به خاطر بیفکری ِ دوتا آدم، دیگه نمی توانم آنجا، کاری که دوست داشتم را انجام بدهم. دیگه نمی توانم مربی مورد علاقم را ببینم و دیگه نمی توانم آن جوری که باید روی دوستی کسی حساب باز کنم. امروز که با مربیم صحبت می کردم دلم می خواست همه چیز را بهش بگویم؛ اما نشد. یعضی چیزها باید بماند پیش خود آدم، نباید کسی را شریکش کرد. نباید کس ِ دیگری را درگیر بی مهری آدم ها کرد. همان روزهای اول غصه هایم را خوردم و همان روز های اول تصمیم گرفتم در جای جدیدی با آدم های جدیدی کارم را شروع کنم. شاید این بار بهتر و شاید این بار قوی تر. بدون وجود آدم‌های بی فکر که معنی اعتماد را نمی فهمند...