دویست و شصت و هفت

  • پری سا
  • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۵:۰۱
  • ۱ نظر

دستم به موهایم بود، داشتم به سختی گیره‌ی مویم را از سرم جدا می‌کردم. روی در دستشوییِ مصلی نوشته بود "مستحب است با پای راست خارج شوید" زیرش با خودکار نوشته بودن "اما اختلاس واجب است"! حواسم به این جمله‌های مسخره بود که یکی از پشت سرم گفت"خیلی بلنده اذیت نمیشی؟" نگاهش کردم. مهلت نداد جواب بدهم. گفت "من آرایشگرم اگه خواستی کوتاهش کنی من میخرمش"؛ بعد دستش را حوالی گوشم گذاشت که یعنی از اینجا! با عصبانیت گفتم "چه زشت". گفت "یعنی موهای خوشگلتو بریزی سطل آشغال بهتره؟". داشت شبیه دلال‌ها با من سر موهای بیچاره‌ام چانه می‌زد. گفتم "قصد کوتاه کردن ندارم". رقم زیاد و عجیبی پیشنهاد داد! متعجب مانده بودم که این از کجا پیدا شد. مگر کسی هم مویش را می‌فروشد؟ چه دنیای عجیبی! روسریم را سر کردم، کیف و کتاب‌های قشنگی که خریده بودم را محکم چسبیدم و به سرعت از آنجا خارج شدم! 

می‌توانست به آدم‌ها خیره شود و ساعت‌ها زن نباشد

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۳۸
  • ۰ نظر

برای مسی حرف می‌زدم. حرفهای بامزه! بلند بلند می‌خندید. از خنده‌اش کیف می‌کردم و سعی می‌کردم طنز صحبت هایم را بیشتر کنم. باد و باران بود. از این باران‌های یکهویی و شدید. سرعت قدم‌هایمان بیشتر شده بود و صدای خنده‌هایمان بلندتر. از هوای بهار لذت می‌بردیم و شال‌هایمان را چسبیده بودیم که باد نبرد! وسط خنده‌ها چشمم خورده بود به ون سفید سبز(!). خنده‌ام ماسید. می‌خواستم راهمان را عوض کنم، مسی گفته بود بیخیال! شالمان را سفت تر از قبل کردیم و نزدیک ون شدیم. زن سیاه‌پوش نگاهمان کرد. از این نگاه‌های سردِ قدرتمند؛ یک جور بی حسی و یک نگاه ممتدِ عجیب. از نگاهش خوشم آمد! با نگاهش حرف می‌زد. بلد بود نگاهت کند و با همان نگاه بگوید "منو ببین! من خیلی قدرتمندم". بلد بود خستگی‌اش را پنهان کند. بلد بود ضعفش را قایم کند. نگاهش، تظاهرش، بی نقص بود. از کنار قامت خبردارش رد شدیم. باید سربرمی‌گرداندم و سرتا پایش را هم نگاه می‌کردم، لباسش، کفش‌هایش، تارهای نازکِ شاید بیرون مانده از فرق سرش.. اما کار خوبی نبود. دور از حریم خصوصی زن ِ سیاه پوش بود! دور از شان زن بودنش! دور از اخلاقِ انسانی!... باران قطع شده بود و هوا لطیف‌تر. دست مسی را محکم‌‌ گرفته بودم و برایش حرف می‌زدم. حرف‌های خیلی بامزه! بلند می‌خندید، بلندتر از قبل.

دویست و شصت و چهار

  • پری سا
  • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۷:۱۴
  • ۰ نظر

ساعت های زیادی رو صرف سخنرانی ها کردند و کلی کتاب و جزوه و دی وی دی آموزشی خریده بودند تا کمک کند بتوانند به هدفشان برسند. برایم جالب بود، بیشتر از این که تمرکزشان روی کاری که می خواهند شروع کنند باشد، به یک سری جملات انگیزشی کلی هزینه میکردند؛ در صورتی که (از نظر من) تنها چیزی که لازم داشتند حرکت کردن بود. در واقع آن روز کتاب هایی می خریدند تا به آن ها بگوید قدمی بردارند بدون ترس، درحالی که در آن روز تنها کاری که باید می کردند قدم برداشتن بود بدون ترس! 

دویست و شصت و یک

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۳۳
  • ۰ نظر

دکترا مجاز شدم و به قدری هیجان زدم که دلم میخواهد جیغ بکشم. (حتا کشیدم) :)

هیچ

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۴۰
  • ۰ نظر

امان از دلتنگی های پیش رو، بغض های فرداها..

بچه یاکریم بارون خورده هستم

  • پری سا
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷
  • ۰۰:۳۲
  • ۰ نظر

بهم گفت "بچه یاکریم خیس شده زیر بارون"

+ من عاشق بابا و ترکیب های ساختگیشم:)

دلتنگ "خاص" دیدن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۳۴
  • ۰ نظر

دوره‌ای از وبلاگ‌نویسی تقلید خیلی زیاد بود. نمی‌دانم چرا حتا جمله‌های ساده‌ت را هم کپی می‌کردند یا اگر سبک جدیدی برای نوشتن داشتی چند نفری پیدا می‌شدند که وبلاگ‌های جعلی بسازند و نوشته‌های تو را به اسم خودشان ثبت کنند. تب وبلاگ‌نویسی به قدری بالا بود که حتا از وبلاگ‌نویس‌ها درباره‌ی محل زندگی، کار و درس، مصاحبه گرفته می‌شد! مورد‌های جالب هم کم نبود، زیر پست هر کدام پر بود از واژه‌های هندونه زیر بغل طور و قربون صدقه رفتن‌های زیاد مجازی. یک مورد جالب هم درباره‌ی اسم بود. اوایل دوره‌ی فاز تقلیدی(!) وبلاگ‌ها، اکثر وبلاگ‌نویس‌ها "راحیل و ری‌را" بودند. کافی بود دهانت را فرو کنی توی مانیتور و داد بزنی راحیل... ری‌را... سر جمع دویست نفر سر برمی‌گرداندند! دوران عجیبی بود. یادم می‌آید نوجوان بودم و برایم دیدن این همه دست و پا زدن کلی سوال ایجاد می‌کرد. این که چرا همه شکل همند؟ کتاب‌هایی که می‌خواندند، موسیقی که گوش می‌کردند، موضوعاتی که علاقه داشتند، حرفه‌ای که بلد بودند یا دنبال می‌کردند، حتا لباس پوشیدن‌ها و اکسسوری‌هایشان هم لنگه هم بود! اما سوال اینجا بود که چرا؟ حالا اما همه‌ی این اتفاق‌های سال‌های گذشته را به طور کاملن تکراری در اینستاگرام می‌بینم. همان رفتارها، همان سبک، همان تقلید و تقلید و صد البته دست و پا زدن؛ گرچه این بار برای چیز قابل تاملی، پول!

پنجره‌های باز ذهن من

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۵۱
  • ۰ نظر

سردرگمی

بی‌حوصلگی

ترس

حسادت

امید

دوست داشتن

انتظار

ذوق‌های کور شده

...

من را چه به ارزیابی مالی. من هنر کنم خودِ پیچیده‌ام را ارزیابی کنم!

چرا نمی‌توانم از دوست داشتن چیزها دست بکشم؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

گاهی که روزگار بهم سخت می‌گیرد هرچقدر سعی می‌کنم غمباد بگیرم و از همه چیز و همه کس متنفر بشوم نمی‌شود که نمی‌شود. فقط یکی دو روز  با بدبختی دکمه‌ی محبتم را روی آف می‌گذارم و سنسور رنگ چشم‌هایم را هم دست کاری می‌کنم تا همه جا را سیاه و سفید ببینم اما نمی‌دانم چرا هر بار موفقیت زیادی نصیبم نمی‌شود، نمی‌توانم درست و حسابی برای زندگی و آدم‌ها قیافه بگیرم. انگار قیافه گرفتن هم هنر می‌خواهد که من از آن بی بهره‌ام. امروز که از خواب بیدار شدم همه‌ی مشکلاتم یادم رفته بود. دلم می‌خواست همه‌ی آدم‌ها را بگیرم بغلم و فشار بدهم. اما نمی‌شود بی‌هوا بروی مثلن همسایه‌ات را بغل کنی. ذهن آدم ها چیز می‌شود. یعنی آدم ها درک نمی‌کنند که تو به عنوان یک هم نوع دلت می‌خواهد بهشان بغل هدیه بدهی و فکرشان چیز می‌شود. بگذریم. داشتم می‌گفتم، امروز که از خواب بیدار شدم حس کردم باید دنیایم را کمی رنگی‌تر کنم؛ باید یکی دو رنگ به دنیایم اضافه کنم. باید دنبال یکی دو رنگ جدید بگردم تا بهتر و خوشگل‌تر دنیا را ببینم:)

نقطه سر خط

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶
  • ۲۰:۰۹
  • ۰ نظر

و سرانجام، جایی حوالی قدم‌هایی، طلوع خواهد کرد.

.

باید شجاع بود

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۱۲
  • ۰ نظر

دیشب بعد از این که حسابی به خدا جان غر زدم و به خاطر وضعیتی که دارم به زور دو سه قطره اشک ریختم بلکه دلش به حالم بسوزد و از آسمان برایم معجزه نازل کند، این جمله به ذهنم آمد که "به جای غر زدن از متفاوت بودن، شجاعتتو بیشتر کن". از سری جمله‌های دیوارکوبی است که بعد از هر شکست، احساسم برایم با هزار زور و زحمت جور می‌کند و می‌فرستد به منطقم. منطق بیچاره‌ من هم که حس ذلیل ِ قهاری است فوری چکش کاریش می‌‌کند و این جوری می‌شود که از جمله ی "کاش زودتر دنیا به آخر برسه" می‌رسم به جمله ی "فردا روز بهتریه" و یک نفس راحت می‌کشم!

بنواز ساز دلت که زندگی رقصد به آهنگ تو

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۴۴
  • ۰ نظر

من که نواختن را شروع کردم، پس کی به ساز من می‌رقصی زندگی جان. کار سختی نیست! دست ها را بالا ببری و کمی قر به کمر بدهی همه چیز خوب می‌شود. برقص جانم؛ به ساز من برقص!

رادیو جان!

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۰ نظر

با تشکر از رادیو جوان جان که سر ظهری حال خسته‌ی من را خوش می‌کند. ساعت دو ظهر برنامه دنگ و دونگ گوش کنید، آن وسط‌ها هم پروپوزال بنویسید که وقت کم است:دی

کمال‌گرایی

  • پری سا
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶
  • ۰۰:۴۷
  • ۰ نظر

یکی از سوال‌های کنکور امروز درباره ی کمال‌گرایی بود. نوشته بود آدم‌های کمال‌گرا با تردید کارها را شروع می‌کنند و چون اغلب می‌ترسند آنطور که راضیشان می‌کند، از عهده ی انجام کارها برنیایند دچار افسردگی می‌شوند. این‌ها را که می‌خواندم حس کردم چقدر کمال‌گرا هستم و چقدر این حس ِ کاذب ِ "عالی نبودن" بد است. یک جایی از متن هم نوشته بود کمال‌گراها فرصت‌های زندگی را به راحتی از دست می‌دهند. خواندن این جمله وسط کنکور، من را یاد همه‌ی از دست دادن‌های کوچک و بزرگم انداخت و این سوال که چجوری می‌شود باقی عمر را این همه کمال‌گرا نبود؟!

آرزو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

دارم آرزوی هجده سالگیم را زندگی می‌کنم.. خدا جان شکرت

چند میگیری گریه کنی طور!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶
  • ۱۶:۰۴
  • ۰ نظر

داشتم به این فکر می‌کردم که تا کی می‌خواهم این همه ساختگی به حرف‌ها بخندم، متعجب بشوم یا غمگین حتا! وقتی ذره ای درونم واکنش ندارد:دی

+اگر بعضی آدم‌ها می‌دانستند به خاطر این که ناراحتشان نکنم حاضرم واکنش‌های ساختگی داشته باشم حتمن اشک شوق میریختند:دی  گرچه کیه که قدر بدونه!

عباسلو خوانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶
  • ۰۰:۱۳
  • ۰ نظر

شعر هم اگر نگویم

مرا که هیچ گلی

به نامم نیست

و هیچ خیابانی به نامم

چگونه به یاد خواهی آورد؟

+من که حتا شعرم نمیگم چی! البته توی خیابون جمال آباد یه کوچه به نامم هست!

دانشکده ی عزیزم

  • پری سا
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
  • ۲۱:۳۲
  • ۰ نظر

روز آخر دانشگاه به قدری افسرده شدم که باور کردنی نبود. احساس خلا ای رو تجربه کردم که قبل از آن حسش نکرده بودم. برگه ام را تحویل مراقب دادم و از کلاس خارج شدم. انگار روی زمین میکشیدنم. دلم میخواست همان جا بشینم و گریه کنم ولی حراست نگاه چپی به لباس هایم کرد و گفت "خانوم وسط سالن واینستید"! از شدت افسردگی دلم میخواست بروم گوشه ی چادرش را بگیرم و زار زار گریه کنم. با اکراه از دانشکده خارج شدم. برایم عجیب بود که همکلاسی ها شاد و خوشحال از تمام شدن حرف میزدند اما من نگاهم را از سردر دانشکده نمیتوانستم بردارم! پرسیدند خانم الف مریضی؟ دوست جانم دستش را روی سرم گذاشت و بلند گفت که "تب نداره". 

دویست و چهل و سه

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۱۵:۲۹
  • ۰ نظر

مامان جان

دویست و چهل و دو

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۲
  • ۰ نظر

+ هوی 

وحشی

با من قهری؟

میگن دوست واقعی اونی که باهات رو راست باشه. تا به حال هیچ کسی وحشی بودنم رو به روم نیورده بود.

یک آن...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۳:۱۶
  • ۰ نظر

هیچ وقت نمی توانی بفهمی دنیا برایت چه چیزی در نظر دارد دختر جان، اما می توانی مشتاقانه منتظر باشی ببینی این بار چی قرار است به یک آن،اتفاق بیفتد. خیرباش:)

Visitors!

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۲۱:۱۵
  • ۰ نظر

منتظر نشسته بودم. انتظار خسته کننده ای بود. همین که آمدم وسایلم را روی صندلی خالی کناری بگذارم خانومی آمد و نشست. لبخندی به عرض صورتش زد و ساعت گوشیش را نشانم داد و با حالت جیغ گفت که ساعت 13:13 دقیقه ست. چادرش را که از هیجان رندی ساعت، زمین افتاده بود جمع کرد و از کیفش دفتری دراورد. با ذوق دفترش را به سمت من گرفت و گفت نگاه کن 13:13 دقیقه یعنی "آشنایی تازه" و بعد دستش را دراز کرد و گفت مریم هستم! حالا هم که قسمت بازدیدکنندگان وبلاگ به عدد رند رسیده، من هم شبیه مریم هیجان زده شده ام. نمیدانم توی دفتر مریم، پنج تا یک کنار هم چه معنی میدهد اما  11111تایی شدن شبنم وارم مبارک! :)

هوشنگ مرادی کرمانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۱۳:۰۱
  • ۱ نظر

بوی خشم و عصبیت را این عزیز روستایی سیرچی ِ دوست داشتنی با عطر نارنج ِحرف هایش می‌شوید و من را با خودش می برد به همه ی قصه هایی که تک تک واژه هایش را عاشقم:)

آدم ها وقتی از عادت هایشان دور ‌می‌شوند بوی دلتنگی می‌گیرند

  • پری سا
  • شنبه ۲ دی ۹۶
  • ۰۱:۰۲
  • ۰ نظر

نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.

دویست و سی و هفت

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶
  • ۱۹:۱۲
  • ۰ نظر

جالبی وبلاگ نویسی توی "بیان" این ِ که متنی که کپی میشه رو میشه دید! برام خوشایندِ که آدم ها آرشیو رو میخونن و نوشته هام رو کپی میکنن:)) 

دویست و سی و شش

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶
  • ۰۰:۳۶
  • ۰ نظر

کاشکی فردا وقتی که از در میاد تو، لبش خندون باشه.

کی تحمل این حجم از نگرانی رو داره جز من؟! هیچ کسی...

Çok utandım

  • پری سا
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶
  • ۲۱:۳۴
  • ۰ نظر

با دلتنگی ها چه کنم؟

فقط و فقط یک نفر

  • پری سا
  • يكشنبه ۷ آبان ۹۶
  • ۲۰:۲۷
  • ۰ نظر

یکی باید چشم های آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی باید صدای آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی دستهایش را،

و یکی لبخندهایش را،

و یکی باید آن طرز قدم

برداشتنِ آدم را، و یکی باید

آن طرز سر خم کردنش را،...

یکی باید آن طرز کوله پشتی

بر کتف انداختن آدم را

دوست داشته باشد،

و یکی عطرش را،...

یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را،

و یکی باید آغوش آدم را

و یکی باید آن بوسه های بی هوا را،

و یکی باید چشم های آدم را،

نه؛

چشم ها را که گفته بودم،

یکی باید نگاه های آدم را

دوست داشته باشد!...

و همه ی اینها باید یک نفر باشند/ مهدیه لطیفی

دویست و سی و سه

  • پری سا
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

قبل از این که با دکتر جعفری آشنا بشم هیچ وقتی هیچ موضوع استراتژیکی کنجکاوم نمیکرد اما الان وضعیتم طوری شده که با همه ی فکر مشغولی هام برای پیدا کردن کمی دغدغه، که شاید کمکم کنه برای نوشتن ِ پایان نامه (از اون جایی که هیچ بحثی علاقه مندم نمیکنه و اصولن آدم ِ کنجکاوی نیستم!) وقت گذاشتم برای کتاب "Blue Ocean Strategy" و خوندمش. جایی از کتاب نوشته بود که استراتژی اقیانوس آبی برای همه ی آدم هاست نه فقط مدیران. یعنی حتا برای منی که نه شرکتی دارم نه کارمند جایی هستم:/  کتاب خوب و مفیدی بود. بیشتر نمینویسم، لطفن بخونیدش.

+خلاصه ترین چیزی که وجود داره از این کتاب! خلاصه کتاب اقیانوس آبی

+با وجود دکتر جعفری، به جای این که بیشتر راجع به اوراق مشتقه بدونیم داریم کارافرین میشیم. وای بر ما! 

دویست و سی و دو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶
  • ۲۳:۴۱
  • ۰ نظر

بعضی وقت ها حس میکنم نتیجه ی تلاشی که برای هدفی میکنم با نتیجه ی تلاش های نکردم زیاد تفاوتی نداره! حتا گاهی تلاش ِ نکرده م نتیجه ی بهتری داشته. انگار چیزی این وسط باید سوئیچ بشه که نمیشه. این خستگی که بعد از "نشدن" ها میمونه توی تنم رو بلد نیستم رفع کنم. فکر کنم دختری که نشسته بود گوشه ی سالن و گریه میکرد هم همین حس من رو داشته. حتا شاید خیلی قوی ترش رو حس کرده باشه، تلاشی که نتیجه نداد! وقتی اسمم رو از بلندگو نشنیدم عمیقا احساس خستگی کردم. نه از فعالیت زیادی که کرده بودم؛ احساس خستگی کردم به خاطر تموم ِ "نشدن" ها. 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب