دستم به موهایم بود، داشتم به سختی گیره‌ی مویم را از سرم جدا می‌کردم. روی در دستشوییِ مصلی نوشته بود "مستحب است با پای راست خارج شوید" زیرش با خودکار نوشته بودن "اما اختلاس واجب است"! حواسم به این جمله‌های مسخره بود که یکی از پشت سرم گفت"خیلی بلنده اذیت نمیشی؟" نگاهش کردم. مهلت نداد جواب بدهم. گفت "من آرایشگرم اگه خواستی کوتاهش کنی من میخرمش"؛ بعد دستش را حوالی گوشم گذاشت که یعنی از اینجا! با عصبانیت گفتم "چه زشت". گفت "یعنی موهای خوشگلتو بریزی سطل آشغال بهتره؟". داشت شبیه دلال‌ها با من سر موهای بیچاره‌ام چانه می‌زد. گفتم "قصد کوتاه کردن ندارم". رقم زیاد و عجیبی پیشنهاد داد! متعجب مانده بودم که این از کجا پیدا شد. مگر کسی هم مویش را می‌فروشد؟ چه دنیای عجیبی! روسریم را سر کردم، کیف و کتاب‌های قشنگی که خریده بودم را محکم چسبیدم و به سرعت از آنجا خارج شدم!