روز آخر دانشگاه به قدری افسرده شدم که باور کردنی نبود. احساس خلا ای رو تجربه کردم که قبل از آن حسش نکرده بودم. برگه ام را تحویل مراقب دادم و از کلاس خارج شدم. انگار روی زمین میکشیدنم. دلم میخواست همان جا بشینم و گریه کنم ولی حراست نگاه چپی به لباس هایم کرد و گفت "خانوم وسط سالن واینستید"! از شدت افسردگی دلم میخواست بروم گوشه ی چادرش را بگیرم و زار زار گریه کنم. با اکراه از دانشکده خارج شدم. برایم عجیب بود که همکلاسی ها شاد و خوشحال از تمام شدن حرف میزدند اما من نگاهم را از سردر دانشکده نمیتوانستم بردارم! پرسیدند خانم الف مریضی؟ دوست جانم دستش را روی سرم گذاشت و بلند گفت که "تب نداره".