بهشون میچرخیده. حتا یه دوره ای دانشمندها نیمکره ی راست مغز رو ناقص و برده ی نیمکره ی چپ مغز میدونستند. اما خب آدمی زاد بدون هر دو نیمکره یعنی منطق و احساس یه جای کارش لنگ میزنه. نویسنده اصرار داره که بگه دنیا به سمتی درحال حرکته که وجود مهندسین لازمه اما کافی نیست. درواقع توی دنیایی که توش پره از فراوانی نیاز داریم بعد احساسی و خلاق و نوآور مغز رو پر رنگ تر کنیم. باید به کیفیت و زیبایی شناسی توجه بیشتری داشته باشیم. حتا یه جاهایی میگه که شرکت های مهندسی بزرگ ِ دنیا دنبال شاگرد زرنگای دانشکده های هنر هستند نه دانشجوهای زرنگ مهندسی! چون باید این رو در نظر بگیریم که در عصر فراوانی صرف متوسل شدن به نیازهای معقول، منطقی و کارکردی دیگه کافی نیست و مهندسین فقط میتونن بگن که چیزها رو چجوری میتونیم کار بندازیم اما اگر اون چیزها به چشم زیبا نباشند و برای روح گیرا نباشند تعداد کمی از آن رو خواهند خرید چون گزینه های زیادی وجود داره پس پای هنر و نیمکره ی راست مغز میاد وسط! یه جاهایی هم میگه که چپ دست ها بیشتر راست مغز هستند یعنی بعد غیر خطی و شهودی و کل گرای مغز فعالتره. من از این بابت خوشحالم:)) 

نتیجه گیری: خشک مغز نباشید. نیمکره ی راست رو کار بندازین و با دید خلاقانه و زیبایی شناسانه و نو آورانه حتا احساسی دنیا رو ببینید.

چقدر حرف زدم! الان که دارید این نوشته رو میخونید به خاطر چینش از راست به چپ ِ زبان فارسی، درحال فعال سازی نیمکره ی راست مغز هستید. هنر نزد ایرانیان است و بس!

هیچی پیدا نکردیم؛ فقط گم شده بودیم

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶
  • ۰۱:۴۰
  • ۰ نظر

تو تاریکی زیر نور ماه راه افتادیم

تا گنج رو پیدا کنیم

از هفت تا بیابون گذشتیم

از هفت تا دریا

از هفت آسمون،

اما نمی‌دونم چرا تو تاریکی راه افتادیم؟

چون صبح که شد

هیچی پیدا نکردیم

فقط گم شده بودیم!

کی مجبورمون کرده بود

تو تاریکی راه بیفتیم؟ شل سیلور استاین

 

دروغگو دشمن خداست

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۱۹
  • ۰ نظر

بزرگ ترین دروغی که گفتم، به خاطر پریا بود. تمام حرفایی که پریا ازم خواسته بود رو برای مادرش ناشیانه تکرار کرده بودم که همش دروغ محض بود! تمام مدت حس می‌کردم چشمام از فشار زیادی که روم هست از جا میزنه بیرون و به خاطر دروغی که دارم میگم تا اخر عمرم کور میشم. اون روز مادر ِ پریا حرفمو باور کرد. پریا هم مشکلش برطرف شد حتا مطمئنم فراموش کرده به خاطر ِ آرامشش چه دروغ گنده ای گفتم! اما دلم هیچ وقت از خودم صاف نشد. الان که می‌بینم آدما هر کدوم به نوعی به هم دروغ میگن، وحشت کردم. نه از دروغ های اونا، حس ِ نفرتی که الان نسبت به آدم ِ دروغگو دارم رو مادرِ پریا روزی که بفهمه بهش دروغ گفتم ممکنه به من پیدا کنه. این ترسناک بود. خیلی!

+ یاد بگیریم دروغ نگیم. دروغ میتونه سلاح باشه! اما سلاحِ آدم های ترسو! 

هم سلیقه های لعنتی!

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۰:۲۱
  • ۰ نظر

مشکل بزرگ این ِ که همه باهم، هم سلیقه اند و من از این همه حجم تفاوت ِ سلیقه ای که با بقیه دارم درحال خفه شدنم. قبل تر ها تفاوت ها کمتر بود. حداقل میشد برای حرف زدن نقطه ی مشترکی بین خودت و طرف مقابلت پیدا کنی اما حالا که به اطرافم نگاه میکنم احساس میکنم هیچ آدمی رو نمیتونم درک کنم! 

دویست و بیست و شش

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶
  • ۱۳:۰۴
  • ۰ نظر

هر دو به هم عشق میورزیدند

اما هیچ یک را

یارای اعتراف آن به دیگری نبود

چه دشمن خو، به هم می نگریستند

و بر آن بودند

که از عشق درگذرند...

عاقبت از هم جدا شدند

و تنها، گاه در رویا

در اشتیاق هم بودند؛

دیر زمانی بود مرده بودند

و خود این را نمی دانستند...

دویست و بیست و پنج

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

برای اومدن پاییز لحظه شماری میکنم:)

رگ مورچه ای

  • پری سا
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶
  • ۱۶:۴۸
  • ۰ نظر

سوزن رو هی زد دستم دراورد، هی زد دراورد، باز زد دراورد، آخر سر که رگ رو پیدا کرد با دهن کجی گفت "چه رگِ مورچه ای" بعد هم پشتشو کرد و رفت!

هنوز بیست روز مونده!

  • پری سا
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۰۴
  • ۱ نظر

به قدری بداخلاق شده بودم که دلم میخواست گوش اون دوتا بچه ی هشت ساله ی زبون دراز، که مزاحم کارم بودن رو بگیرم بپیچونم! اما حیف که تنبیه در تربیت جایی نداره! هرچند بهترین گزینه برای اون دوتا همون پیچونده شدن گوش بود اما به جای تنبیه با صدای بلند از خداجان خواستم هرچه زودتر مهر بشه بلکه برن این دیوانه ها مدرسه. کاش مدرسه ها از شهریور باز بود:/

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب