گاهی که روزگار بهم سخت می‌گیرد هرچقدر سعی می‌کنم غمباد بگیرم و از همه چیز و همه کس متنفر بشوم نمی‌شود که نمی‌شود. فقط یکی دو روز  با بدبختی دکمه‌ی محبتم را روی آف می‌گذارم و سنسور رنگ چشم‌هایم را هم دست کاری می‌کنم تا همه جا را سیاه و سفید ببینم اما نمی‌دانم چرا هر بار موفقیت زیادی نصیبم نمی‌شود، نمی‌توانم درست و حسابی برای زندگی و آدم‌ها قیافه بگیرم. انگار قیافه گرفتن هم هنر می‌خواهد که من از آن بی بهره‌ام. امروز که از خواب بیدار شدم همه‌ی مشکلاتم یادم رفته بود. دلم می‌خواست همه‌ی آدم‌ها را بگیرم بغلم و فشار بدهم. اما نمی‌شود بی‌هوا بروی مثلن همسایه‌ات را بغل کنی. ذهن آدم ها چیز می‌شود. یعنی آدم ها درک نمی‌کنند که تو به عنوان یک هم نوع دلت می‌خواهد بهشان بغل هدیه بدهی و فکرشان چیز می‌شود. بگذریم. داشتم می‌گفتم، امروز که از خواب بیدار شدم حس کردم باید دنیایم را کمی رنگی‌تر کنم؛ باید یکی دو رنگ به دنیایم اضافه کنم. باید دنبال یکی دو رنگ جدید بگردم تا بهتر و خوشگل‌تر دنیا را ببینم:)