من همه ی دوست داشتنی هایم را نگه می دارم اینجا، درست وسط قلبم، در عمق چشم هایم، بین دست هایم. من نمی توانم درباره ی احساسم به آدم های غریبه بگویم. انگار که با هربار گفتن چیزی کم بشود. انگار که با هر بار نشان دادن ذره ای ازش گم بشود. دوست ندارم! من نمی توانم مثل تمام آدم های اینستاگرام هر روز از لبخند دخترکم سوژه بسازم. نمی توانم هر روز مرد م را وقت شانه کردن موهایم به دنیا نشان بدهم. من هیچ وقت آن دختری که برای لحظه های قشنگش دنبال سهیم می گردد را درک نکردم. هیچ وقت مردی که لبخند معشوقه اش را سوژه عکاسی برای پست کردن می کند، نفهمیدم! من هیچ وقت آن خانمی که لحظه های خوشگل سه نفره شان را استوری می کند نمی توانم درک کنم یا آن دختری که از رقص دونفره ی جشن ازدواجش فیلم می گذارد را! من این همه علاقه به شریک ِ غریبه پیدا کردن برای لحظه های ناب ِخصوصی را هیچ نمی فهمم. انگار که آدم ها نمی خواهند چیزی برای خودشان داشته باشند. فقط برای خودشان؛ ناب و بکر و خصوصی؛ یک چیزی بین تو و عزیزترین هایت. انگار که خاطره ی خوابیدن ِ نوزادشان، دست های مردشان، موهای دختر موردعلاقه شان، لبخند مادرشان، برایشان کافی نیست که این همه دنبالِ پخش کردن حس هایشان شهر به شهر و بین هر نوع آدمی، هستند. انگار که به دنبال تایید خوشبختی از آدم های دیگرند و من می توانم حس کنم که چقدر تنهایند...

آمدم احساسی که این روزها دارم را کلمه کنم. آمدم درباره ی مهربانی اش بنویسم. می خواستم انتظارم برای دیدار و آغوشش را جمله های زیبا کنم. دیدم نمی شود. من که از شریک و سهیم خوشم نمی آید! من تمام ِ لحظه هایمان را فقط برای چشم های خودمان می خواهم. من آدم شِر کردن نیستم!