برای مسی حرف می‌زدم. حرفهای بامزه! بلند بلند می‌خندید. از خنده‌اش کیف می‌کردم و سعی می‌کردم طنز صحبت هایم را بیشتر کنم. باد و باران بود. از این باران‌های یکهویی و شدید. سرعت قدم‌هایمان بیشتر شده بود و صدای خنده‌هایمان بلندتر. از هوای بهار لذت می‌بردیم و شال‌هایمان را چسبیده بودیم که باد نبرد! وسط خنده‌ها چشمم خورده بود به ون سفید سبز(!). خنده‌ام ماسید. می‌خواستم راهمان را عوض کنم، مسی گفته بود بیخیال! شالمان را سفت تر از قبل کردیم و نزدیک ون شدیم. زن سیاه‌پوش نگاهمان کرد. از این نگاه‌های سردِ قدرتمند؛ یک جور بی حسی و یک نگاه ممتدِ عجیب. از نگاهش خوشم آمد! با نگاهش حرف می‌زد. بلد بود نگاهت کند و با همان نگاه بگوید "منو ببین! من خیلی قدرتمندم". بلد بود خستگی‌اش را پنهان کند. بلد بود ضعفش را قایم کند. نگاهش، تظاهرش، بی نقص بود. از کنار قامت خبردارش رد شدیم. باید سربرمی‌گرداندم و سرتا پایش را هم نگاه می‌کردم، لباسش، کفش‌هایش، تارهای نازکِ شاید بیرون مانده از فرق سرش.. اما کار خوبی نبود. دور از حریم خصوصی زن ِ سیاه پوش بود! دور از شان زن بودنش! دور از اخلاقِ انسانی!... باران قطع شده بود و هوا لطیف‌تر. دست مسی را محکم‌‌ گرفته بودم و برایش حرف می‌زدم. حرف‌های خیلی بامزه! بلند می‌خندید، بلندتر از قبل.