دیگه دانشگاه آسمونش آبی نیست، دیگه دیدن شهرِ زیر پات ذوق به دل نمیده، دیگه پاهات نمیره که از سر درش بگذری، دیگه کسی با عجله سراغ اتوبوس ها نمیره، دیگه صدای حرف زدن و خنده ی دختر پسرهای هجده نوزده ساله نمیاد. حالا همه عصبی اند. از همه چیز عصبی اند، از بی تدبیری، از بی مسئولیتی، از چک شدن های نامحترمانه ی دم در عصبانی اند. صورت ها جدی و یخ زده است. بعضیا جمع میشن و با مشت گره خورده خواسته هاشون رو میگن. بعضیا هم با پای پیاده میرن سراغ کلاس و امتحان، از پیچ اول که میگذرند، دلشون میریزه، چندتا حجله، برای چندتا جوون. درخت های روبان بسته شده و عکس هایی که توی هوا چرخ میخورند. عکس هایی که میخندند، عکس هایی که جدی اند، فرزندند، پدرند..