شاید آن لحظه ای که از پله های آنجا بالا می رفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز دوباره همان پله ها را بالا بروم؛ اما این بار با یک فرق بزرگ، با یک فرق خیلی بزرگ. دفعه ی قبلی خوشحال بودم و امیدوار، حالِ آن روزم را تا ابد یادم می ماند. یک خوشحالی و امید که بعد ها به احمقانه  و واهی تبدیل شد! این بار اما صبور بودم و ناامید. یک تضاد نچندان دوست داشتنی!

درونم چیزی عجیب بود. انگار که وا داده باشم. حالم خوب بود اما نه خوبِ واقعی! یک جور تلقین بود که ناخودآگاه به خودم می دادم و خیلی هم خوب جواب می داد! به همه مان جواب می دهد. می توانیم به خودمان کلک بزنیم و حالمان را دگرگون کنیم. اما همه اش کلک است. راست نیست؛ واقعی نیست؛ بدون دخالتِ تو نیست؛ بکر نیست؛ چیزی هم که بکر نباشد به درد نمی خورَد. پله ها را بالا می رفتم و به لبخندِ دختری که آنجا بود و خوشامد می گفت جواب می دادم. سعی می کردم یک جوری قدم بردارم که صدای پاشنه ی کفشم، نه آرامش آنجا را بهم بزند و نه مکثی روی فکرهایم بیندازد.

دنیایم شبیه همان گذشته بود. هنوز هم می شد با یک جرقه با یک اتفاق با یک حرف ِ خوب، به همان اندازه ی قبل لبریز شوم. اما از جرقه خبری نبود. حسی بود که لابه لای حرف ها ذره ذره دود می شد و من کم و کمتر شدنش را می دیدم و مثل یک مادر که می خواهد از بچه اش حفاظت کند، به هرچیزی چنگ می زدم تا دردانه ام را از دست ندهم. تا حسم خاموش نشود. 

راه می رفتم و به اشتباهاتم فکر می کردم. به چندین و چند اشتباه. اما "انسان ممکن الخطاست"! این جمله ی دیوارکوب را یکی از روزهای دوران کارشناسی، در جواب "انسان جایز الخطاست" ِ استادم داده بودم. استاد خندیده بود و جمله اش را اصلاح کرده بود و برای توجه و تذکر ِمن چند نمره ی خوب کنار گذاشته بود! خیابان ها را راه می رفتم و به اشتباهات نه چندان بچگانه ام فکر می کردم. سوال فکریم درباره ی "چرایی" آن اشتباهات نبود. درباره ی "چطور" بود. چطور شد که یک اشتباه را برای بار سوم هم مرتکب شدم؟! یک جایی خوانده بودم اگر اشتباه دوبار تکرار بشود دیگر اشتباه نیست یک انتخاب است. و من انتخاب کردم که... باید انتخابام رو تغییر بدم!