امروز وقتی وبلاگم رو باز کردم، از اون جایی که با "شبنم وار" م خیلی حس رفاقت دارم، احساس کردم در حقِ این رفاقت کوتاهی کردم و باید وقت بیشتر برای این یادگاری هجده سالگی بذارم. باید بیشتر بنویسم؛ از روزگار و افکار. باید بنویسم چون نوشتن و کلمه کردن احساساتِ خوب و بد، برای من مثل همون باد خنکی میمونه که توی جاده موقع سفر میخوره به صورتت و حالت رو خوب میکنه، همون قدر خاص و همون قدر رها. 

ای خوانندگان، ای دنبال کنندگان، ای ملت ِِ بیان، ای مثل من از بلاگفا دلخون ها، ای کنکوری هایی که دقیقن نمیدونم چرا وبلاگ مینویسین برید سر درس و مشقتون دِهه:/ ، ای خوش قلمان ِِ حسادت برانگیز؛ من میخونمتون! ولی اهل کامنت گذاشتن نیستم، مگر این که واقعن حرفی برای گفتن داشته باشم! کسی ناراحت نشه با تشکر! و این که مرسی "شبنم وار" رو میخونین. خونده شدن همون قدر قشنگ ِِ که نوشتن.