والاس نباید خودش را می‌کشت. نه به خاطر این که خودکشی کار بد یا مثلن ترسناک یا کار آدم های ترسو و بزدل باشد، نه! فقط و فقط به این خاطر که او یک نویسنده است و این دهان پرکن‌ترین لقبی است که می‌توانی به کسی بدهی. کلی کلمه و اتفاق و داستان توی این دنیا وجود داشت که انتظار والاس را می‌کشید. کسی چه می‌داند، شاید همچین آدم خوش‌ذوقی اگر کمی تحمل می‌کرد می‌توانست آن گوی جادویی و طلایی رنگِ امید ِ ته وجودش را دوباره پیدا کند... به چشم‌هایش نگاه کنید، چشم‌های ریز و نگاه باهوشش، مگر می‌شود این همه هوش نتواند امید از دست رفته‌‌اش را دوباره احیا کند؟!

من زیادی شخصی به این مسئله نگاه می‌کنم و دوست ندارم کلی منطق روانشناسی برایم بیاورند که به این دلیل و این دلیل و این یکی دلیل آدم‌ها خودشان را می‌کشند. حتا نمی‌خواهم منطق ریاضی به این جریان داشته باشم که مسئله پی آنگاه کیو شود، من فقط می‌خواهم بگویم نباید آدم‌ها انقدر خودخواه باشند و جز نوک دماغشان، جز راحتی و آسایش خودشان هیچ چیز دیگری را نبینند و چشمشان را روی آدم‌هایی که دوستش دارند ببندند و بروند توی اتاقشان، طناب دار را به دیده ی اثر هنری ورنداز کنند و در نهایت خود ِ بدرد بخور برای این دنیای سراسر پر از احمق را، دریغ کنند و بروند...